قلب یخی
# پارت اول: سایههای خونین و خاطرهای از دریا
اتاق شکنجه، سردتر از قلب جونگکوک بود. بوی نم و آهن در فضا پیچیده بود و تنها صدایی که شنیده میشد، صدای چکیدنِ قطرههای آب از سقفی فرسوده بود. لیها، در میان زنجیرهای سنگین، با بدنی لرزان و زخمی، تنها موجود زندهای بود که در این تاریکی نفس میکشید.
تهیونگ، با لبخندی سرد و بیروح، تازیانه را در دست داشت. او نه از درد لیها میترسید و نه از التماسهای بیصدای او. برای او، این فقط یک وظیفه بود؛ یک نمایش از قدرت. هر ضربه، نه تنها پوست، بلکه روح لیها را نیز تکهتکه میکرد.
در گوشهای تاریک، جونگکوک ایستاده بود. او حتی به سمت لیها نگاه هم نمیکرد. برای او، این دختر فقط یک ابزار یا یک مزاحم بود که باید با او برخورد میشد. او با بیتفاوتیِ محض، به دیوار تکیه داده بود و سیگاری را روشن میکرد که دودش با بوی باروتِ همیشگیِ تنش در هم میآمیخت.
اما ناگهان، وسطِ سکوتِ سنگینِ اتاق، نگاه جونگکوک ناخودآگاه به سمت لیها لغزید.
در آن لحظه، زمان ایستاد.
او وقتی چشمش به بدنِ لرزان و زخمی لیها افتاد، دیگر در اتاق شکنجه نبود. او در میانِ شنهای گرم و صدای موجهای آرام دریا بود. او خودش را در سالهای جوانیاش دید؛ زمانی که رویاهایش هنوز رنگ خون نداشتند. دختری را دید که لب ساحل نشسته بود، با شانههای برهنه که زیر نور ماه میدرخشید. او هرگز صورت آن دختر را ندیده بود، اما رایحهی آن، تمام وجودش را تسخیر کرده بود. او عاشقِ آن ناشناخته شده بود... و حالا، این تصویرِ قدیمی، در میانهی این خون و شکنجه، مثل یک کابوس به سراغش آمده بود.
قلب سنگین جونگکوک برای یک لحظه لرزید. این شباهت... این حسِ آشنایِ دردناک...
او با قدمهایی آهسته و سنگین، از سایه بیرون آمد. تهیونگ، با دیدن حرکت او، تازیانه را پایین آورد و عقب نشست.
جونگکوک کنار لیها زانو زد. او هنوز هم به چشمان لیها نگاه نمیکرد، اما این بار، نگاهش به سمت گردن و مچ دستِ زخمی او رفت. او دستِ سرد و قدرتمندش را بالا آورد. لیها از ترس، خود را جمع کرد، انتظار ضربهای سنگین یا فشارِ بیرحمانهای را داشت، اما اتفاق دیگری افتاد.
انگشتان جونگکوک، بسیار آرام، تقریباً بیصدا، روی نبضِ ضعیف و لرزانِ لیها قرار گرفت. او ضربان قلبِ وحشتزدهی او را زیر انگشتانش حس میکرد. این حرکت، نه از روی مهربانی، بلکه از روی کنجکاویِ یک شکارچی بود که میخواست بداند این موجودِ زخمی، تا کی میتواند دوام بیاورد. ضربانِ تندِ لیها، انگار داشت خاطرهی آن دخترِ ساحل را در ذهن جونگکوک بازسازی میکرد.
او همچنان بیحالت بود، اما در اعماق چشمانش، شعلهای از آشفتگی روشن شده بود که از هر شکنجهای خطرناکتر بود.
اتاق شکنجه، سردتر از قلب جونگکوک بود. بوی نم و آهن در فضا پیچیده بود و تنها صدایی که شنیده میشد، صدای چکیدنِ قطرههای آب از سقفی فرسوده بود. لیها، در میان زنجیرهای سنگین، با بدنی لرزان و زخمی، تنها موجود زندهای بود که در این تاریکی نفس میکشید.
تهیونگ، با لبخندی سرد و بیروح، تازیانه را در دست داشت. او نه از درد لیها میترسید و نه از التماسهای بیصدای او. برای او، این فقط یک وظیفه بود؛ یک نمایش از قدرت. هر ضربه، نه تنها پوست، بلکه روح لیها را نیز تکهتکه میکرد.
در گوشهای تاریک، جونگکوک ایستاده بود. او حتی به سمت لیها نگاه هم نمیکرد. برای او، این دختر فقط یک ابزار یا یک مزاحم بود که باید با او برخورد میشد. او با بیتفاوتیِ محض، به دیوار تکیه داده بود و سیگاری را روشن میکرد که دودش با بوی باروتِ همیشگیِ تنش در هم میآمیخت.
اما ناگهان، وسطِ سکوتِ سنگینِ اتاق، نگاه جونگکوک ناخودآگاه به سمت لیها لغزید.
در آن لحظه، زمان ایستاد.
او وقتی چشمش به بدنِ لرزان و زخمی لیها افتاد، دیگر در اتاق شکنجه نبود. او در میانِ شنهای گرم و صدای موجهای آرام دریا بود. او خودش را در سالهای جوانیاش دید؛ زمانی که رویاهایش هنوز رنگ خون نداشتند. دختری را دید که لب ساحل نشسته بود، با شانههای برهنه که زیر نور ماه میدرخشید. او هرگز صورت آن دختر را ندیده بود، اما رایحهی آن، تمام وجودش را تسخیر کرده بود. او عاشقِ آن ناشناخته شده بود... و حالا، این تصویرِ قدیمی، در میانهی این خون و شکنجه، مثل یک کابوس به سراغش آمده بود.
قلب سنگین جونگکوک برای یک لحظه لرزید. این شباهت... این حسِ آشنایِ دردناک...
او با قدمهایی آهسته و سنگین، از سایه بیرون آمد. تهیونگ، با دیدن حرکت او، تازیانه را پایین آورد و عقب نشست.
جونگکوک کنار لیها زانو زد. او هنوز هم به چشمان لیها نگاه نمیکرد، اما این بار، نگاهش به سمت گردن و مچ دستِ زخمی او رفت. او دستِ سرد و قدرتمندش را بالا آورد. لیها از ترس، خود را جمع کرد، انتظار ضربهای سنگین یا فشارِ بیرحمانهای را داشت، اما اتفاق دیگری افتاد.
انگشتان جونگکوک، بسیار آرام، تقریباً بیصدا، روی نبضِ ضعیف و لرزانِ لیها قرار گرفت. او ضربان قلبِ وحشتزدهی او را زیر انگشتانش حس میکرد. این حرکت، نه از روی مهربانی، بلکه از روی کنجکاویِ یک شکارچی بود که میخواست بداند این موجودِ زخمی، تا کی میتواند دوام بیاورد. ضربانِ تندِ لیها، انگار داشت خاطرهی آن دخترِ ساحل را در ذهن جونگکوک بازسازی میکرد.
او همچنان بیحالت بود، اما در اعماق چشمانش، شعلهای از آشفتگی روشن شده بود که از هر شکنجهای خطرناکتر بود.
- ۵.۰k
- ۱۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط