کوک آرام عکس را پایین آورد.
کوک آرام عکس را پایین آورد.
«من؟»
نایک لبخند تلخی زد.
«تو خیلی کوچیک بودی. هیچچیزی از اون روزها یادت نمیاد.»
«ولی تو یادت میاد.»
«آره.»
«و تمام این سالها تنهایی یادت مونده.»
نایک چیزی نگفت.
کوک عکس را با احتیاط روی میز گذاشت. بعد، مثل وقتی که بچه بود و میخواست مطمئن شود برادرش واقعاً کنارش است، دست نایک را گرفت.
«من نمیخوام تو هم یه روز تبدیل به یه عکس قدیمی بشی که هیچکس جرئت نمیکنه دربارهش حرف بزنه.»
نایک به دست کوچکتر برادرش نگاه کرد.
برای لحظهای، چیزی در نگاهش شکست؛ آنقدر کوتاه که شاید اگر کوک چشم از او برمیداشت، هرگز متوجهش نمیشد.
بعد نایک دستش را فشرد.
«قرار نیست تبدیل به عکس بشم، نقاش کوچولو.»
کوک با ناراحتی گفت:
«قول بده.»
نایک لبخند زد، اما این بار لبخندش به چشمهایش نرسید.
«هنوز به اون سن نرسیدم که به برادر کوچیکترم درباره آینده قول بدم.»
«نایک!»
«باشه، باشه.»
نایک دست آزادش را روی سر کوک گذاشت.
«من اینجام.»
کوک سرش را پایین انداخت.
«فعلاً.»
نایک چیزی نگفت.
چون برای اولین بار، نمیدانست چطور باید به برادرش اطمینان بدهد.
آن شب، آرون دیرتر از همه به سالن برگشت.
یک کاغذ قدیمی در دست داشت؛ کاغذی که لبههایش زرد شده و گوشهاش سوخته بود.
نایک به محض دیدنش از جایش بلند شد.
«این رو از کجا آوردی؟»
آرون در را بست.
«از جایی که فکر میکردم دیگه هیچوقت بهش احتیاج پیدا نمیکنیم.»
کوک و تهیونگ هم به آنها نزدیک شدند.
آرون کاغذ را روی میز گذاشت.
روی آن، چند خط با جوهر کمرنگ نوشته شده بود. بیشتر نوشتهها ناخوانا بودند، اما یک جمله هنوز واضح مانده بود:
«اگر روزی برگشتم، به نایک بگویید که آن شب تقصیر او نبود.»
نایک بیحرکت ماند.
انگار تمام صدای باران، تیکتاک ساعت و نفسهای آدمهای داخل اتاق ناگهان خاموش شده بود.
کوک آرام پرسید:
«اون شب چی شده بود؟»
نایک به نوشته خیره ماند.
آرون سرش را پایین انداخت.
و تهیونگ، که از لحظه ورود آرون نگاهش را از کاغذ برنداشته بود، متوجه چیزی شد.
پایین صفحه، زیر لکهای از جوهر، نشانی حک شده بود.
مُهر یک کلاغ سیاه.
همان مُهری که روی نامههای مرموز ظاهر میشد.
آرون آهسته گفت:
«من این کاغذ رو سه روز پیش پیدا کردم. توی وسایل الیاس.»
کوک به او خیره شد.
«یعنی ممکنه هنوز زنده باشه؟»
آرون جواب نداد.
نایک بالاخره سر بلند کرد. صدایش آرام بود، اما نگاهش دیگر آن نگاه همیشگی نبود.
«آرون، یه چیزی هست که باید بهم بگی.»
آرون به او نگاه کرد.
«چی؟»
نایک انگشتش را روی جمله آخر گذاشت.
«چرا نوشته تقصیر من نبود؟»
آرون لبهایش را به هم فشرد.
مدتی طولانی سکوت کرد.
بعد گفت:
«چون نایک... تو تمام این سالها، خاطره اون شب رو اشتباه به یاد آوردی.»
و درست در همان لحظه، صدای زنگ ساعت عمارت بلند شد.
یک بار.
دو بار.
سه بار.
اما هیچکس به ساعت نگاه نکرد.
چون آرون تازه داشت دهان باز میکرد تا حقیقتی را بگوید که شاید تمام زندگی نایک را تغییر میداد.
پایان پارت چهاردهم 🖤
ادامه دارد...
شرطا با خودتون میدونم میترکونید💖
«من؟»
نایک لبخند تلخی زد.
«تو خیلی کوچیک بودی. هیچچیزی از اون روزها یادت نمیاد.»
«ولی تو یادت میاد.»
«آره.»
«و تمام این سالها تنهایی یادت مونده.»
نایک چیزی نگفت.
کوک عکس را با احتیاط روی میز گذاشت. بعد، مثل وقتی که بچه بود و میخواست مطمئن شود برادرش واقعاً کنارش است، دست نایک را گرفت.
«من نمیخوام تو هم یه روز تبدیل به یه عکس قدیمی بشی که هیچکس جرئت نمیکنه دربارهش حرف بزنه.»
نایک به دست کوچکتر برادرش نگاه کرد.
برای لحظهای، چیزی در نگاهش شکست؛ آنقدر کوتاه که شاید اگر کوک چشم از او برمیداشت، هرگز متوجهش نمیشد.
بعد نایک دستش را فشرد.
«قرار نیست تبدیل به عکس بشم، نقاش کوچولو.»
کوک با ناراحتی گفت:
«قول بده.»
نایک لبخند زد، اما این بار لبخندش به چشمهایش نرسید.
«هنوز به اون سن نرسیدم که به برادر کوچیکترم درباره آینده قول بدم.»
«نایک!»
«باشه، باشه.»
نایک دست آزادش را روی سر کوک گذاشت.
«من اینجام.»
کوک سرش را پایین انداخت.
«فعلاً.»
نایک چیزی نگفت.
چون برای اولین بار، نمیدانست چطور باید به برادرش اطمینان بدهد.
آن شب، آرون دیرتر از همه به سالن برگشت.
یک کاغذ قدیمی در دست داشت؛ کاغذی که لبههایش زرد شده و گوشهاش سوخته بود.
نایک به محض دیدنش از جایش بلند شد.
«این رو از کجا آوردی؟»
آرون در را بست.
«از جایی که فکر میکردم دیگه هیچوقت بهش احتیاج پیدا نمیکنیم.»
کوک و تهیونگ هم به آنها نزدیک شدند.
آرون کاغذ را روی میز گذاشت.
روی آن، چند خط با جوهر کمرنگ نوشته شده بود. بیشتر نوشتهها ناخوانا بودند، اما یک جمله هنوز واضح مانده بود:
«اگر روزی برگشتم، به نایک بگویید که آن شب تقصیر او نبود.»
نایک بیحرکت ماند.
انگار تمام صدای باران، تیکتاک ساعت و نفسهای آدمهای داخل اتاق ناگهان خاموش شده بود.
کوک آرام پرسید:
«اون شب چی شده بود؟»
نایک به نوشته خیره ماند.
آرون سرش را پایین انداخت.
و تهیونگ، که از لحظه ورود آرون نگاهش را از کاغذ برنداشته بود، متوجه چیزی شد.
پایین صفحه، زیر لکهای از جوهر، نشانی حک شده بود.
مُهر یک کلاغ سیاه.
همان مُهری که روی نامههای مرموز ظاهر میشد.
آرون آهسته گفت:
«من این کاغذ رو سه روز پیش پیدا کردم. توی وسایل الیاس.»
کوک به او خیره شد.
«یعنی ممکنه هنوز زنده باشه؟»
آرون جواب نداد.
نایک بالاخره سر بلند کرد. صدایش آرام بود، اما نگاهش دیگر آن نگاه همیشگی نبود.
«آرون، یه چیزی هست که باید بهم بگی.»
آرون به او نگاه کرد.
«چی؟»
نایک انگشتش را روی جمله آخر گذاشت.
«چرا نوشته تقصیر من نبود؟»
آرون لبهایش را به هم فشرد.
مدتی طولانی سکوت کرد.
بعد گفت:
«چون نایک... تو تمام این سالها، خاطره اون شب رو اشتباه به یاد آوردی.»
و درست در همان لحظه، صدای زنگ ساعت عمارت بلند شد.
یک بار.
دو بار.
سه بار.
اما هیچکس به ساعت نگاه نکرد.
چون آرون تازه داشت دهان باز میکرد تا حقیقتی را بگوید که شاید تمام زندگی نایک را تغییر میداد.
پایان پارت چهاردهم 🖤
ادامه دارد...
شرطا با خودتون میدونم میترکونید💖
- ۵.۰k
- ۲۶ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط