از دشمنان تا عاشقان
پارت ۱۲
خب ادامشو دوباره دادم💔😍
۳
۲.
۱.
اکشنننن😀✅
پزشک دستش را پایین آورد.
دستگاه خاموش شد.
سکوتی افتاد که از هر صدایی بلندتر بود.
یکی از آنها با صدایی که سعی میکرد حرفهای باشد گفت:
«متأسفم…»
همین یک کلمه.
نه توضیحی.
نه ادامهای.
فقط همین.
کیانا اول نفهمید یعنی چی.
چند ثانیه فقط ایستاده بود و نگاه میکرد.
به صورت مایکی.
به سینهای که دیگر بالا نمیرفت.
بعد آرام گفت:
«نه… شما اشتباه میکنید.»
پزشک چیزی نگفت.
کیانا نزدیکتر رفت، دست مایکی را محکم گرفت.
اینبار واقعاً سرد بود.
«مایکی…»
صدایش شکست.
«بلند شو دیگه… بازی بسه.»
هیچچیز.
او خندید.
یک خندهی کوتاه، عصبی، پر از ناباوری.
«این اصلاً خندهدار نیست…
خودت گفتی همیشه میمونی.»
پزشکها آرام از اتاق بیرون رفتند.
در بسته شد.
و کیانا ماند.
تنها.
کنار کسی که دیگر نفس نمیکشید.
آرام کنار تخت نشست.
با دستانی که میلرزید، پیشانی مایکی را لمس کرد.
«میدونی چی بدتر از همهست؟»
زمزمه کرد.
«اینکه هنوز حس میکنم الان قراره چشماتو باز کنی…
و بگی من زیادی dramatize میکنم.»
گلویش سوخت.
«من هنوز منتظرتم.»
سرش را آرام روی سینهی بیحرکت مایکی گذاشت.
هیچ صدایی نبود.
هیچ ضربانی.
فقط خاطره.
اشکهایش بیصدا میریخت.
«تو گفتی بدون من نمیری…
ولی رفتی.»
دستش را دور بازوی او حلقه کرد.
انگار میخواست نگهش دارد.
«میدونی؟
من مریضم…
و تو قرار بود کنارم باشی وقتی حالم بده.»
نفسش برید.
«من الان حالم خیلی بده، مایکی…
خیلی.»
سکوت.
هیچ معجزهای نیامد.
هیچ حرکتی.
هیچ بیدار شدنی.
فقط یک حقیقت سرد:
او رفته بود
خودم گریم گرفت...
هعیی تا پارت بعدی بای
خب ادامشو دوباره دادم💔😍
۳
۲.
۱.
اکشنننن😀✅
پزشک دستش را پایین آورد.
دستگاه خاموش شد.
سکوتی افتاد که از هر صدایی بلندتر بود.
یکی از آنها با صدایی که سعی میکرد حرفهای باشد گفت:
«متأسفم…»
همین یک کلمه.
نه توضیحی.
نه ادامهای.
فقط همین.
کیانا اول نفهمید یعنی چی.
چند ثانیه فقط ایستاده بود و نگاه میکرد.
به صورت مایکی.
به سینهای که دیگر بالا نمیرفت.
بعد آرام گفت:
«نه… شما اشتباه میکنید.»
پزشک چیزی نگفت.
کیانا نزدیکتر رفت، دست مایکی را محکم گرفت.
اینبار واقعاً سرد بود.
«مایکی…»
صدایش شکست.
«بلند شو دیگه… بازی بسه.»
هیچچیز.
او خندید.
یک خندهی کوتاه، عصبی، پر از ناباوری.
«این اصلاً خندهدار نیست…
خودت گفتی همیشه میمونی.»
پزشکها آرام از اتاق بیرون رفتند.
در بسته شد.
و کیانا ماند.
تنها.
کنار کسی که دیگر نفس نمیکشید.
آرام کنار تخت نشست.
با دستانی که میلرزید، پیشانی مایکی را لمس کرد.
«میدونی چی بدتر از همهست؟»
زمزمه کرد.
«اینکه هنوز حس میکنم الان قراره چشماتو باز کنی…
و بگی من زیادی dramatize میکنم.»
گلویش سوخت.
«من هنوز منتظرتم.»
سرش را آرام روی سینهی بیحرکت مایکی گذاشت.
هیچ صدایی نبود.
هیچ ضربانی.
فقط خاطره.
اشکهایش بیصدا میریخت.
«تو گفتی بدون من نمیری…
ولی رفتی.»
دستش را دور بازوی او حلقه کرد.
انگار میخواست نگهش دارد.
«میدونی؟
من مریضم…
و تو قرار بود کنارم باشی وقتی حالم بده.»
نفسش برید.
«من الان حالم خیلی بده، مایکی…
خیلی.»
سکوت.
هیچ معجزهای نیامد.
هیچ حرکتی.
هیچ بیدار شدنی.
فقط یک حقیقت سرد:
او رفته بود
خودم گریم گرفت...
هعیی تا پارت بعدی بای
- ۱۱.۷k
- ۲۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط