کوک با حرص سوار ماشین میشه و پاشو میزاره روی گاز و میره ا
کوک با حرص سوار ماشین میشه و پاشو میزاره روی گاز و میره ات توی اون راه تنها
میمونه و بعد از 2 نیم ساعت میرسه به مدرسه و الان ساعت ۱۲ شبه
ات یواشکی میره و پشت چمن های مدرسه میخوابه و فردا ساعت ۸ بیدار میشه یه زنگ از مدرسه گذشته و ات سریع دست و صورتشو میشوره و میره سر کلاس
کوک میاد سمت ات با عصبانیت
کوک: کجا بودی؟
ات: گمشو
کوک: دیشب ساعت چند رسیدی خونت؟
ات: گمشو
کوک فک ات رو میگیره و میگه وقتی ازش سوال میپرسم جواب بده
ات: نرفتم خونه
کوک: کجا بودی
نماینده: ات مدیر صدات میکنه
ات: پسره احمق عچضی ولم کن....
کوک: گمشو بهش بگو جونگ کوک خودش داره باهاش حرف میزنه
نماینده: ب.باشه
کوک دست ات رو میگیره و میرن سوار ماشین میشن و کوک ات رو میبره یه جای خلوت توی جنگل
با طناب دستای ات رو به دیوار میبنده
کوک بعد بستن دستای ات زنگ میزنه به تهیونگ
کوک: الو......الان اوردمش توی جنگل......کنار کلبه پیش رودخونه
چند دقیقه کوک فقط به ات نگاه میکنه
کوک: ازش سوال میپرسم باید جوابمو بدی
ات: اگه ندم چیکار میکنی....منو میزاری توی جنگل بمونم حیونا منو بخورن....یا...
کوک دستبند طلا یی که ات به پرستار داده بود رو نشون میده
کوک: اگه جواب ندی میندازمش توی رودخونه
ات: نه....نه..نکن...اون برای مامانمه...
کوک: ازش دزدیدی...مگه نه.....چرا باید این طلایی به این گرونی دستت باشه ....البته چه گرونی....هیچ نمیرزه..
ات سرش رو انداخته بود پایین
تهیونگ رسید
تهیونگ: کوک
کوک: اوردی
تهیونگ: چاقو...و...
ات هیچ واکنشی نشون نمیده
تیهونگ صورت ات رو میاره بالا
تهیونگ: نکنه مرده
کوک: نه زنده هس
تهیونگ: کوک ولی خوشگله
میمونه و بعد از 2 نیم ساعت میرسه به مدرسه و الان ساعت ۱۲ شبه
ات یواشکی میره و پشت چمن های مدرسه میخوابه و فردا ساعت ۸ بیدار میشه یه زنگ از مدرسه گذشته و ات سریع دست و صورتشو میشوره و میره سر کلاس
کوک میاد سمت ات با عصبانیت
کوک: کجا بودی؟
ات: گمشو
کوک: دیشب ساعت چند رسیدی خونت؟
ات: گمشو
کوک فک ات رو میگیره و میگه وقتی ازش سوال میپرسم جواب بده
ات: نرفتم خونه
کوک: کجا بودی
نماینده: ات مدیر صدات میکنه
ات: پسره احمق عچضی ولم کن....
کوک: گمشو بهش بگو جونگ کوک خودش داره باهاش حرف میزنه
نماینده: ب.باشه
کوک دست ات رو میگیره و میرن سوار ماشین میشن و کوک ات رو میبره یه جای خلوت توی جنگل
با طناب دستای ات رو به دیوار میبنده
کوک بعد بستن دستای ات زنگ میزنه به تهیونگ
کوک: الو......الان اوردمش توی جنگل......کنار کلبه پیش رودخونه
چند دقیقه کوک فقط به ات نگاه میکنه
کوک: ازش سوال میپرسم باید جوابمو بدی
ات: اگه ندم چیکار میکنی....منو میزاری توی جنگل بمونم حیونا منو بخورن....یا...
کوک دستبند طلا یی که ات به پرستار داده بود رو نشون میده
کوک: اگه جواب ندی میندازمش توی رودخونه
ات: نه....نه..نکن...اون برای مامانمه...
کوک: ازش دزدیدی...مگه نه.....چرا باید این طلایی به این گرونی دستت باشه ....البته چه گرونی....هیچ نمیرزه..
ات سرش رو انداخته بود پایین
تهیونگ رسید
تهیونگ: کوک
کوک: اوردی
تهیونگ: چاقو...و...
ات هیچ واکنشی نشون نمیده
تیهونگ صورت ات رو میاره بالا
تهیونگ: نکنه مرده
کوک: نه زنده هس
تهیونگ: کوک ولی خوشگله
- ۲۳.۵k
- ۱۱ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط