his favorite strawberry
part 78
_هارینا..عزیزم..بیدارشو..همه چیز تموم شده
با وجود اینکه صداش واضح بود ولی میدونم تمام اینا توهمی بیش نیست
وقتی دوباره به هوش بیام دیگه حتی صداشو نمیشنوم
کاش برای همیشه بیهوش بمونم
اونوقت میتونم حداقل توی رویام ملاقاتش کنم؟
این یک جورایی تلخ و شیرینه
میدونم وقتی چشمامو باز کنم همه چیز تموم میشه
(احساس کردم یکمی شبیه آهنگ dream لیسا شد)
صدای ضربان قلبم رو به وضوح میشنیدم
سرمی که توی دستم بود رو راحت احساس میکردم
حس خالی بودن پهلوم
حتی کمردردم
ولی دوست ندارم به هوش بیام
چون میدونم اون اینجا نیست
صدای بیب بیب اون دستگاه که اسمشو هم بلد نبودم خیلی رو مخم بود
اگه به هوش بیام قطعا خرابش میکنم
صدای هق هق مردونه ای توی اون اتاق که فکر کنم بیمارستان بود پیچید
معلوم نی چه خریه
الان میبینی اون چان کله خره
با دستای گرمش دستامو گرفت
یکمی کنجکاو شدم
ولی این کنجکاوی در برابر دلتنگیم نسبت به کوک چیزی نیست
_هارینااااا..لطفا عزیزم..من اشتباه کردم..لطفا چشماتو باز کن
این صدای جونگکوکه ولی چرا هی میگه چشماتو باز کن
یعنی روحشم میخواد بیدار شم؟
نکنه مرده باشم و این احساس ها الکی باشه
یهو چشمامو باز کردم
با دیدن فضای سفید اطرافم فهمیدم مردم
اون پسره رو نگاه کردم
پشمام روح جونگکوک بود
تو این دنیا هم جذابه
حالا چرا عر میزنه
قربون هر زدنش هم بشم
بچم پرسینگاش وای وای
چشماش وای وای
تتو هاش نگم براتون
سرشو روی دستم گذاشته بود و چشماشو بسته بود برای همین حتی نفهمید به هوش اومدم
از همین الان دوست دارم بغلش کنم و ساعت ها تو بغلش گریه کنم
ولی الان حتی نمیتونستم تکون بخورم
یه پسری که اونور بود با دیدن من به سمت گفت
٫افسر جعون..افسر جعون..همسرتون به هوش اومدن
افسر جعون؟
فرشته ی مرگ شده ؟
روح جونگکوک با دیدن من به سمتم اومد و سریع بدن کوچک و داغونم و توی تن تنومندش کشید
وای روحش چقدر بزرگه
چه هیکلی ساخته ماشاالله
این حرکتش اینقدر سریع بود که احساس کردم بدنم دوباره درد گرفته
+اخ
سریع ازم جدا شد و سرمو بین دستاش گرفت
چشماشو بهم دوخت و با نگرانی گفت
_چی شده قربونت برم؟..درد داری؟بگم پرستار بیاد
اشک توی چشمام جمع شد
+من زنده ام ؟
با تعجب بهم خیره شد و گفت
_اره عزیزم
بهش نگاهی کردم و اشکام شروع به ریختن کردن
+بعد تو هم زنده ای
به آرومی به سمتم اومد و جای اشکامو بوسید و گفت
_اره دو تا مون زنده ایم
یهو احساس کردم آتیش از سرم بلند شد
+پس من تو رو میکشم کصافت تو زنده بودی و به من نگفتی من داشتم تو دست دشمنت تلف میشدم بعد تو زنده بودم..خودم با دستای خودم میکشمت
_هارینا..عزیزم..بیدارشو..همه چیز تموم شده
با وجود اینکه صداش واضح بود ولی میدونم تمام اینا توهمی بیش نیست
وقتی دوباره به هوش بیام دیگه حتی صداشو نمیشنوم
کاش برای همیشه بیهوش بمونم
اونوقت میتونم حداقل توی رویام ملاقاتش کنم؟
این یک جورایی تلخ و شیرینه
میدونم وقتی چشمامو باز کنم همه چیز تموم میشه
(احساس کردم یکمی شبیه آهنگ dream لیسا شد)
صدای ضربان قلبم رو به وضوح میشنیدم
سرمی که توی دستم بود رو راحت احساس میکردم
حس خالی بودن پهلوم
حتی کمردردم
ولی دوست ندارم به هوش بیام
چون میدونم اون اینجا نیست
صدای بیب بیب اون دستگاه که اسمشو هم بلد نبودم خیلی رو مخم بود
اگه به هوش بیام قطعا خرابش میکنم
صدای هق هق مردونه ای توی اون اتاق که فکر کنم بیمارستان بود پیچید
معلوم نی چه خریه
الان میبینی اون چان کله خره
با دستای گرمش دستامو گرفت
یکمی کنجکاو شدم
ولی این کنجکاوی در برابر دلتنگیم نسبت به کوک چیزی نیست
_هارینااااا..لطفا عزیزم..من اشتباه کردم..لطفا چشماتو باز کن
این صدای جونگکوکه ولی چرا هی میگه چشماتو باز کن
یعنی روحشم میخواد بیدار شم؟
نکنه مرده باشم و این احساس ها الکی باشه
یهو چشمامو باز کردم
با دیدن فضای سفید اطرافم فهمیدم مردم
اون پسره رو نگاه کردم
پشمام روح جونگکوک بود
تو این دنیا هم جذابه
حالا چرا عر میزنه
قربون هر زدنش هم بشم
بچم پرسینگاش وای وای
چشماش وای وای
تتو هاش نگم براتون
سرشو روی دستم گذاشته بود و چشماشو بسته بود برای همین حتی نفهمید به هوش اومدم
از همین الان دوست دارم بغلش کنم و ساعت ها تو بغلش گریه کنم
ولی الان حتی نمیتونستم تکون بخورم
یه پسری که اونور بود با دیدن من به سمت گفت
٫افسر جعون..افسر جعون..همسرتون به هوش اومدن
افسر جعون؟
فرشته ی مرگ شده ؟
روح جونگکوک با دیدن من به سمتم اومد و سریع بدن کوچک و داغونم و توی تن تنومندش کشید
وای روحش چقدر بزرگه
چه هیکلی ساخته ماشاالله
این حرکتش اینقدر سریع بود که احساس کردم بدنم دوباره درد گرفته
+اخ
سریع ازم جدا شد و سرمو بین دستاش گرفت
چشماشو بهم دوخت و با نگرانی گفت
_چی شده قربونت برم؟..درد داری؟بگم پرستار بیاد
اشک توی چشمام جمع شد
+من زنده ام ؟
با تعجب بهم خیره شد و گفت
_اره عزیزم
بهش نگاهی کردم و اشکام شروع به ریختن کردن
+بعد تو هم زنده ای
به آرومی به سمتم اومد و جای اشکامو بوسید و گفت
_اره دو تا مون زنده ایم
یهو احساس کردم آتیش از سرم بلند شد
+پس من تو رو میکشم کصافت تو زنده بودی و به من نگفتی من داشتم تو دست دشمنت تلف میشدم بعد تو زنده بودم..خودم با دستای خودم میکشمت
- ۶.۰k
- ۳۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط