✨ **عشق سلطنتی ✨ پارت ۱۱**
✨ **عشق سلطنتی ✨ پارت ۱۱**
(بهداری مدرسه 🏥)
دامیان روی تخت دراز کشیده بود و کیسه یخ را روی سرش گذاشته بود. قیافهاش طوری بود که انگار کل جهان به او بدهکارند.
دامیان: «آخ... این چه وضع شوت کردنه؟! شبیه آدمفضاییها بازی میکنن! 💢»
پرستار مدرسه لبخندی زد: «پسرجون، آرام باش. ضربه محکم بوده ولی خطرناکی نداره. کمی استراحت کنی خوب میشی.»
درِ بهداری آرام باز شد و آنیا با سرک کشیدن به داخل، وارد شد. یک بسته بادامزمینی هم دستش بود.
آنیا: {پسر دوم... دماغش نسوخت، ولی مثل اینکه سرش آسیب دیده. نکنه حافظهاش پاک بشه و دیگه نتونم اذیتش کنم؟! 🤔}
دامیان تا چشمش به آنیا افتاد، سریع نشست و کیسه یخ از روی سرش افتاد پایین: «تـ... تو اینجا چیکار میکنی کله صورتی؟! اومدی جشن بگیری که مصدوم شدم؟! 😤»
آنیا: «نه بابا! اومدم بگم ممنون که مثل این قهرمانهای احمق توی فیلمها پریدی جلو. اینم بادامزمینی؛ میگن برای ترمیم سلولهای خاکستری مغز آسیبدیده مفیده! 🥜»
دامیان گونههایش مثل لبو قرمز شد: «کی کمک خواست؟! من فقط... من فقط حواسم نبود! وگرنه محال بود بذارم توپ بخوره تو سرِ تو، چون حوصلهی سر و صداهای بعدش رو نداشتم!» 🍅
آنیا با تعجب به او نگاه کرد: {عجب آدم قدرنشناسیه! آدم به این پررویی ندیده بودم... ولی خب، حداقل مثل همیشه داد نکشید.}
دامیان (در حالی که دستپاچه شده بود روی تخت جابهجا میشد): «حالا گمشو بیرون! میخوام استراحت کنم! به اون دوستِ فضولت هم بگو پشت در خیمه نزند!»
همان لحظه بکی لای درِ بهداری را باز کرد، دوربین عکاسیاش را قایم کرد و با چشمهای ستارهای گفت:
بکی: «اووه، معذرت میخوام مزاحمِ خلوتِ رمانتیکتون شدم! فقط اومدم مطمئن بشم شاهزاده زندهست تا برای جشن بعدی آماده بشیم! 😎✨»
دامیان: «بلکبل! گمشو بیرون وگرنه اخراجت میکنم!! 💥😡»...
داستان داره خیلی حساس میشه 😏
(بهداری مدرسه 🏥)
دامیان روی تخت دراز کشیده بود و کیسه یخ را روی سرش گذاشته بود. قیافهاش طوری بود که انگار کل جهان به او بدهکارند.
دامیان: «آخ... این چه وضع شوت کردنه؟! شبیه آدمفضاییها بازی میکنن! 💢»
پرستار مدرسه لبخندی زد: «پسرجون، آرام باش. ضربه محکم بوده ولی خطرناکی نداره. کمی استراحت کنی خوب میشی.»
درِ بهداری آرام باز شد و آنیا با سرک کشیدن به داخل، وارد شد. یک بسته بادامزمینی هم دستش بود.
آنیا: {پسر دوم... دماغش نسوخت، ولی مثل اینکه سرش آسیب دیده. نکنه حافظهاش پاک بشه و دیگه نتونم اذیتش کنم؟! 🤔}
دامیان تا چشمش به آنیا افتاد، سریع نشست و کیسه یخ از روی سرش افتاد پایین: «تـ... تو اینجا چیکار میکنی کله صورتی؟! اومدی جشن بگیری که مصدوم شدم؟! 😤»
آنیا: «نه بابا! اومدم بگم ممنون که مثل این قهرمانهای احمق توی فیلمها پریدی جلو. اینم بادامزمینی؛ میگن برای ترمیم سلولهای خاکستری مغز آسیبدیده مفیده! 🥜»
دامیان گونههایش مثل لبو قرمز شد: «کی کمک خواست؟! من فقط... من فقط حواسم نبود! وگرنه محال بود بذارم توپ بخوره تو سرِ تو، چون حوصلهی سر و صداهای بعدش رو نداشتم!» 🍅
آنیا با تعجب به او نگاه کرد: {عجب آدم قدرنشناسیه! آدم به این پررویی ندیده بودم... ولی خب، حداقل مثل همیشه داد نکشید.}
دامیان (در حالی که دستپاچه شده بود روی تخت جابهجا میشد): «حالا گمشو بیرون! میخوام استراحت کنم! به اون دوستِ فضولت هم بگو پشت در خیمه نزند!»
همان لحظه بکی لای درِ بهداری را باز کرد، دوربین عکاسیاش را قایم کرد و با چشمهای ستارهای گفت:
بکی: «اووه، معذرت میخوام مزاحمِ خلوتِ رمانتیکتون شدم! فقط اومدم مطمئن بشم شاهزاده زندهست تا برای جشن بعدی آماده بشیم! 😎✨»
دامیان: «بلکبل! گمشو بیرون وگرنه اخراجت میکنم!! 💥😡»...
داستان داره خیلی حساس میشه 😏
- ۷۶
- ۰۱ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط