سایه_افتن_پارت_اول

#پارت_اول_سایه_افتن

____◇
سفر طولانی تمام شده بود. در پس‌زمینه، صدای برخوردِ منظم و بی‌امانِ قطرات باران با سقف فلزی تاکسی، به لالاییِ وهم‌آلودی تبدیل شده بود که مرا در مرز میانِ بیداری و رویا نگه می‌داشت. صدای بوقِ ممتدِ ماشین‌ها در میانِ هیاهوی شهرِ جدید، مثل ضربانِ قلبی مضطرب به گوش می‌رسید.

به آرامی چشمانم را گشودم. پتوی مسافرتی را از روی شانه‌هایم برداشتم و با حرکتِ کش‌سانِ بدنم، خمیازه‌ای طولانی کشیدم که انگار تمام خستگیِ مسیر را از ریه‌ام بیرون کشید: «عاااااااام...»

راننده، مردی با چهره‌ای خط‌خطی از روزگار و موهایی جوگندمی، از آینه‌ی وسط نگاهی گذرا به من انداخت. لبخند گرم اما کوتاهش، کمی از سرمایِ باران بیرون را می‌کاست. صدایش در فضای کوچکِ کابین پیچید: «اوه، بیدار شدی دخترم؟ چند دقیقه‌ی دیگه به مقصد می‌رسیم. توی این بارون، جاده واقعاً بازی درمیاره، خیلی خطرناکه.»

او حرفش را زد و دوباره نگاهِ نافذش را به جاده‌ی لغزنده دوخت. دستانش روی فرمان چنان نرم و با طمانینه می‌چرخید که انگار در حالِ رقصیدن با پیچ‌های خطرناکِ جاده بود. روی صندلی جابه‌جا شدم، دستی به موهای سیاهم کشیدم و با لبخندی ملیح که لرزشِ کوچکی در گوشه‌ی لبم داشت، گفتم: «ممنونم... سفر خیلی طولانی‌ای بود. انگار تازه دارم به خودم میام.»

صورتم را به سمت شیشه‌ی سردِ پنجره چرخاندم. قطرات باران مثل چنگال‌های نامرئی روی شیشه می‌خزیدند. چشمانم را نیمه‌باز گذاشتم و به انعکاسِ چراغ‌های نئونی شهر در چاله‌های آب نگاه کردم. راننده سکوت کرد و من، غرق در افکارم، به این فکر می‌کردم که چه چیزی در انتظارم است. خانه‌ی جدید... شروعی دوباره در شهری که بویِ کهنگی و رمز و راز می‌داد.

اما در اعماقِ وجودم، حسی شبیه به یک هشدارِ خاموش می‌گفت: *«این فقط آرامشِ قبل از طوفان است.»*

بیست‌وهشت دقیقه بعد، ماشین با ترمزِ آرامی جلوی ساختمان ایستاد. بعد از پرداختِ کرایه و تشکر از راننده، از ماشین پیاده شدم. هوایِ مرطوب و سردِ شهر به صورتم تازیانه زد. راننده‌ی مهربان، که انگار وجدانش اجازه نمی‌داد یک دختر تنها را با آن‌همه بار تنها بگذارد، از ماشین پیاده شد و با لبخندی که عمقِ چین‌های صورتش را بیشتر می‌کرد، تا طبقه هشتم در جابه‌جاییِ جعبه‌ها و ساک‌ها کمکم کرد.

وقتی آخرین جعبه را پشتِ درِ واحد گذاشت، با لبخندی قدرشناسانه با او خداحافظی کردم. در راهرویِ نیمه‌تاریکِ ساختمان، تنها صدایِ نفس‌های خودم بود که در سکوتِ سنگینِ فضا می‌پیچید. کلید را از جیبم درآوردم؛ فلزی سرد و سنگین در دست‌های باندپیچی‌شده‌ام.

*تق.*

صدایِ خشکِ چرخشِ کلید در قفل، طنینِ عجیبی در راهرو داشت. در را نیمه‌باز کردم و به تاریکیِ مبهمِ خانه‌ی جدیدم چشم دوختم. انگار کسی یا چیزی از آن سویِ تاریکی، نگاهم می‌کرد.

زمزمه کردم، صدایی که تنها خودم می‌شنیدم: «خیلی خب لیانا... از این‌جا به بعد، فقط تو هستی و خودت... و شاید هم، اون چیزی که توی سایه‌ها منتظرته.»

🌙
دیدگاه ها (۱)

چند پارتیپارت ۲ماشین با سرعتی سرسام‌آور در جاده‌ی ساحلیِ خلو...

### پارت هفتم: پناهگاه پشت بامبا دو تیرِ هشداردهنده‌ی دیگر ا...

سانست ساز نیمه شب ۴ پارتیپارت اول: عقربه‌ای که در ۱۱:۵۹ ایست...

مافیای من

پارت ۵۸

#عشق_ممنوعه‌_شب پارت اول | غریبه‌ی عمارت باران از صبح بی‌وقف...

پارت ۴۹آسمانِ شهر خاکستری بود و بارانِ ریزی می‌بارید که انگا...

بارانِ شدیدی به شیشه‌ی ماشین می‌کوبید و دیدِ جاده رو تار کرد...

#عشق_یا_گلوله؟ 𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ¹⁴ویو میکا_____ماشین از...

Part "70"☆ویو راوی☆هوای سرد بیرون انبار با گرمای نفس‌های هان...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط