و قلبم تو را انتخاب کرد

part 4
ات:اااا اره یعنی نه ..میدونی دیگه از کار کردن تو رستوران بابا خسته شدم
چند وقت بود دنبال کار میگشتم متوجه شدم نیرو میخوایین اومدم برای مصاحبه
توی راه اقای کیم رو دیدم منم لطف کردن رسوندن
مینهی:عه پس قراره همکارم شی
ات:ااا اره
الکی نگاهی به ساعتم انداختم گفتم
ات:من دیگه باید برم بالا برای مصاحبه خدافظ
امروز با سرد ترین حالت ممکن با مینهی حرف زدم درست دوست صمیمیه ولی خاب زن ته هستش ..و یه رقیب برای من به حساب میاد
البته که برگ برنده دست منه
در اسانسور باز شد به طرف‌اتاق ته رفتم بدون توجه به صدای منشی وارد شدم
ته:خانم لی از این به بعد خانم مین ات یکی از کارکنان ما هستن و چون مدیر عامل هستن باید توی اتاق من باشن
مفهوم شد؟
خانم لی:بله اقا
خانم لی بیرون رفت
با شدتت خودمو تو بغل ته انداختم
ته:اخخخ جوجه اروم تر ..ات تو مینهی رو پایین دیدی؟
ات:اره خاب ..میدونی‌ خودش اومد سمتم منم زود خداحافظی کردم چون اونو الان مثل هووم میدونم
ته خنده ای بلند سر داد گفت هوو؟
ات: خاب‌ اره منو تو که عاشق همیم اونه که تو این رابطه اضافس
ته:نگران اون نباش به زودی جمع میکنه میره خونه باباش
ات:واقعا.؟
ته:اره واقعا..و تو عشق قشنگ من میشی خانوم خونم
ات:خیلی دوست دارم ته ...روز اولی که دیدمت فکر نمیکردم که عاشقت شم
ته:ق....
صدای تقه ای به در مانع حرفش شد
سریع از ته فاصله گرفتم و پشت میز مدیر عامل نشستم
مینهی:ااا عزیزم ..ات استخدام شد؟
ته:اره .. حالا برو بیرون
مینهی:ات میشه چند لحظه ؟
ات:نه نمیشه ..مگه نشنیدی اقای کیم چی گفتن؟
مینهی:چی؟..
مینهی چشماش پر اشک شد و از دفتر ته خارج شد
بی تفاوت به ناراحتی مینهی به سمت در رفتم و قفلش کردم پرده ها رو کشیدم و به سمت ته رفتم و روی پاش نشستم
ات:عزیزممم...
ته:,جانم
ات: میشه من امروز برم خونه کار نکنم‍؟
ته:اون وقت برای چی میخوای بری خونه ؟
ات:میخوام برم خونه رو اماده کنم که امشب عشقم بیاد خونه دیگه
ته: از دست تو..باشه برو
ات:مم...
صدای زنگ موبایل ته
ته جواب داد
الو ؟سلام مادر..مینهی؟نمیدونم..خاب که چی قهر کرده؟خونه مامانش؟ باشه باشه ...به منچه ؟من دوسش ندارم ..مامان من همین هفته کارای طلاق رو شروع میکنم دیگه نمیزارم تو زندگیم دخالت کنی گفتی عشق بعد از ازدواج به وجود میاد..نخیرر..بچه؟مادر من من از این دختره بچه نمیخوام ...تو میخواستی تو شرکت باباش سهام بخری بخاطر اینکه ارزون بده بهت منو فرستادی حلو دامادشون شم الانم که خریدی خرت از پل گذشت...نه من اصلا خونه نمیرم..من میگم خونه نمیرم بعد میگی نوه میخوای؟باشه اگه نوه میخوای برات یه نوه میارم ولی نه از مینهی‌..اا مامان تو ادم معامله ای اگه کمکم کنی از مینهی جدا شم سهام شرکت بابا رو تماما بهت میدم ..

با تعجب له مکالمه ته و مامانش گوش دادم که ته قطع کرد
ته:ات عزیزم باید بریم خونه ما
ات:خونه شما؟
ته:خونه منو مینهی .. یا بهتره بگم خونه من
ات:چرا اخه
ته: باید بریم تمام وسایل مینهی رو جمع کنیم
ات:باشه باشه
چون بحث رفتن و طلاق دادن مینهی شد به وجد اومدم ‌...اون باید هرچه زودتر از زندگی منو ته میرفت بیرون تا ما راه باهم زندگی میکردیم
بعد از چند دقیقه به خونه رسیدیم
ته با سرعت دستمو گرفت به در ورودی خونه برد
ته:تو برو لباساشو جمع کن منم هرچی وسیله برای عروسی برام خریده بود رو جمع میکنم
ات:باشه
باشه ای گفتم به سمت طبقه بالاا رفتم و لباسای مینهی رو همه رو داخل چمدونی ریختم
جمع کردن تمام وسایل مینهی یه دو ساعتی طول کشید ته منو با خودش برد خونع مامان مینهی
مامان مینهی: بفرمایید بشینید داماد عزیزم..ات خاله خیلی وقته این ورا نیومدن بودیا..الان مینهی رو صدا میزنم
قبل از اینکه مینهی‌ رو صدا بزنه مینهی اومد پایی با دیدن من کنار ته چشماش درشت شد
ته:خانم من نمیخوام مزاحمتون شم فقط اومده بودم...
به سمت در رفت و چمدون های مینهی رو داخل خونه اورد
ته:وسایل مینهی رو برگردونم...کارای طلاقم. همه رو انجام میدم
و دستشو کرد داخل جیب کتش و یه کارت و یع نامه در اورد از. جیبش
این نامه معرفی نامته مینهی که بری توی شرکت دوستم مشغول به کار شی..توی این کارتم مقداری پول هست که بتونی باهاش زندگی کنی
چه جالب ته از قبل فکر همچی بوده ..معرفی نامه..کارت پول ‌...همچی
مینهی:ته ..بگو که داری شوخی میکنی ما تازه داره دوهفته میشه که ازدواج کردیم
ته: ببخشید مینهی ولی من به اجبار مادرم با تو ازدواج کردم و الان عشق واقعیم رو پیدا کردم
مینهی :ولی من دوست دارم
ته:منم اونو دوست دارم
مینهی:......
دیدگاه ها (۲۱)

╭─────────────── 🎀 ───────────────╮✦ پارت ۷۲ | اول باید درسم...

پارت1فقط یه دوست معمولیبعد یه روز سخت و تموم کردن دانشگاه دن...

فردا صبح ساعت ۴ توی همون کلاس چشامو باز کردم و با صدای ته به...

رمان:( تا وقتی که عاشقت شدم )

𝓹𝓪𝓻𝓽۶۱ات ویو مامانمینا زنگ زدن جواب دادم ات: سلامممممم. ا ب....

part 8شوگا:ات؟دست ات رو گرفت و برگردوندششوگا:چیزیت شده؟بهم ب...

#عشق_بعد_نفرتپارت2ویو راوی: ات حرف جین رو تایید کرد و با اعض...

P.1 | ....وقتی یهویی.(ساعت حدود ۹ صبح بود که بالاخره چشمام ر...

الماس زیبای من part¹⁰- رفتم سمت تهیونگ وگفتم که این  سه تارو...

پارت۴

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط