(Part18)
(Part18)
15 سال دروغ..
فصل دوم..
صدای آرامش بخش او من را نجات میدهد واقعا عاشق این صدام در این لحضه جونگکوک عصبی به نظر میرسد"و کی اینو گفته؟"
_اون دوست دختر منه
عصبی میشوم و تا حد ممکن سعی میکنم صدایم نلرزد"هی الکس از حدت فرارت نرو تو هیچی من نیستی" میخندد خنده اش تمام بدنم را به لرزه در می آورد جونگکوک کمرم را با یک دست میگیرد وبه سمت خودش میکشد دستانش گرم است"اوه انگار باید بعدا تنهایی باهات حرف بزنم"نگاهی به جونگکوک می اندازد وبعد جلو رویم قرار میگیرد دستی به موهایم میکشد"میبینمت عزیزم" و میرود نگاهی به دستانم میکنم که میلرزد آنها را مشت میکنم نگاهی بهم میندازد"اون کی بود"دست آوا را میگیرم و میروم"نمی شناسمش.." ومیروم بدون هیچ حرف وتشکری هرچند بسیار از او سپاسگزارم..ولی الان مغزم هنگ کرده اوا میگوید"واقعا نمیشناختیش؟"
_میشناسمش ..یه جورایی
_شبیه کسی بود که قبلا باهاش رابطه داشتی
با این حرف می ایستم نگاهی به آوا واون چشمای سبز بی حس میندازم وبعد لبخندی میزنم"نه بابا اینجوری نیست که"ولی واقعا اینجوری یه....یکی پسر جلون می ایسته من وآوا به هم نگاه میکنیم"شما لتیشیا ی؟شنیدم شیرین زبونین میشه خودم امتحانش کنم؟"چشمانم گشاد میشه چه خبره؟ از کنارش رد میشیم ..
ساعت:2:19(خوابگاه دخترانه بال های سیاه)
الا از تعجب شاخ درآورده است "یعنی میگید شما چند دقیقه بیرون بودید و نصف سرا مغرور مدرسه باهاتون لاس زدن؟"اوا میخنده و یک ساعات در حال تعریف بوده"با من که نه با لتیشیا بعد مثلا میگفتن پرنسس امشب میخوای تختت باشم؟خیلی سم بود ندیدی"از خنده منفجر میشویم..
ساعات:7:40(خوابگاه دختران)
د حال پوشیدن لباس مدرسه بودیم که الا از پشت بغلم میکنه"به هیچ وجه نباید شروال بپوشی..این دفعه رو با من ست کن دیگه"..بعد از چند دقیقه آخرش راضیم میکنه دامن بپوشم ..خیلی کوتاه حس خوبی نداره الا نگاهی بهم میندازه و گوشیشو در میاره یک عکس ازم میگیره چشمانم را با نور گوشی یکم میبندم"عین مدل هایی خوبه بزن بریم"نمی دونم از کی اینقدر باهاشون جور شدم
جئون جونگکوک:
اولین کلاس که داریم نجواست ازش بدم اومد از الان کلنی از مدرسه بدم میاد و معلمی که این درسو تدریس میکنه یک زن قد کوتاه با پوستی آبی است وچشمانی زرد اون وارد میشه همه توجه ها بهش جلب میشه چشمان بنفش موهای قهموه ای و..اون دامن کوتاه..ابرو هایم در هم میرود مطمئنم کار اون دوستشه دستمو بلند میکنم و به من خیره میشود در نهایت به سمتم می آید او و دوستش هر دو هر دفعه با یکی از اون دختراس فکر کنم اسم این یکی الا ست اون دختر دیگه انگار یه کلاس دیگه داره پسرای فرصت طلب میخوان کنارش بشینن ولی چشمانم را به رنگ سرخ در می آورم و قدرتم را در سراسر کلاس پخش میکنم بزار ببینم کی جرئت داره بیاد لتیشیا یک چیز را در گوشم زمزمه میکند"ممنون شاهزاده ولی...اون عوضی تر از این حرفاست" و بعد پسری از در کلاس وارد میشود لبخندی میغرور زده وایستا اون همون عوضی ای نست که میخواستم بکشمش؟ به سمت ما می آید لبخندی میزند "هی لتی چه خبر میتونم اینجا بشینم؟"جوری به هیما نگاه میکند که انگار جز بله چیز دیگری نمیخواهد در اصل داره با چشماش تهدیدش میکنه"نه نمیتونی."به من نگاه میکند
_اونوقت چرا
_چون من میگم
قدرتمو وارد بدنش میکنم جوری باعث میشه به سختی نفس بکشه دستاشو به نشانه تسلیم بالا میاره "باشه میرم یه جای دیگه... ادامه داد..
اسلاید دوم:کفش ولباس هیما برای مدرسه
15 سال دروغ..
فصل دوم..
صدای آرامش بخش او من را نجات میدهد واقعا عاشق این صدام در این لحضه جونگکوک عصبی به نظر میرسد"و کی اینو گفته؟"
_اون دوست دختر منه
عصبی میشوم و تا حد ممکن سعی میکنم صدایم نلرزد"هی الکس از حدت فرارت نرو تو هیچی من نیستی" میخندد خنده اش تمام بدنم را به لرزه در می آورد جونگکوک کمرم را با یک دست میگیرد وبه سمت خودش میکشد دستانش گرم است"اوه انگار باید بعدا تنهایی باهات حرف بزنم"نگاهی به جونگکوک می اندازد وبعد جلو رویم قرار میگیرد دستی به موهایم میکشد"میبینمت عزیزم" و میرود نگاهی به دستانم میکنم که میلرزد آنها را مشت میکنم نگاهی بهم میندازد"اون کی بود"دست آوا را میگیرم و میروم"نمی شناسمش.." ومیروم بدون هیچ حرف وتشکری هرچند بسیار از او سپاسگزارم..ولی الان مغزم هنگ کرده اوا میگوید"واقعا نمیشناختیش؟"
_میشناسمش ..یه جورایی
_شبیه کسی بود که قبلا باهاش رابطه داشتی
با این حرف می ایستم نگاهی به آوا واون چشمای سبز بی حس میندازم وبعد لبخندی میزنم"نه بابا اینجوری نیست که"ولی واقعا اینجوری یه....یکی پسر جلون می ایسته من وآوا به هم نگاه میکنیم"شما لتیشیا ی؟شنیدم شیرین زبونین میشه خودم امتحانش کنم؟"چشمانم گشاد میشه چه خبره؟ از کنارش رد میشیم ..
ساعت:2:19(خوابگاه دخترانه بال های سیاه)
الا از تعجب شاخ درآورده است "یعنی میگید شما چند دقیقه بیرون بودید و نصف سرا مغرور مدرسه باهاتون لاس زدن؟"اوا میخنده و یک ساعات در حال تعریف بوده"با من که نه با لتیشیا بعد مثلا میگفتن پرنسس امشب میخوای تختت باشم؟خیلی سم بود ندیدی"از خنده منفجر میشویم..
ساعات:7:40(خوابگاه دختران)
د حال پوشیدن لباس مدرسه بودیم که الا از پشت بغلم میکنه"به هیچ وجه نباید شروال بپوشی..این دفعه رو با من ست کن دیگه"..بعد از چند دقیقه آخرش راضیم میکنه دامن بپوشم ..خیلی کوتاه حس خوبی نداره الا نگاهی بهم میندازه و گوشیشو در میاره یک عکس ازم میگیره چشمانم را با نور گوشی یکم میبندم"عین مدل هایی خوبه بزن بریم"نمی دونم از کی اینقدر باهاشون جور شدم
جئون جونگکوک:
اولین کلاس که داریم نجواست ازش بدم اومد از الان کلنی از مدرسه بدم میاد و معلمی که این درسو تدریس میکنه یک زن قد کوتاه با پوستی آبی است وچشمانی زرد اون وارد میشه همه توجه ها بهش جلب میشه چشمان بنفش موهای قهموه ای و..اون دامن کوتاه..ابرو هایم در هم میرود مطمئنم کار اون دوستشه دستمو بلند میکنم و به من خیره میشود در نهایت به سمتم می آید او و دوستش هر دو هر دفعه با یکی از اون دختراس فکر کنم اسم این یکی الا ست اون دختر دیگه انگار یه کلاس دیگه داره پسرای فرصت طلب میخوان کنارش بشینن ولی چشمانم را به رنگ سرخ در می آورم و قدرتم را در سراسر کلاس پخش میکنم بزار ببینم کی جرئت داره بیاد لتیشیا یک چیز را در گوشم زمزمه میکند"ممنون شاهزاده ولی...اون عوضی تر از این حرفاست" و بعد پسری از در کلاس وارد میشود لبخندی میغرور زده وایستا اون همون عوضی ای نست که میخواستم بکشمش؟ به سمت ما می آید لبخندی میزند "هی لتی چه خبر میتونم اینجا بشینم؟"جوری به هیما نگاه میکند که انگار جز بله چیز دیگری نمیخواهد در اصل داره با چشماش تهدیدش میکنه"نه نمیتونی."به من نگاه میکند
_اونوقت چرا
_چون من میگم
قدرتمو وارد بدنش میکنم جوری باعث میشه به سختی نفس بکشه دستاشو به نشانه تسلیم بالا میاره "باشه میرم یه جای دیگه... ادامه داد..
اسلاید دوم:کفش ولباس هیما برای مدرسه
- ۳۴.۲k
- ۱۳ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط