وجی:نگووو مهتاب پسر به اون ماهی خوشگلی کجای توصیفای تو به
وجی:نگووو مهتاب پسر به اون ماهی خوشگلی کجای توصیفای تو به اون میخورد؟
-خفه وجیییییی میام میزنم پپول پپولت میکنماااا
-الان این رفتاره خشن چی بود عشقم
غیرتی شدی؟
-برو بابااااااااا میزنمتااا
-ینی خودتو میزنی؟خب بزن
یهو از فکرو خول بازیای خودم اومدم بیرون..
خدایی من چرا انقدر اسکول شدم یهووووو
داشتم به خودمو وجدانم فحش میدادم که دوباره صدا شکمم دراومددیگه الان باید اون پیتزای خوشمزرو میخوردم..
رفتم نشستم رو مبل رو به روی تلویزیون داشتم فیلم میدیدمو پیتزارو میخوردم..
وایییییی اگه رعنا جون ناراحت شده باشه؟وای آخه اینم سواله ؟خب ناراخت شده دیگه اون زحمت کشیده غذا درس کرده بعد من؟وایییی از یه نظرم خوب شد نرفتم حالا هی این رزا میگفت ببین چی گفتن آرتین فلان آرتین بیسار این عمه ی...استغفرللّه هم هی میخواست تیکه بندازه
دیگه بیخیاله اونا شدم..ولی یهو یه فکره دیگه اومد تو سرم چرا من ناراحت شدم وقتی فهمیدم آرتین رفته خواستگاریه رزا خاک تو سرم اینم ناراحت شدن داره مگه؟درک که رفته خب ..زدم یه کاناله آهنگ
دیدم آهنگاش باحالههه رقصی هم هست
پیتزامم تقریبا تموم شده بود..
یهو جو گرفت منو و پاشدم عربی برقصم صدای اسپیکرم تو ته زیاد کردم بیچاره گایینیا خونه داشت میلرزید دیگه اونا چی میکشن..بدبختا فک میکنن زلزه تو راهه..
بااینکه نمیخواسم کسی بفهمه
از یه طرف خوشحال بودم که مهدی روز به روز دکترا دارن به خوب شدنش امیدوار تر میشدن از طرفه دیگه هم بابا خوب شده بودو رفته بود آلمان پیشه مهدی...
پس مشکلی نبود دیگههه
آهنگو تا ته زیاد کردم ..
پاشدم قر بدم ..انقدر رقصم خوب بود که هر عروسی تولد هر جا میرفتم بهم میگفتن پاشو برقص(تعریف نکردما ولی رقصم بد نبود)
بخصوص عربیم..
شروع کردم عربی رقصیدن...
صدای نانسی و خواننده های عربه دیگه خونه رو پر کرده بود
همونجوری تو حالو هوای رقص بودم که یخو صدای افتادن یه چیز اومد..
یهو هول شدم..زهرم ریخت..
همونجوری وایساده بودم..شروع کردم به حرکت کردن..از اتاق که اومدم بیرون ..دیدم یکی از مجسمه تزیینی های روی میزه بغله اتاق افتاده..
دستمو گذاشته بودم رو قلبمو داشتم آروم آروم میگشتم..
یهو چشمم خورد به دسته یه نفر که تا نصفه معلومه و تو آشپزخونه اس
یهو یه نصفه صورتش اومد بیرون داشت بید بید منو نگاه میکرد
یه چشم آبی و موهای خرمایی و ته ریش این نصفه صورت برام آشنا بود..
این..اینکه آرتین بود
یهو کله بدنش اومد بیرون و زد زیره خنده
-چیه ترسیدی؟..
سعی کردم جوابشو ندم چون خیلی عصبی بودم و اگه حرف میزدم چنتا فحشم میدادم
توش..اونم از لجش به من تیکه مینداخت
..
با صدای آرومی که خودم به زور میشنیدم گفتم
-خیلی بیشعوری
-بیشعور عمته
این چجوری شنید آخه؟..
ادامه داد
-چرا نیومدی ناهار بخوری؟مامانم خیلی ناراحت شد
یه اشاره کرد به جعبه پیتزا و ادامه داد
-با سحر رفتی غذا بخوری دیگه؟سحرت کو؟
یکی نیس به این بگه به توچه آخه چلغوزززز
بازم حرفی نزدم که یهو زیر لب گفت
-لالم که شده خداروشکر
دیگه صبرم سررفتو با عصبانیت برگشتم بهش
-چی گفتی؟من لالم؟هرچی بهت هیچی نمیگم بدتر میری جلو..
یه نیشخند زد که اخم خیلی وحشتناکی اومد روی صورتم
...رعنا جونم ناراحت شد ..چیکار کنم..من انقدر رو؛روو از کجا آوردم..؟
آرتین با خشم گفت
-ببین مهتاب تو الان مسئولیتت دسته ماعه نمیتونی هر کاری و هرجایی که دوس داری بری بری..
با حالته تمسخر گفتم
-آخه نمیخواستم تو خونه بخونم که مزاحم دوتا مرغ عشقه عاشق بشم..راسی رزا خانومتون ناراحت نمیشن با یه دختر تو یه خونه زندگی میکنی؟
پوزخندی زد دوباره و گفت
-برو بابا..چرا اتفاقا بهم صد بار گفته که دوس نداره تو پیشه من زندگی کنی..
منظورشو نفهمیدم..داشت بهم میگفت گمشم از خونشون بیرون؟یا میخواست لجه منو در بیاره..
خیلی بهم برخورد ..دیگه نمیتونستم انقدر این رفتارا و حرفا و تیکه های آرتینو تحمل کنم...
چی دارم میگم من؟من همون مهتابه مغرورو محکمم که تسلیم نمیشه اگه حالا بزارم برم که آرتین فکر میکنه چقدر ناز نازو و بی جنبه ام ولی از یه نظره دیگه هم شاید فکر کنه که من چقدر بی غیرتم که با وجوده این حرفا هنوز تو این خونه ام...
تو این یک ماهو نیم من دمو دقیقه داشتم با آرتین بحث و دعوا میکردم..
نه اون کوتاه میاوردو کم میاورد نه من پس در نتیجه این داستان ادامه دارد....
با اخم و لجبازی به آرتین گفتم
-منظوررررررر؟
دستشو کرد تو موهاشو گفت
؛هیچی
خبر مرگش خیره سرش روانشناسه..این خودش روانیه اومده واسه من روانشناس شده پسره ی احمق ..
انگار روانشناسیو اینا فقط واسه مطب و بیماراس .....
زیر چشمی با اخم نگاهش کردمو رفتم تو اتاقمو درو محکم کوبیدم به هم
دلم برا بابا و مهدی بدجور تنگ شده بود و همش میریختم توی خودم چون اگه اینجا گریه میکردم رعنا خانومو بقیه ناراحت میشن
-خفه وجیییییی میام میزنم پپول پپولت میکنماااا
-الان این رفتاره خشن چی بود عشقم
غیرتی شدی؟
-برو بابااااااااا میزنمتااا
-ینی خودتو میزنی؟خب بزن
یهو از فکرو خول بازیای خودم اومدم بیرون..
خدایی من چرا انقدر اسکول شدم یهووووو
داشتم به خودمو وجدانم فحش میدادم که دوباره صدا شکمم دراومددیگه الان باید اون پیتزای خوشمزرو میخوردم..
رفتم نشستم رو مبل رو به روی تلویزیون داشتم فیلم میدیدمو پیتزارو میخوردم..
وایییییی اگه رعنا جون ناراحت شده باشه؟وای آخه اینم سواله ؟خب ناراخت شده دیگه اون زحمت کشیده غذا درس کرده بعد من؟وایییی از یه نظرم خوب شد نرفتم حالا هی این رزا میگفت ببین چی گفتن آرتین فلان آرتین بیسار این عمه ی...استغفرللّه هم هی میخواست تیکه بندازه
دیگه بیخیاله اونا شدم..ولی یهو یه فکره دیگه اومد تو سرم چرا من ناراحت شدم وقتی فهمیدم آرتین رفته خواستگاریه رزا خاک تو سرم اینم ناراحت شدن داره مگه؟درک که رفته خب ..زدم یه کاناله آهنگ
دیدم آهنگاش باحالههه رقصی هم هست
پیتزامم تقریبا تموم شده بود..
یهو جو گرفت منو و پاشدم عربی برقصم صدای اسپیکرم تو ته زیاد کردم بیچاره گایینیا خونه داشت میلرزید دیگه اونا چی میکشن..بدبختا فک میکنن زلزه تو راهه..
بااینکه نمیخواسم کسی بفهمه
از یه طرف خوشحال بودم که مهدی روز به روز دکترا دارن به خوب شدنش امیدوار تر میشدن از طرفه دیگه هم بابا خوب شده بودو رفته بود آلمان پیشه مهدی...
پس مشکلی نبود دیگههه
آهنگو تا ته زیاد کردم ..
پاشدم قر بدم ..انقدر رقصم خوب بود که هر عروسی تولد هر جا میرفتم بهم میگفتن پاشو برقص(تعریف نکردما ولی رقصم بد نبود)
بخصوص عربیم..
شروع کردم عربی رقصیدن...
صدای نانسی و خواننده های عربه دیگه خونه رو پر کرده بود
همونجوری تو حالو هوای رقص بودم که یخو صدای افتادن یه چیز اومد..
یهو هول شدم..زهرم ریخت..
همونجوری وایساده بودم..شروع کردم به حرکت کردن..از اتاق که اومدم بیرون ..دیدم یکی از مجسمه تزیینی های روی میزه بغله اتاق افتاده..
دستمو گذاشته بودم رو قلبمو داشتم آروم آروم میگشتم..
یهو چشمم خورد به دسته یه نفر که تا نصفه معلومه و تو آشپزخونه اس
یهو یه نصفه صورتش اومد بیرون داشت بید بید منو نگاه میکرد
یه چشم آبی و موهای خرمایی و ته ریش این نصفه صورت برام آشنا بود..
این..اینکه آرتین بود
یهو کله بدنش اومد بیرون و زد زیره خنده
-چیه ترسیدی؟..
سعی کردم جوابشو ندم چون خیلی عصبی بودم و اگه حرف میزدم چنتا فحشم میدادم
توش..اونم از لجش به من تیکه مینداخت
..
با صدای آرومی که خودم به زور میشنیدم گفتم
-خیلی بیشعوری
-بیشعور عمته
این چجوری شنید آخه؟..
ادامه داد
-چرا نیومدی ناهار بخوری؟مامانم خیلی ناراحت شد
یه اشاره کرد به جعبه پیتزا و ادامه داد
-با سحر رفتی غذا بخوری دیگه؟سحرت کو؟
یکی نیس به این بگه به توچه آخه چلغوزززز
بازم حرفی نزدم که یهو زیر لب گفت
-لالم که شده خداروشکر
دیگه صبرم سررفتو با عصبانیت برگشتم بهش
-چی گفتی؟من لالم؟هرچی بهت هیچی نمیگم بدتر میری جلو..
یه نیشخند زد که اخم خیلی وحشتناکی اومد روی صورتم
...رعنا جونم ناراحت شد ..چیکار کنم..من انقدر رو؛روو از کجا آوردم..؟
آرتین با خشم گفت
-ببین مهتاب تو الان مسئولیتت دسته ماعه نمیتونی هر کاری و هرجایی که دوس داری بری بری..
با حالته تمسخر گفتم
-آخه نمیخواستم تو خونه بخونم که مزاحم دوتا مرغ عشقه عاشق بشم..راسی رزا خانومتون ناراحت نمیشن با یه دختر تو یه خونه زندگی میکنی؟
پوزخندی زد دوباره و گفت
-برو بابا..چرا اتفاقا بهم صد بار گفته که دوس نداره تو پیشه من زندگی کنی..
منظورشو نفهمیدم..داشت بهم میگفت گمشم از خونشون بیرون؟یا میخواست لجه منو در بیاره..
خیلی بهم برخورد ..دیگه نمیتونستم انقدر این رفتارا و حرفا و تیکه های آرتینو تحمل کنم...
چی دارم میگم من؟من همون مهتابه مغرورو محکمم که تسلیم نمیشه اگه حالا بزارم برم که آرتین فکر میکنه چقدر ناز نازو و بی جنبه ام ولی از یه نظره دیگه هم شاید فکر کنه که من چقدر بی غیرتم که با وجوده این حرفا هنوز تو این خونه ام...
تو این یک ماهو نیم من دمو دقیقه داشتم با آرتین بحث و دعوا میکردم..
نه اون کوتاه میاوردو کم میاورد نه من پس در نتیجه این داستان ادامه دارد....
با اخم و لجبازی به آرتین گفتم
-منظوررررررر؟
دستشو کرد تو موهاشو گفت
؛هیچی
خبر مرگش خیره سرش روانشناسه..این خودش روانیه اومده واسه من روانشناس شده پسره ی احمق ..
انگار روانشناسیو اینا فقط واسه مطب و بیماراس .....
زیر چشمی با اخم نگاهش کردمو رفتم تو اتاقمو درو محکم کوبیدم به هم
دلم برا بابا و مهدی بدجور تنگ شده بود و همش میریختم توی خودم چون اگه اینجا گریه میکردم رعنا خانومو بقیه ناراحت میشن
- ۱۷.۳k
- ۲۹ خرداد ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط