خواهر یه کوالا پارت ۳
ویو زی زی:
راستش را بخواهد، ایساگی فکر میکرد ناگی فقط میخواهد چند دقیقه با خواهرش حرف بزند.
اما ظاهراً اشتباه میکرد.
چون چند دقیقه بعد...
تو داخل زمین فوتبال ایستاده بودی.
ناگی هم کنار تو.
رئو هم با قیافهای که بین خستگی و پشیمانی گیر کرده بود، نگاهتان میکرد.
رئو:فقط ده دقیقه.
ناگی گفت
ناگی:باشه.
تو گفتی
میا:باشه.
رئو زیر لب گفت
رئو:هیچکدومتون قابل اعتماد نیستین.
بازی شروع شد.
توپ به ناگی رسید.
همان لحظه تو شروع به دویدن کردی.
ایساگی انتظار داشت چند ثانیه طول بکشد تا ناگی تصمیم بگیرد چه کار کند.
اما ناگهان توپ را دقیقاً به فضای خالی فرستاد.
فضایی که هنوز هیچکس داخلش نبود.
ایساگی:ها؟!
اما یک ثانیه بعد تو دقیقاً از همان نقطه رد شدی و توپ را گرفتی.
همه مات شدند.
باچیرا پلک زد.
باچیرا:صبر کن...
چیگیری:اون پاس از قبل هماهنگ شده بود؟
رئو فقط آه کشید.
رئو:شروع شد...
چند دقیقه بعد دوباره اتفاق افتاد.
این بار تو اصلاً به ناگی نگاه نکردی.
به سمت چپ دویدی.
ناگی بدون اینکه بهت نگاه کنه توپ را همانجا فرستاد.
و دقیقاً به تو رسید.
ایساگی کمکم داشت شوکه میشد.
ایساگی:اینا حتی به هم نگاه هم نمیکنن!
باچیرا خندید.
باچیرا:مثل اینه که ذهن همدیگه رو میخونن!
تو در حالی که توپ را پاس میدادی گفتی
میا:نه.
ناگی ادامه داد
ناگی:از بچگی بازی میکردیم.
میا:برای سرگرمی.
ناگی؛تقریباً هر روز.
حالا همه چیز منطقیتر میشد.
وقتی بچه بودند، ساعتها کنار هم بازی کرده بودند.
تو بسکتبال.
ناگی هر چیزی که حال و حوصلهاش را داشت.
و کمکم بدون اینکه خودشان متوجه شوند، یاد گرفته بودند حرکتهای همدیگر را حدس بزنند.
وسط بازی، توپ به سمت تو آمد.
تو بدون نگاه کردن با پاشنه پایت آن را برای ناگی فرستادی.
ناگی حتی تعجب هم نکرد.
توپ را کنترل کرد.
بعد خیلی راحت از کنار دو بازیکن رد شد.
ایساگی دهانش باز مانده بود.
ایساگی:این دیگه چی بود؟!
رئو خندید.
رئو:دارین تازه متوجه میشین؟
ایساگی:متوجه چی؟
رئو:این دو تا وقتی کنار هم بازی میکنن عجیب میشن.
چند دقیقه بعد ناگی روی زمین نشست.
ناگی:خسته شدم.
تو فوراً گفتی
میا:تو پنج دقیقه بازی کردی.
ناگی:زیاده.
میا:تنبل.
ناگی:میدونم.
باچیرا از خنده خم شد.
باچیرا:وای!
چیگیری هم لبخند زد.
چیگیری:الان میفهمم چرا اینقدر به هم نزدیکن.
ناگی که هنوز روی زمین نشسته بود،
بیحوصله آستین تو را گرفت.
ناگی:خواهر.
میا:هوم؟
ناگی:پس فردا مسابقه داری.؟
میا:آره.
ناگی:ببر.
تو لبخند زدی.
میا:حتماً.
ناگی:خوبه.
برای ناگی همین یک کلمه کافی بود.
اما ایساگی متوجه شد که ناگی شاید احساساتش را زیاد نشان ندهد، ولی هر وقت صحبت از خواهرش میشد، همیشه حواسش به او بود؛ از تمرینهایش گرفته تا مسابقهای که قرار بود پس فردا برگزار شود.
راستش را بخواهد، ایساگی فکر میکرد ناگی فقط میخواهد چند دقیقه با خواهرش حرف بزند.
اما ظاهراً اشتباه میکرد.
چون چند دقیقه بعد...
تو داخل زمین فوتبال ایستاده بودی.
ناگی هم کنار تو.
رئو هم با قیافهای که بین خستگی و پشیمانی گیر کرده بود، نگاهتان میکرد.
رئو:فقط ده دقیقه.
ناگی گفت
ناگی:باشه.
تو گفتی
میا:باشه.
رئو زیر لب گفت
رئو:هیچکدومتون قابل اعتماد نیستین.
بازی شروع شد.
توپ به ناگی رسید.
همان لحظه تو شروع به دویدن کردی.
ایساگی انتظار داشت چند ثانیه طول بکشد تا ناگی تصمیم بگیرد چه کار کند.
اما ناگهان توپ را دقیقاً به فضای خالی فرستاد.
فضایی که هنوز هیچکس داخلش نبود.
ایساگی:ها؟!
اما یک ثانیه بعد تو دقیقاً از همان نقطه رد شدی و توپ را گرفتی.
همه مات شدند.
باچیرا پلک زد.
باچیرا:صبر کن...
چیگیری:اون پاس از قبل هماهنگ شده بود؟
رئو فقط آه کشید.
رئو:شروع شد...
چند دقیقه بعد دوباره اتفاق افتاد.
این بار تو اصلاً به ناگی نگاه نکردی.
به سمت چپ دویدی.
ناگی بدون اینکه بهت نگاه کنه توپ را همانجا فرستاد.
و دقیقاً به تو رسید.
ایساگی کمکم داشت شوکه میشد.
ایساگی:اینا حتی به هم نگاه هم نمیکنن!
باچیرا خندید.
باچیرا:مثل اینه که ذهن همدیگه رو میخونن!
تو در حالی که توپ را پاس میدادی گفتی
میا:نه.
ناگی ادامه داد
ناگی:از بچگی بازی میکردیم.
میا:برای سرگرمی.
ناگی؛تقریباً هر روز.
حالا همه چیز منطقیتر میشد.
وقتی بچه بودند، ساعتها کنار هم بازی کرده بودند.
تو بسکتبال.
ناگی هر چیزی که حال و حوصلهاش را داشت.
و کمکم بدون اینکه خودشان متوجه شوند، یاد گرفته بودند حرکتهای همدیگر را حدس بزنند.
وسط بازی، توپ به سمت تو آمد.
تو بدون نگاه کردن با پاشنه پایت آن را برای ناگی فرستادی.
ناگی حتی تعجب هم نکرد.
توپ را کنترل کرد.
بعد خیلی راحت از کنار دو بازیکن رد شد.
ایساگی دهانش باز مانده بود.
ایساگی:این دیگه چی بود؟!
رئو خندید.
رئو:دارین تازه متوجه میشین؟
ایساگی:متوجه چی؟
رئو:این دو تا وقتی کنار هم بازی میکنن عجیب میشن.
چند دقیقه بعد ناگی روی زمین نشست.
ناگی:خسته شدم.
تو فوراً گفتی
میا:تو پنج دقیقه بازی کردی.
ناگی:زیاده.
میا:تنبل.
ناگی:میدونم.
باچیرا از خنده خم شد.
باچیرا:وای!
چیگیری هم لبخند زد.
چیگیری:الان میفهمم چرا اینقدر به هم نزدیکن.
ناگی که هنوز روی زمین نشسته بود،
بیحوصله آستین تو را گرفت.
ناگی:خواهر.
میا:هوم؟
ناگی:پس فردا مسابقه داری.؟
میا:آره.
ناگی:ببر.
تو لبخند زدی.
میا:حتماً.
ناگی:خوبه.
برای ناگی همین یک کلمه کافی بود.
اما ایساگی متوجه شد که ناگی شاید احساساتش را زیاد نشان ندهد، ولی هر وقت صحبت از خواهرش میشد، همیشه حواسش به او بود؛ از تمرینهایش گرفته تا مسابقهای که قرار بود پس فردا برگزار شود.
- ۵.۶k
- ۲۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط