سناریو جونگکوک

شب بارونی،تموم شدن یک زندگی
-----------------------------------------------------------------
هوا از همون ظهر گرفته بود. آسمون مثل دل جونگکوک پر از ابر شده بود و هیچکی فکر نمیکرد بارون اینقدر بی‌رحمانه بباره. ساعت از ده شب گذشته بود که جونگکوک یه پیام کوتاه فرستاد:

«ات، بیا پایین. باید یه چیزی رو بهت بگم.»

دستش میلرزید. گوشی رو گذاشت کنار، پشتش رو به دیوار سرد هتل داد و نفس عمیقی کشید. دو روز بود که مَنیجِرِش جلوش نشسته بود و با اون لحن خشک و رسمی‌ش می‌گفت:

— جونگکوک، ما همه‌چی رو می‌دونیم. عکس‌ها رو داریم. یا همین امشب تمومش می‌کنی، یا کمپانی مجبوره… می‌دونی چی می‌گم. تو برای میلیون‌ها نفر الگویی. این رابطه‌ی عادی، آبروی کل گروه رو می‌بره. تو باید انتخاب کنی: اون دختر، یا همه‌چیزی که ده ساله براش زحمت کشیدی.

جونگکوک اون شب کلی گریه کرده بود. برای اولین بار تو عمرش حس کرد یه چیزی بین قلبش و مقامش گیر کرده. عاشق ات بود. اون دختر ایرانی‌ای که تو یه کافه‌ی کوچیک سئول باهاش آشنا شده بود؛ دختری که با لهجه‌ی شیرینش فارسی حرف می‌زد و وقتی می‌خندید، انگار بارون تموم می‌شد.

اما کمپانی… کمپانی همیشه برنده‌ست.

آت با کاپشن نازکش اومد پایین. موهاش رو به عشق جونگکوک خرگوشی بسته بود و هنوز عطر قهوه از لباش می‌اومد. وقتی جونگکوک رو دید، لبخند زد؛ همون لبخندی که جونگکوک حاضر بود به خاطرش دنیا رو بده.

— جونگکوک! چرا این موقع شب؟ نکنه دلت برام تنگ شده بود؟

نمی‌دونست که چند ساعت دیگه، همون لبخند تو بارون گم می‌شه.

جونگکوک دستش رو گرفت و گفت:

— بیا یه کم راه بریم.

— تو بارون؟ جونگکوک، می‌بینی چقدر می‌باره؟

— می‌دونم. بیا.

تا رسیدن به خیابون خلوت،
جونگکوک یه کلمه هم حرف نزد. ات چند بار دستش رو فشار داد، ولی جوابی نگرفت. بارون که تندتر شد، جونگکوک ایستاد و برگشت سمتش.

— ات… باید حرف بزنیم.

— خب، بزن. چرا اینقدر جدی شدی؟ مگه چی شده؟

جونگکوک نگاهش کرد. اون چشمای قهوه‌ای که همیشه پر از گرما بود، حالا با نگرانی بهش خیره شده بود. نتونست تحمل کنه. چشمهاشو بست و گفت:

— دیگه نمی‌تونیم با هم باشیم.

ات فکر کرد اشتباه شنیده. خندید. اون خنده‌ی عصبی.

— جونگکوک، چی می‌گی تو؟ حتماً شوخیه… اینقدر بارون اومده که آب رفته تو مغزت، نه؟

— شوخی نیست، ات. جدی می‌گم. کمپانی همه‌چی رو فهمیده. مَنِیجِر گفت یا تو، یا… همه‌چی. گروه،
قراردادها، آینده. من چاره‌ای ندارم.
.
.
‌
‌
دیدگاه ها (۹)

پارت ۲جونگکوک اونجا نشسته بود.سرش رو بالا آورد.«تو اینجا چی ...

𓆩 پارت ۵۳ 𓆪 🖤جیمین هنوز داشت به ات می‌خندید که گوشی‌اش زنگ خ...

سناریو جونگکوک

«قهوه تلخ، لبخند شیرین»پارت ۳یه روز با یه دوست پسر هم‌کلاسی ...

dark life = 43ات کتاب رو بست. «چی؟»تهیونگ بلند شد و دستش رو ...

مافیای من — قسمت ۱۸چیزی بیشتر از یک رازمرد روبه‌روی جونگکوک ...

🖤 مافیای من — قسمت ۲۲چیزی که جونگکوک پنهان می‌کردات هنوز به ...

Why Did I Fall in Love with You?P¹⁴ | ویو خونهچند ثانیه بعد،...

عمارت مافیا ✨️🍷قسمت ⁵ساعت ¹⁰ صبح دیدگاه جونگکوک:از خواب بلند...

رمان دختر خاصبعد از چند ساعت فیلم دیدن و خوردن و خندیدن، هوا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط