هر هر هرررر
آپدیت ندادم چون گشادیم نزاشت.ولی به جاش میخوام سناریو بنویسممممم
یوهوووووو . خیلی خب بسه!
پارت یک:
هیکاری با کلافگی وارد دنیای جوجوتسو شد. وقتی چشم هاش رو باز کرد، توی اتاق کوچیکش که بغل اتاق نوبارا و یوجی و مگومی و مانوکو و ساتورو بود، بیدار شد. «ه علامت هیکاریه »
ه: پوفففففف امروز باید برم تمرینننننن. قراره ساتورو ج#رم بدهههههعع . واییییی نههههع مانوکو هم حتما خیلییی از دستم عصبانیههه....
ولی بعدش با کلی غر غر کردن بلند شد و رفت آبی به دست و صورتش زد و کم کم شروع کرد به شونه کردن موهاش و کمی آرایش کردن و لباس پوشیدن.
فلش بک به چند دقیقه بعد🎦:
در کمدش رو باز کرد، کفش های خاص و متفاوتش ر وبیرون آورد و اونا رو خیلی سریع پوشید. بعدش دستشو با یک اعتماد به نفس خاصی لای موهاش برد و اونا رو بهم ریخت . ولی وقتی که در رو باز کرد..........
م«علامت مانوکو»: سیلاممممممممم هیکارییییییییی صبحت بخیررررررررررر ، بالاخره اومدیییییییییییی!
همون لحظه خشک زد و با خوشحالی پرید بغل مانوکو . ه: ارهههههعع منم دلم برات تنگ شده بوددددددددد. زود باش بیا بریم که کلیی حرف باهات دارمممم.
و بعدش هیکاری و مانوکو بدو بدو رفتن سمت سالن هنرستان و...
این داستان ادامه دارد....
ام چطور بودددد؟ راستش این موقع که این پارت رو نوشتم چیزی به ذهنم نمیومد واسه همین ممکنه بد شده باشه .🤓✌️
ولی خب مطمئن باشید ادامه ی داستان قراره خیلیییی جالب باشه.ههه😀💪 ... همیننن... مرسی که خوندینننن
یوهوووووو . خیلی خب بسه!
پارت یک:
هیکاری با کلافگی وارد دنیای جوجوتسو شد. وقتی چشم هاش رو باز کرد، توی اتاق کوچیکش که بغل اتاق نوبارا و یوجی و مگومی و مانوکو و ساتورو بود، بیدار شد. «ه علامت هیکاریه »
ه: پوفففففف امروز باید برم تمرینننننن. قراره ساتورو ج#رم بدهههههعع . واییییی نههههع مانوکو هم حتما خیلییی از دستم عصبانیههه....
ولی بعدش با کلی غر غر کردن بلند شد و رفت آبی به دست و صورتش زد و کم کم شروع کرد به شونه کردن موهاش و کمی آرایش کردن و لباس پوشیدن.
فلش بک به چند دقیقه بعد🎦:
در کمدش رو باز کرد، کفش های خاص و متفاوتش ر وبیرون آورد و اونا رو خیلی سریع پوشید. بعدش دستشو با یک اعتماد به نفس خاصی لای موهاش برد و اونا رو بهم ریخت . ولی وقتی که در رو باز کرد..........
م«علامت مانوکو»: سیلاممممممممم هیکارییییییییی صبحت بخیررررررررررر ، بالاخره اومدیییییییییییی!
همون لحظه خشک زد و با خوشحالی پرید بغل مانوکو . ه: ارهههههعع منم دلم برات تنگ شده بوددددددددد. زود باش بیا بریم که کلیی حرف باهات دارمممم.
و بعدش هیکاری و مانوکو بدو بدو رفتن سمت سالن هنرستان و...
این داستان ادامه دارد....
ام چطور بودددد؟ راستش این موقع که این پارت رو نوشتم چیزی به ذهنم نمیومد واسه همین ممکنه بد شده باشه .🤓✌️
ولی خب مطمئن باشید ادامه ی داستان قراره خیلیییی جالب باشه.ههه😀💪 ... همیننن... مرسی که خوندینننن
- ۵.۴k
- ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط