بسم الله الرحمن الرحیم

● خون سیاه ●
پارت چهارم

▼ چپتر سوم:
چطور ممکنه..؟! مگه قرار نبود کسی نزدیک اینجا نشه؟
باید به بقیه خبر بدم، مبارزای قبیله هرشب تو یه جای مشخص باهم به تمریناشون ادامه میدن باید اول به اونا خبر بدم..
فوری از خونه میرم بیرون و به سمت اونجا میدوم..
همین که میرسم با شتاب و وحشت درو باز میکنم و همه بهم خیره میشن..
خوبه حداقل برای جلب توجه وقت هدر نمیدم..

- اونا اینجان! باید قبل اینکه دیر بشه یه کاری بکنیم!
+ چی؟ کیا؟
- متجاوزا، اومدن که دوباره قتل عام راه بندازن!

چی؟ چرا اینجوری نگاهم میکنن؟
اریکا میاد سمتم و دستشو روی شونه‌ام میزاره..

+ ویکتور، ما میدونیم هرسال این موقع رفتارت عجیب میشه، همه میدونن برات خیلی سخت بوده و ممکنه یکم خسته باشی، بهتره بری استراحت کنی..

لعنتی، فکر میکنن توهم زدم!؟ صدامو بالا میبرم..

- چی؟ نه!! اریکا من کاملا جدیم، اونا اینجان! خواهش میکنم باید حرفمو باور کنی!
+ ویکتور..
- نههه!! باهام مثل یه آدم خل و چل رفتار نکن!

همه سکوت میکنن، چرا کسی چیزی نمیگه! صدامو میارم پایین، تقریبا ناامیدکننده‌اس..

- پس اینطوریه..
+ ویکتور، ما.._

حرفشو قطع میکنم

- نه! لازم نیس چیزی بگی، چیزی نداری که بگی..

احمقای بی‌خاصیت..
درو باز میکنم و برمیگردم به سمت خونه.. اگه قرار نیس کاری بکنن مجبورم خودم دست به کار شم..
در خونه رو باز میکنم و اولین چیزی که به ذهنم میرسه پیدا کردن یه سلاحه..
من.. من که سلاح ندارم!
دوباره نگاهم به تبر آهنی کنار در حیاط میفته..

- ببین اینجا چی داریم..!

کار کردن با تبر.. دوبار تو یه روز.. عجب وضعیه!
صداها نزدیکتر میشن.. اینبار به اون قلدرای زورگو اجازه نمیدم کسی رو بکشن.. مطمئنم مثل همیشه دو سه نفر بیشتر نیستن..
از خونه میام بیرون، اول ازهمه باید یه جایی قایم بشم..
چشمم به بسته های گندمی که همسایه کنار دیوار خونش گذاشته میفته.. اونقدری زیاد هستن که راحت پشتشون قایم شم و دیده نشم..
فوری میرم و پشتشون قایم میشم..
کاش میتونستم به همه خبر بدم تا فرار کنن..
صداشون نزدیک تر میشه.. یکم بلند میشم و یواش یه نیم نگاه میندازم.. هنوز اونقدری نزدیک نیستن که بتونم بزنمشون..
با خونسردی و تسلط کامل از تاریکی بیرون میان و نزدیک میشن، احتمالا خیالشون راحته که همه خوابن و هیچ تهدیدی وجود نداره..
همین که دوباره میشینم یه موجود پشمالو رو درست روبه‌روم میبینم.. یه سگ هاسکیه.. اسمش مکثه، سگ اریکاس، هرچند خیلی خوشگله اما هیکل بزرگ و قدرتش بیشتر چشم آدمو میگیره.. بعلاوه هوش باورنکردنیش..
فقط یبار دیگه امتحانش میکنم..
کاغذ و خودکارمو از جیبم بیرون میارم و شروع به نوشتن میکنم.. موقعیت خودم و متجاوزا رو مینویسم و فقط امیدوارم اریکا اینو بخونه..
کاغذو تا میزنم و میدمش به مکث..

- خیلی خب، اینو ببر برای اریکا، زود باش پسر..

مکث شروع میکنه به دویدن.. هرچقدر دور میشه متجاوزا نزدیکتر میشن.. و..
بالاخره اونقدری نزدیکن که بتونم بزنمشون، اما زورم به همشون نمیرسه.. خوشبختانه از هم جدا میشن و هرکدوم به یه سمت میرن، یکیشون درست به سمت من میاد، از جا میپرم و همونطور که تبرو محکم تو مشتم میگیرم با همه توان به سرش ضربه میرنم، لعنت به زره‌های مسخرشون، الان باید با این ضربه میمرد!
اول شوکه میشه و زمین میخوره اما همین که میرم برای ضربه دوم جاخالی میده و تبر تو زمین فرو میره..

× نکنه دنبال دردسر میگردی جوجه؟

شمشیرشو از غلاف بیرون میکشه..
همین که اینو میگه صدای مبارزا بلند میشه که مردم رو هدایت میکنن تا از روستا خارج بشن و خودشونم با بقیه متجاوزا درگیر میشن..
صدای به هم خوردن شمشیر به زره و سپرها و صدای وحشت بقیه هوا رو پر میکنه..
با دو دست تبرو میگیرم و اینبار محکم تر ضربه میزنم ولی با سپر جلوشو میگیره.. چقد سرسخته!
با شمشیر حمله میکنه، جاخالی میدم..
با حرکت های سریعتر تندتند حمله میکنم، با اینکه خسته شدم ولی داره کم میاره..
بالاخره زمین میخوره، زرهش شکسته و میتونم با یه ضربه تمومش کنم..
همین که تبرو میبرم بالای سرم تا آخرین ضربه رو بزنم، درد شدیدی رو تو شونه‌ام حس میکنم، برای یه لحظه دستم بی‌حس میشه و تبر از دستم میفته..
دستم رو شونه‌ام میزارم، داره خونریزی میکنه..
ظاهرا یکی با تیر دستمو زده.. تیرو بیرون میکشم و دوباره تبرو برمیدارم، اما فرار کرده..

- لعنت بهش..

برمیگردم پشت سرمو ببینم اما تیرانداز هم رفته..
فوری به سمت بقیه مبارزا میدوم تا کمکشون کنم اما همین که حرکت میکنم یه ضربه محکم به سرم میخوره و زمین میخورم..
آخرین چیزی که میتونم ببینم همون دو تا متجاوزه که باهاشون درگیر بودم و قبل اینکه بتونم کاری بکنم، دیگه چیزی نمیبینم..
فقط سیاهی، درد و.. وحشت..


پارت بعدی؟
میدونم این پارت یکم کوتاهه ولی همینم ویسگون نمیذاشت بنویسم.. D:
دیدگاه ها (۵)

part:41سو هو ماشینش رو آورد پشت ماشین جونگ کوک و finch رو (ی...

پارت ۸

پارت سوم《دلم برات تنگ شده مامانی》《Custom kiss》              ...

پارت ۹ [ آزمایش ۰۰۶ و ۰۰۷ ]ویو نویسندهدامیل : چیشد میاد انی...

P24عروس فراری ویو ا/ت با ریندو رفتیم پایین بقیه هم مثل همیشه...

دراکو عشق واقعیp11

تکپارتی تهیونگ

پارت چهارم ۱۴ سال بعد راوی: الان چهارده سال از زمانی که جونگ...

استییییییی استری کیدززززززز🔥🔥🔥🤜🏻استی گفته لینو واقعا باید بر...

### ⏳ پارت پنجم: رازِ زیرزمینتیزیِ دندون‌هاش رو حس کردم... د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط