پارت ۲
پارت ۲
به یونجو پیام دادم و خوابیدم.
فردا صبح
ساعت ۶ از جام بلند شدم رفتم دستشویی کارامو کردم.یکم ورزش کردم(ادمینتون ورزشو خیلی دوست داره)
صبحانه حاضر کردم و خوردم.قرارمون ساعت ۹ دم در دانشگاه بود.یکم کتاب خوندم ،،یجوری وقتمو گذروندم ساعت شد ۸:۳۰.راه افتادم سمت دانشگاه.
یونجو رو دیدم رفتم سمتش
+هی چطوری
÷خوبم تو خبی
+اره ،راستی دیروز از جونو نامه گرفتم پسره حرومی
÷ودف،چی گفت
+گفت فردا میبینمت
÷مطمئنی جونو فرستاد؟
+خو دیگه کی همچین کاری میکنه
بیخیال حالا
سوار ون شدیم رفتیم سمت جین هائه
تا جین هائه حدود ۲ ساعت راهه.من گوشه پیش یونجو نشسته بودم.داشتم فک میکردم..با اینکه نمیخاستم ..نمیخاستم بهش فک کنم.جیمین..درسته من خاهرش بودم.میدونستم یه روزی میره پی زندگیش ..ولی خب من اون موقع بچه بودم.همیشه هوامو داشت. نمیزاشت چیزیم بشه.فقط ۴ سال ازم بزرگتر بود اما به هر حال،،،،
ایرپادمو گذاشتم تو گوشم و اهنگو پلی کردم،،بهترین راه درمانه،هرچند گاهی خاطرات بدمو میاره جلو چشمم.نزدیک شده بودیم.به یونجو نگاه میکردم.خواب بود،،هیچ وقت ولم نکرد.ازم خسته نمیشد.ولی،،،ولی نقطه ضعفم بود،
اذیتم میکرد اگه اسیب میدید.همیشه میترسم اتفاقی براش بیوفته و من نتونم کاری کنم.
بیخیال افکار تکراریم شدم و سعی کردم با اهنگام وارد فانتزیام بشم.
میدونم کم بود،به اندازه حمایت های شما:)
به یونجو پیام دادم و خوابیدم.
فردا صبح
ساعت ۶ از جام بلند شدم رفتم دستشویی کارامو کردم.یکم ورزش کردم(ادمینتون ورزشو خیلی دوست داره)
صبحانه حاضر کردم و خوردم.قرارمون ساعت ۹ دم در دانشگاه بود.یکم کتاب خوندم ،،یجوری وقتمو گذروندم ساعت شد ۸:۳۰.راه افتادم سمت دانشگاه.
یونجو رو دیدم رفتم سمتش
+هی چطوری
÷خوبم تو خبی
+اره ،راستی دیروز از جونو نامه گرفتم پسره حرومی
÷ودف،چی گفت
+گفت فردا میبینمت
÷مطمئنی جونو فرستاد؟
+خو دیگه کی همچین کاری میکنه
بیخیال حالا
سوار ون شدیم رفتیم سمت جین هائه
تا جین هائه حدود ۲ ساعت راهه.من گوشه پیش یونجو نشسته بودم.داشتم فک میکردم..با اینکه نمیخاستم ..نمیخاستم بهش فک کنم.جیمین..درسته من خاهرش بودم.میدونستم یه روزی میره پی زندگیش ..ولی خب من اون موقع بچه بودم.همیشه هوامو داشت. نمیزاشت چیزیم بشه.فقط ۴ سال ازم بزرگتر بود اما به هر حال،،،،
ایرپادمو گذاشتم تو گوشم و اهنگو پلی کردم،،بهترین راه درمانه،هرچند گاهی خاطرات بدمو میاره جلو چشمم.نزدیک شده بودیم.به یونجو نگاه میکردم.خواب بود،،هیچ وقت ولم نکرد.ازم خسته نمیشد.ولی،،،ولی نقطه ضعفم بود،
اذیتم میکرد اگه اسیب میدید.همیشه میترسم اتفاقی براش بیوفته و من نتونم کاری کنم.
بیخیال افکار تکراریم شدم و سعی کردم با اهنگام وارد فانتزیام بشم.
میدونم کم بود،به اندازه حمایت های شما:)
- ۴.۰k
- ۱۱ خرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط