عمو های من
p16
در راهروهای آرام و سفید بیمارستان، اعضا در بیرون اتاق ا.ت، با اضطرابی پنهان، منتظر بودند. هر چند دقیقه یکبار، نگاهشان به در اتاق میافتاد، انگار که انتظار داشتند با باز شدن در، خبر خوبی بشنوند. صدای آرام قدمها و همهمه خفیف کارکنان بیمارستان، تنها صداهای اطرافشان بود.
ناگهان، در اتاق ا.ت باز شد و پزشکی با چهرهای جدی و متفکر بیرون آمد. چهرهاش نشان میداد که خبر خوبی در راه نیست. اعضا بلافاصله دور او جمع شدند، قلبهایشان تندتر میزد.
نامجون جلوتر رفت و با صدایی لرزان پرسید: «آقای دکتر؟ وضعیت ا.ت چطوره؟ به هوش اومده؟»
پزشک آهی کشید و با نگاهی نگران به اعضا خیره شد. «متاسفم… وضعیتش اصلا خوب نیست. ضربات و فشاری که تحمل کرده، خیلی شدید بوده. علائم حیاتیاش ناپایدار هست و…» مکثی کرد و ادامه داد: «اگه تا چند ساعت آینده به هوش نیاد، ما دیگه کاری از دستمون برنمیاد. مغزش تحت فشار زیادیه و… خطر مرگ جدی وجود داره.»
انگار دنیا روی سرشان خراب شد. سکوتی سنگین و پرتنش بر جمع حاکم شد. چشمان همه گرد شد و رنگ از چهرهشان پرید. جین، که کنار ا.ت نشسته بود، سرش را روی شانههایش انداخت و با صدایی خفه گفت: «نه… امکان نداره.»
جیهوپ دستش را روی شانه نامجون گذاشت، اما خودش هم داشت به مرز فروپاشی میرسید. تهیونگ که تا آن لحظه با چهرهای بیحالت ایستاده بود، ناگهان مشتهایش را گره کرد و دندانهایش را به هم فشرد. چشمانش برق سردی گرفت، اما این بار، به جای ناراحتی، بیشتر شبیه خشم خاموش بود.
جونگکوک که نزدیکترین فرد به ا.ت بود، با صدایی که سعی میکرد کنترلش کند، پرسید: «دکتر، هیچ راهی نیست؟ هیچ کاری نمیشه کرد؟»
پزشک با تاثر گفت: «ما تمام تلاشمون رو میکنیم. دستگاهها رو تنظیم کردیم و تحت نظر دقیق هست. اما در نهایت، این به خودشه… باید بتونه از این مرحله رد بشه. فقط میتونیم دعا کنیم و منتظر بمونیم. لطفا سعی کنید آرامش خودتون رو حفظ کنید.»
پزشک به سمت اتاق رفت و در را پشت سرش بست. اعضا در راهرو ماندند، هر کدام در دنیای خودشان غرق در فکر. امیدشان کمرنگ شده بود و ترس از دست دادن ا.ت، وجودشان را فرا گرفته بود. حالا تنها کاری که از دستشان برمیآمد، انتظار کشیدن بود و امید به معجزهای کوچک.
در راهروهای آرام و سفید بیمارستان، اعضا در بیرون اتاق ا.ت، با اضطرابی پنهان، منتظر بودند. هر چند دقیقه یکبار، نگاهشان به در اتاق میافتاد، انگار که انتظار داشتند با باز شدن در، خبر خوبی بشنوند. صدای آرام قدمها و همهمه خفیف کارکنان بیمارستان، تنها صداهای اطرافشان بود.
ناگهان، در اتاق ا.ت باز شد و پزشکی با چهرهای جدی و متفکر بیرون آمد. چهرهاش نشان میداد که خبر خوبی در راه نیست. اعضا بلافاصله دور او جمع شدند، قلبهایشان تندتر میزد.
نامجون جلوتر رفت و با صدایی لرزان پرسید: «آقای دکتر؟ وضعیت ا.ت چطوره؟ به هوش اومده؟»
پزشک آهی کشید و با نگاهی نگران به اعضا خیره شد. «متاسفم… وضعیتش اصلا خوب نیست. ضربات و فشاری که تحمل کرده، خیلی شدید بوده. علائم حیاتیاش ناپایدار هست و…» مکثی کرد و ادامه داد: «اگه تا چند ساعت آینده به هوش نیاد، ما دیگه کاری از دستمون برنمیاد. مغزش تحت فشار زیادیه و… خطر مرگ جدی وجود داره.»
انگار دنیا روی سرشان خراب شد. سکوتی سنگین و پرتنش بر جمع حاکم شد. چشمان همه گرد شد و رنگ از چهرهشان پرید. جین، که کنار ا.ت نشسته بود، سرش را روی شانههایش انداخت و با صدایی خفه گفت: «نه… امکان نداره.»
جیهوپ دستش را روی شانه نامجون گذاشت، اما خودش هم داشت به مرز فروپاشی میرسید. تهیونگ که تا آن لحظه با چهرهای بیحالت ایستاده بود، ناگهان مشتهایش را گره کرد و دندانهایش را به هم فشرد. چشمانش برق سردی گرفت، اما این بار، به جای ناراحتی، بیشتر شبیه خشم خاموش بود.
جونگکوک که نزدیکترین فرد به ا.ت بود، با صدایی که سعی میکرد کنترلش کند، پرسید: «دکتر، هیچ راهی نیست؟ هیچ کاری نمیشه کرد؟»
پزشک با تاثر گفت: «ما تمام تلاشمون رو میکنیم. دستگاهها رو تنظیم کردیم و تحت نظر دقیق هست. اما در نهایت، این به خودشه… باید بتونه از این مرحله رد بشه. فقط میتونیم دعا کنیم و منتظر بمونیم. لطفا سعی کنید آرامش خودتون رو حفظ کنید.»
پزشک به سمت اتاق رفت و در را پشت سرش بست. اعضا در راهرو ماندند، هر کدام در دنیای خودشان غرق در فکر. امیدشان کمرنگ شده بود و ترس از دست دادن ا.ت، وجودشان را فرا گرفته بود. حالا تنها کاری که از دستشان برمیآمد، انتظار کشیدن بود و امید به معجزهای کوچک.
- ۳.۰k
- ۰۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط