پارت ۱۷۳
چند دقیقه بعد،
جونگکوک با احتیاط نینی رو بغل کرد و از پلهها بالا رفت.
سر کوچیکش روی شونهی جونگکوک افتاده بود،
نفسهاش آروم و منظم.
ات اما مستقیم رفت سمت آشپزخونه.
قوطی شیر خشک رو باز کرد،
با دقت پیمانه رو صاف کرد،
آب ولرم رو اندازه گرفت.
همهچی دقیق.
همیشه دقیق.
زیر لب گفت: – «اگه نیمهشب گرسنه بشه، آماده باشه بهتره.»
شیشه رو تکون داد تا حل بشه،
بعد برداشت و رفت بالا.
اتاق نیمهتاریک بود.
چراغ خواب یه نور زرد ملایم پخش میکرد.
جونگکوک روی تخت نشسته بود.
بین جای خودش و ات یه فاصلهی کوچولو درست کرده بود.
پتو رو صاف کرد،
بعد نینی رو گذاشت همونجا.
– «اینجا باشه، اگه تکون خورد بفهمیم.»
ات سر تکون داد.
شیشه شیر رو گذاشت داخل یخچال کوچیک اتاق.
درشو آروم بست.
بعد رفت نشست پشت میز،
لپتاپشو باز کرد.
نور صفحه افتاد روی صورتش.
انگشتاش سریع روی کیبورد حرکت میکرد.
جونگکوک تکیه داده بود به تاج تخت،
یه دستش کنار نینی،
با دست دیگه گوشی رو بالا پایین میکرد.
گاهی نگاه کوتاهی مینداخت سمت نینی.
سکوت سنگین نبود.
آرام بود.
حدود یه ربع بعد،
ات لپتاپو بست.
کش و قوسی به گردنش داد.
بلند شد، رفت سمت کمد.
لباساشو عوض کرد،
یه لباس خواب ساده پوشید.
برگشت و نشست کنار نینی،
تکیه داد به تاج تخت،
کتابشو باز کرد.
جونگکوک نیمنگاهی انداخت. – «باز همون کتاب؟»
ات بدون اینکه نگاهشو بلند کنه: – «نزدیک آخرشم.»
– «تو هیچوقت نصفه نمیذاری.»
– «نمیتونم.»
چند دقیقه گذشت.
صدای ورق خوردن آروم کتاب،
صدای نفسهای نینی.
بعد یه تکون کوچیک.
اول لبهاش جمع شد.
بعد صداش لرزید.
گریهی ریز و نازک.
ات سریع کتابو بست.
– «هیس… هیس…»
نینی رو برداشت تو بغلش.
بدنش هنوز گرم و خوابآلود بود.
آروم تکونش داد.
سرشو گذاشت نزدیک گوشش و خیلی آهسته شروع کرد لالایی خوندن.
صداش پایین، یکنواخت، نرم.
جونگکوک سرشو بلند کرد.
چند ثانیه فقط نگاه کرد.
– «گرسنهست.»
ات آروم گفت: – «آره.»
جونگکوک بلند شد.
رفت سمت یخچال کوچیک.
شیشه رو درآورد.
چند ثانیه زیر آب گرم گرفتش.
+ «زیاد داغ نشه.!»
– «نمیشه.»
شیشه رو امتحان کرد روی مچ دستش.
بعد آورد داد دست ات.
ات نشست روی تخت،
نینی رو تنظیم کرد تو بغلش.
شیشه رو نزدیک لبش برد.
نینی اول هقهق کرد،
بعد شیشه رو با دو دست کوچیکش گرفت.
انگار بلد باشه.
جونگکوک کنار تخت نشست،
آرنجشو گذاشت روی زانوهاش.
نگاهش روی صورت نینی.
جونگکوک با احتیاط نینی رو بغل کرد و از پلهها بالا رفت.
سر کوچیکش روی شونهی جونگکوک افتاده بود،
نفسهاش آروم و منظم.
ات اما مستقیم رفت سمت آشپزخونه.
قوطی شیر خشک رو باز کرد،
با دقت پیمانه رو صاف کرد،
آب ولرم رو اندازه گرفت.
همهچی دقیق.
همیشه دقیق.
زیر لب گفت: – «اگه نیمهشب گرسنه بشه، آماده باشه بهتره.»
شیشه رو تکون داد تا حل بشه،
بعد برداشت و رفت بالا.
اتاق نیمهتاریک بود.
چراغ خواب یه نور زرد ملایم پخش میکرد.
جونگکوک روی تخت نشسته بود.
بین جای خودش و ات یه فاصلهی کوچولو درست کرده بود.
پتو رو صاف کرد،
بعد نینی رو گذاشت همونجا.
– «اینجا باشه، اگه تکون خورد بفهمیم.»
ات سر تکون داد.
شیشه شیر رو گذاشت داخل یخچال کوچیک اتاق.
درشو آروم بست.
بعد رفت نشست پشت میز،
لپتاپشو باز کرد.
نور صفحه افتاد روی صورتش.
انگشتاش سریع روی کیبورد حرکت میکرد.
جونگکوک تکیه داده بود به تاج تخت،
یه دستش کنار نینی،
با دست دیگه گوشی رو بالا پایین میکرد.
گاهی نگاه کوتاهی مینداخت سمت نینی.
سکوت سنگین نبود.
آرام بود.
حدود یه ربع بعد،
ات لپتاپو بست.
کش و قوسی به گردنش داد.
بلند شد، رفت سمت کمد.
لباساشو عوض کرد،
یه لباس خواب ساده پوشید.
برگشت و نشست کنار نینی،
تکیه داد به تاج تخت،
کتابشو باز کرد.
جونگکوک نیمنگاهی انداخت. – «باز همون کتاب؟»
ات بدون اینکه نگاهشو بلند کنه: – «نزدیک آخرشم.»
– «تو هیچوقت نصفه نمیذاری.»
– «نمیتونم.»
چند دقیقه گذشت.
صدای ورق خوردن آروم کتاب،
صدای نفسهای نینی.
بعد یه تکون کوچیک.
اول لبهاش جمع شد.
بعد صداش لرزید.
گریهی ریز و نازک.
ات سریع کتابو بست.
– «هیس… هیس…»
نینی رو برداشت تو بغلش.
بدنش هنوز گرم و خوابآلود بود.
آروم تکونش داد.
سرشو گذاشت نزدیک گوشش و خیلی آهسته شروع کرد لالایی خوندن.
صداش پایین، یکنواخت، نرم.
جونگکوک سرشو بلند کرد.
چند ثانیه فقط نگاه کرد.
– «گرسنهست.»
ات آروم گفت: – «آره.»
جونگکوک بلند شد.
رفت سمت یخچال کوچیک.
شیشه رو درآورد.
چند ثانیه زیر آب گرم گرفتش.
+ «زیاد داغ نشه.!»
– «نمیشه.»
شیشه رو امتحان کرد روی مچ دستش.
بعد آورد داد دست ات.
ات نشست روی تخت،
نینی رو تنظیم کرد تو بغلش.
شیشه رو نزدیک لبش برد.
نینی اول هقهق کرد،
بعد شیشه رو با دو دست کوچیکش گرفت.
انگار بلد باشه.
جونگکوک کنار تخت نشست،
آرنجشو گذاشت روی زانوهاش.
نگاهش روی صورت نینی.
- ۵۶.۲k
- ۳۰ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط