خواهر یه کوالا پارت ۶
ویو زی زی:
چند دقیقه از خروج همه از خانه میا گذشته بود.
باچیرا هنوز با هیجان راه میرفت و هر چند ثانیه یک بار به ناگی نگاه میکرد.
باچیرا: من هنوز باورم نمیشه.
چیگیری: چیو؟
باچیرا: اینکه میا بدون اینکه ناگی حرف
بزنه میفهمه چی میخواد!
ایساگی: آره... حتی قبل از اینکه جملهش کامل بشه.
رئو: خب تعجبی نداره.
همه به رئو نگاه کردند.
رئو: سالهاست فقط دوتایی زندگی
میکنن. طبیعیه اینقدر از هم شناخت داشته باشن.
کونیگامی: ولی این دیگه از شناخت گذشته بود.
چیگیری: بیشتر شبیه خوندن ذهن بود.
ناگی که آرام قدم میزد شانه بالا انداخت.
ناگی: عادیه.
ایساگی: برای تو عادیه.
باچیرا: برای ما اصلاً عادی نیست!
چند قدم جلوتر رفتند.
ناگهان باچیرا چیزی یادش افتاد.
باچیرا: راستی ناگی.
ناگی: هوم؟
باچیرا: خواهرت همیشه اینقدر مراقبت بوده؟
ناگی: آره.
چیگیری: از بچگی؟
ناگی: آره.
رئو خندید.
رئو: حتی بیشتر از چیزی که فکر میکنین.
ایساگی: یعنی چی؟
رئو: یه بار ناگی گوشیشو گم کرده بود.
ناگی: گم نکرده بودم.
رئو: کرده بودی.
ناگی: فقط نمیدونستم کجاست.
چیگیری: این همون معنی گم کردنه.
همه خندیدند.
رئو ادامه داد
رئو: خلاصه، قبل از اینکه خودش دنبال گوشی بگرده، میا پیداش کرد.
باچیرا: شوخی میکنی!
رئو: نه.
کونیگامی: چطوری؟
رئو: چون حدس زده بود ناگی احتمالاً کجا ولش کرده.
ایساگی: خواهرش خیلی صبوره.
چیگیری: خیلی زیاد.
ناگی چند لحظه ساکت ماند.
بعد آرام گفت
ناگی: میا خوبه.
همه برای چند ثانیه ساکت شدند.
رئو لبخند زد.
چون ناگی به ندرت اینقدر مستقیم از کسی تعریف میکرد.
باچیرا: فقط "خوبه"؟
ناگی: هوم.
باچیرا: بعد از این همه چیز؟
ناگی: خیلی خوبه.
ایساگی تقریباً خندید.
این احتمالاً بزرگترین تعریف تاریخ از زبان ناگی بود.
وقتی به در ورودی بلولاک رسیدند، ناگی ناگهان ایستاد.
رئو: چی شد؟
ناگی به ظرف غذایش نگاه کرد.
ناگی: میا گفته کامل بخورمش.
کونیگامی: خب بخورش.
ناگی: زیاده.
چیگیری: بخورش.
باچیرا: بخورش.
ایساگی: بخورش.
ناگی آهی کشید.
ناگی: همهتون مثل میا شدین.
همان لحظه صدای خنده بچهها بلند شد و برای اولین بار آن روز، گوشه لب ناگی لبخند خیلی کوچکی نشست.
باچیرا: اوه! اوه! لبخند زد!
ایساگی: منم دیدم!
چیگیری: معجزه شد.
ناگی: سروصدا نکنین...
و در حالی که بقیه هنوز میخندیدند، همه وارد زمین تمرین شدند.
چند دقیقه از خروج همه از خانه میا گذشته بود.
باچیرا هنوز با هیجان راه میرفت و هر چند ثانیه یک بار به ناگی نگاه میکرد.
باچیرا: من هنوز باورم نمیشه.
چیگیری: چیو؟
باچیرا: اینکه میا بدون اینکه ناگی حرف
بزنه میفهمه چی میخواد!
ایساگی: آره... حتی قبل از اینکه جملهش کامل بشه.
رئو: خب تعجبی نداره.
همه به رئو نگاه کردند.
رئو: سالهاست فقط دوتایی زندگی
میکنن. طبیعیه اینقدر از هم شناخت داشته باشن.
کونیگامی: ولی این دیگه از شناخت گذشته بود.
چیگیری: بیشتر شبیه خوندن ذهن بود.
ناگی که آرام قدم میزد شانه بالا انداخت.
ناگی: عادیه.
ایساگی: برای تو عادیه.
باچیرا: برای ما اصلاً عادی نیست!
چند قدم جلوتر رفتند.
ناگهان باچیرا چیزی یادش افتاد.
باچیرا: راستی ناگی.
ناگی: هوم؟
باچیرا: خواهرت همیشه اینقدر مراقبت بوده؟
ناگی: آره.
چیگیری: از بچگی؟
ناگی: آره.
رئو خندید.
رئو: حتی بیشتر از چیزی که فکر میکنین.
ایساگی: یعنی چی؟
رئو: یه بار ناگی گوشیشو گم کرده بود.
ناگی: گم نکرده بودم.
رئو: کرده بودی.
ناگی: فقط نمیدونستم کجاست.
چیگیری: این همون معنی گم کردنه.
همه خندیدند.
رئو ادامه داد
رئو: خلاصه، قبل از اینکه خودش دنبال گوشی بگرده، میا پیداش کرد.
باچیرا: شوخی میکنی!
رئو: نه.
کونیگامی: چطوری؟
رئو: چون حدس زده بود ناگی احتمالاً کجا ولش کرده.
ایساگی: خواهرش خیلی صبوره.
چیگیری: خیلی زیاد.
ناگی چند لحظه ساکت ماند.
بعد آرام گفت
ناگی: میا خوبه.
همه برای چند ثانیه ساکت شدند.
رئو لبخند زد.
چون ناگی به ندرت اینقدر مستقیم از کسی تعریف میکرد.
باچیرا: فقط "خوبه"؟
ناگی: هوم.
باچیرا: بعد از این همه چیز؟
ناگی: خیلی خوبه.
ایساگی تقریباً خندید.
این احتمالاً بزرگترین تعریف تاریخ از زبان ناگی بود.
وقتی به در ورودی بلولاک رسیدند، ناگی ناگهان ایستاد.
رئو: چی شد؟
ناگی به ظرف غذایش نگاه کرد.
ناگی: میا گفته کامل بخورمش.
کونیگامی: خب بخورش.
ناگی: زیاده.
چیگیری: بخورش.
باچیرا: بخورش.
ایساگی: بخورش.
ناگی آهی کشید.
ناگی: همهتون مثل میا شدین.
همان لحظه صدای خنده بچهها بلند شد و برای اولین بار آن روز، گوشه لب ناگی لبخند خیلی کوچکی نشست.
باچیرا: اوه! اوه! لبخند زد!
ایساگی: منم دیدم!
چیگیری: معجزه شد.
ناگی: سروصدا نکنین...
و در حالی که بقیه هنوز میخندیدند، همه وارد زمین تمرین شدند.
- ۱۶.۱k
- ۲۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط