ستاره ____ تک پارتی
صدای موتورِ ماشینِ کلاسیک، مثل یک زمزمهی قدیمی، از دلِ جادهی خلوت بالا میآمد و در تاریکیِ شب حل میشد. خیابانها یکییکی جا میماندند، چراغها کمکم ناپدید میشدند و شهر، پشتِ شیشهی ماشین، به تکههای نور و سایه تبدیل میشد. والریا سرش را به شیشه تکیه داده بود و با چشمهایی که خستگی و آرامش را همزمان در خود داشتند، به بیرون نگاه میکرد. بادی که از شکافِ باریک پنجره میآمد، موهایش را به نرمی تکان میداد و تهیونگ، بیآنکه نگاهش را کاملاً از جاده بردارد، هر چند لحظه یکبار به او نگاه میکرد؛ همان نگاهِ آرام و عمیقی که انگار چیزی بیش از سکوت را بلد بود.
تهیونگ با صدایی پایین و گرم گفت:
«هنوزم میتونی برگردی اگه خستهای.»
والریا لبخند کمرنگی زد، اما چشم از منظرهی بیرون برنداشت.
«و چرا باید برگردم وقتی هنوز نمیدونم قراره کجا بریم؟»
لبهای تهیونگ کمی بالا رفت.
«پس یعنی کنجکاوی از خستگی برات قویتره؟»
والریا بالاخره نگاهش را به او چرخاند.
«نه... بیشتر از اون. تو از وقتی گفتی یه جای خاص میبرمت، دیگه خواب از سرم پرید.»
تهیونگ برای چند ثانیه سکوت کرد. انگشتانش آرامتر روی فرمان نشستند. بعد با لحنِ نرمتری گفت:
«خوبه. چون اینجا، فقط وقتی قشنگه که با دلِ آروم دیده بشه.»
ماشین بعد از چند دقیقه از جادهی اصلی جدا شد و وارد مسیر باریک و پیچدرپیچی شد که دو طرفش را درختهای بلند و خاموش گرفته بودند. آسمان آنقدر صاف بود که انگار کسی مخملِ سیاه را پهن کرده باشد و رویش مشت مشت ستاره پاشیده باشد. بالاخره تهیونگ ماشین را کنارِ تپهای بلند و خلوت نگه داشت. موتور که خاموش شد، سکوتی عمیق همهجا را گرفت
تهیونگ پیاده شد و درِ سمت والریا را باز کرد.
«بیا پایین. باید یه چیزو خودت ببینی.»
والریا پیاده شد. نسیمِ خنک شب روی پوستش نشست و باعث شد ناخودآگاه شانههایش را جمع کند. تهیونگ بلافاصله پتوی ضخیمی را از صندوق عقب بیرون آورد و روی چمنها پهن کرد. بعد دستش را جلو آورد.
«اگه سردته، دستتو بده.»
والریا بدون حرف، دستش را در دست او گذاشت. گرمای دست تهیونگ، برعکسِ هوای خنکِ شب، عجیب و دلنشین بود. انگار چیزی در سینهی والریا آرام گرفت. با هم روی پتو نشستند و رو به آسمان دراز کشیدند. بالا، ستارهها آنقدر نزدیک به نظر میرسیدند که انگار میشد با نوک انگشت لمسشان کرد.
والریا با صدایی آهسته گفت:
«واقعاً هیچکس اینجا نیست...»
تهیونگ سرش را کمی به سمت او چرخاند.
«گفتم که. اینجا فقط برای آدمایی خوبه که از شلوغی خسته شدن.»
والریا لبخند زد.
«یا برای آدمایی که میخوان یه لحظه از دنیا فرار کنن.»
تهیونگ آرام خندید.
«نه. اینجا برای آدمایی خوبه که میخوان یادشون بیاد دنیا فقط همون چیزایی نیست که هر روز میبینن.»
سکوت کوتاهی بینشان افتاد. والریا دستهایش را روی سینه گذاشت و به آسمان خیره شد. بعد با صدایی که بیشتر شبیه نجوا بود، گفت:
«ببین... اون یکی ستاره انگار از همه روشنتره.»
تهیونگ نگاهش را به همان نقطه برد.
«آره. ولی به نظرم اون فقط داره سعی میکنه شبیه تو بدرخشه.»
والریا با تعجب به او نگاه کرد.
«این دیگه از کجا اومد؟»
تهیونگ شانه بالا انداخت، اما ته لبخندش پیدا بود.
«از جایی که توش آدمها وقتی راستش رو میخوان بگن، دست و پاشون میلرزه.»
والریا آهی آرام کشید و دوباره به آسمان نگاه کرد.
«تهیونگ... تو همیشه اینقدر خاص حرف میزنی؟»
او لحظهای سکوت کرد. بعد آرام گفت:
«نه. فقط وقتی کسی رو کنارم داشته باشم که دلم نخواد حتی ثانیهای از نگاهاش جا بمونم.»
قلب والریا برای لحظهای از حرکت ایستاد و بعد با ضربانی تندتر ادامه داد. تهیونگ دستش را به آرامی بالا آورد و یکی از تارهای موی والریا را که روی صورتش افتاده بود، کنار زد.
تهیونگ با همان لحن آرام و خونسردش گفت:
«میدونی چی عجیبه؟»
والریا آهسته پرسید:
«چی؟»
«اینکه من از بین این همه آسمون و ستاره و شب، فقط میتونم به تو نگاه کنم.»
والریا لبخندش را پنهان نکرد.
«شاید چون زیادی شاعر شدی.»
تهیونگ خندید، صدایی کوتاه و بم که در سکوت شب قشنگتر از همیشه بود.
«نه. شاید چون تو باعث شدی اینجوری بشم.»
بعد از جیب کتِ نازکش یک دوربین آنالوگ کوچک بیرون آورد. والریا با کنجکاوی نگاهش کرد.
«این رو همیشه با خودت میاری؟»
تهیونگ دوربین را بالا گرفت.
«وقتی حس کنم یه لحظه ارزش نگهداشتن داره، آره.»
«و الان؟»
تهیونگ مستقیم به چشمهای او نگاه کرد.
«الان یکی از همون لحظههاست.«
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چشم هایش و امان از موج موهایش
تهیونگ با صدایی پایین و گرم گفت:
«هنوزم میتونی برگردی اگه خستهای.»
والریا لبخند کمرنگی زد، اما چشم از منظرهی بیرون برنداشت.
«و چرا باید برگردم وقتی هنوز نمیدونم قراره کجا بریم؟»
لبهای تهیونگ کمی بالا رفت.
«پس یعنی کنجکاوی از خستگی برات قویتره؟»
والریا بالاخره نگاهش را به او چرخاند.
«نه... بیشتر از اون. تو از وقتی گفتی یه جای خاص میبرمت، دیگه خواب از سرم پرید.»
تهیونگ برای چند ثانیه سکوت کرد. انگشتانش آرامتر روی فرمان نشستند. بعد با لحنِ نرمتری گفت:
«خوبه. چون اینجا، فقط وقتی قشنگه که با دلِ آروم دیده بشه.»
ماشین بعد از چند دقیقه از جادهی اصلی جدا شد و وارد مسیر باریک و پیچدرپیچی شد که دو طرفش را درختهای بلند و خاموش گرفته بودند. آسمان آنقدر صاف بود که انگار کسی مخملِ سیاه را پهن کرده باشد و رویش مشت مشت ستاره پاشیده باشد. بالاخره تهیونگ ماشین را کنارِ تپهای بلند و خلوت نگه داشت. موتور که خاموش شد، سکوتی عمیق همهجا را گرفت
تهیونگ پیاده شد و درِ سمت والریا را باز کرد.
«بیا پایین. باید یه چیزو خودت ببینی.»
والریا پیاده شد. نسیمِ خنک شب روی پوستش نشست و باعث شد ناخودآگاه شانههایش را جمع کند. تهیونگ بلافاصله پتوی ضخیمی را از صندوق عقب بیرون آورد و روی چمنها پهن کرد. بعد دستش را جلو آورد.
«اگه سردته، دستتو بده.»
والریا بدون حرف، دستش را در دست او گذاشت. گرمای دست تهیونگ، برعکسِ هوای خنکِ شب، عجیب و دلنشین بود. انگار چیزی در سینهی والریا آرام گرفت. با هم روی پتو نشستند و رو به آسمان دراز کشیدند. بالا، ستارهها آنقدر نزدیک به نظر میرسیدند که انگار میشد با نوک انگشت لمسشان کرد.
والریا با صدایی آهسته گفت:
«واقعاً هیچکس اینجا نیست...»
تهیونگ سرش را کمی به سمت او چرخاند.
«گفتم که. اینجا فقط برای آدمایی خوبه که از شلوغی خسته شدن.»
والریا لبخند زد.
«یا برای آدمایی که میخوان یه لحظه از دنیا فرار کنن.»
تهیونگ آرام خندید.
«نه. اینجا برای آدمایی خوبه که میخوان یادشون بیاد دنیا فقط همون چیزایی نیست که هر روز میبینن.»
سکوت کوتاهی بینشان افتاد. والریا دستهایش را روی سینه گذاشت و به آسمان خیره شد. بعد با صدایی که بیشتر شبیه نجوا بود، گفت:
«ببین... اون یکی ستاره انگار از همه روشنتره.»
تهیونگ نگاهش را به همان نقطه برد.
«آره. ولی به نظرم اون فقط داره سعی میکنه شبیه تو بدرخشه.»
والریا با تعجب به او نگاه کرد.
«این دیگه از کجا اومد؟»
تهیونگ شانه بالا انداخت، اما ته لبخندش پیدا بود.
«از جایی که توش آدمها وقتی راستش رو میخوان بگن، دست و پاشون میلرزه.»
والریا آهی آرام کشید و دوباره به آسمان نگاه کرد.
«تهیونگ... تو همیشه اینقدر خاص حرف میزنی؟»
او لحظهای سکوت کرد. بعد آرام گفت:
«نه. فقط وقتی کسی رو کنارم داشته باشم که دلم نخواد حتی ثانیهای از نگاهاش جا بمونم.»
قلب والریا برای لحظهای از حرکت ایستاد و بعد با ضربانی تندتر ادامه داد. تهیونگ دستش را به آرامی بالا آورد و یکی از تارهای موی والریا را که روی صورتش افتاده بود، کنار زد.
تهیونگ با همان لحن آرام و خونسردش گفت:
«میدونی چی عجیبه؟»
والریا آهسته پرسید:
«چی؟»
«اینکه من از بین این همه آسمون و ستاره و شب، فقط میتونم به تو نگاه کنم.»
والریا لبخندش را پنهان نکرد.
«شاید چون زیادی شاعر شدی.»
تهیونگ خندید، صدایی کوتاه و بم که در سکوت شب قشنگتر از همیشه بود.
«نه. شاید چون تو باعث شدی اینجوری بشم.»
بعد از جیب کتِ نازکش یک دوربین آنالوگ کوچک بیرون آورد. والریا با کنجکاوی نگاهش کرد.
«این رو همیشه با خودت میاری؟»
تهیونگ دوربین را بالا گرفت.
«وقتی حس کنم یه لحظه ارزش نگهداشتن داره، آره.»
«و الان؟»
تهیونگ مستقیم به چشمهای او نگاه کرد.
«الان یکی از همون لحظههاست.«
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چشم هایش و امان از موج موهایش
- ۸.۹k
- ۰۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط