رمان گناهکار قسمت نهم (739)

کتابخانه نودهشتیا
گناهکار
fereshteh27 کاربر انجمن نودهشتیا
در حالی که از رو صندلی بلند میشد گفت ارسلان رو دستگیر کردیم هنوز به چیزی اعتراف نکرده ولی آدماش خیلی چیزا رو لو دادن
در حقیقت اینو بدونید که ارسلان به هیچ وجه سابقه ی درخشانی نداره
می شه بدونم چکار کرده؟!
ارسلان شایان سرکرده ی باند بزرگ مواد مخدر و اشیاء قاچاق و اعضای بدنه از این آدمی که شما میگید چیزی ازش نمی دونید کارگاهی رو توی جنوب تهران پیدا کردیم که زیر نظر همین شخص اطفال و دخترای نوجوون زیادی رو بعد از قریب به اونجا انتقال می دادن و بعد از بیهوش کردن اونها اعضای بدنشون رو برمی داشتن و به اون ور آب صادر میکردن ظاهرا از همسر شما هم بارها درخواست شده که توی این گروه ها فعالیت کنند ولی ایشون تن ندادن اینو با توجه به بازجویی هایی که قبلا از آدم های ارسلان داشتیم فهمیدیم.
تموم مدت که از ارسلان حرف میزد مات و مبهوت نگاهش میکردم خدای من یعنی ارسلان همه ی این کارا رو کرده؟ و من چه راحت با همچین آدمی برخورد میکردم اونم توی ویلای شایان آرشام گفت این آدم درستی نیست من قبول نکردم و باهاش حتی بیرونم رفتم. پس حالا می فهمم که چرا آرشام منو از اون خراب شده قراری داد. شاید با منم خدایا یعنی آرشام بعدا فهمیده؟ لابد بعد از اینکه بهش پیشنهاد میشه میفهمه و منو میاره بیرون.
فرهاد و امیر که تا اون لحظه ساکت بودن از جاشون بلند شدن و امیر گفت پس با توجه به این همه جرمی که مرتکب شده، حکمش صد در صد اعدامه
سرگرد: در حال حاضر باید منتظر حکم دادگاه باشیم. مدارک قابل توجهی در دست داریم که تمومش رو .....
به من نگاه کرد و گفت: مدیون همسر شما هستیم.
W با تعجب نگاهش کردم که ادامه داد: آقای آرشام تهرانی بعد از اینکه هوشیاریشون رو به دست آوردند. با در دست داشتن اون مدارک به اداره ی پلیس مراجعه کردند. شایان کشته شده بود و ارسلان هم با شایعه ی مرگ دروغین خود تونسته بود فرار کنه ولی خب چند باند بزرگ وابسته به گروه ارسلان با توجه به اون مدارک به چنگ پلیس افتادند و ما به کمک همین اسناد تونستیم اون کارگاه رو پیدا کنیم. بی
شک اون افراد از وجود چنین مدارکی باخبر نبودن و گرنه حتما چون همسر شما به خطر میفتاد.
فرهاد پس یعنی این کار ارسلان یه جورایی به خاطر انتقام گرفتن از آرشام بوده درسته؟
سرگرد حدس ما هم همینه تا به الان دنبالش بودیم که پیداش کردیم اون شب آقای سمایی به موقع پلیس رو در جریان اتفاقات قرار
دادن گرچه متاسفانه توی این درگیری دو تن از افراد ما به شهادت رسیدن اما تونستیم این آدم رو دستگیر کنیم.
با امیر و فرهاد دست داد و رو به من گفت از همکاریتون ممنونم خانم ان شاء الله که هر چه زودتر همسرتون بهبود پیدا کنند.
هنوز توی شوک حرفاش بودم فقط زیر لب تشکر کردم.
سرگرد که رفت فرهاد رو کرد بهم و گفت: دلارام آبمیوت رو بخور دختر چرا لج می کنی، رنگت پریده
آبمیوه رو پس زدم و از جام بلند شدم نمیتونم می خوام برم پیش آرشام.
ولی بازم بی خیالم نشد و به کیسه آبمیوه و شکلات و کیک و بیسکوییت خرید و باهام اومد.
فرهاد تو می تونی به کاری کنی برم تو؟
دیدگاه ها (۰)

رمان اسیر خان پارت پانزدهم ۱۵

۳ پارتی

### پارت ۱۱: بازیِ شطرنج در میانه‌یِ بارانصدایِ آژیرها و فری...

آپدیت اینستاگرام @.wkoreaسیلوئت اولین ستاره‌ای رو معرفی می‌ک...

شاهکاری به نام دروغ

**پارت ۲۷**دیدنِ اون عکس‌ها روی میز، تمامِ دنیام رو لرزوند. ...

پارت سوم عضو بلک‌پینک با استرس نگاهی ب...

پارت ۵۶غروبِ خورشید آسمون رو به رنگِ صورتی و نارنجیِ ملایمی ...

زیبای کوچک فریبکار

برادر ناتنی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط