وارث
part 9
*از دید آکیرا*
روبرو میدوریا ایستاده بودم. منتظر علامت آیزاوا بودیم که یهو صدایی توی سرم اکو شد.
؟: فرزندم... بالاخره... زمانش فرا رسیده.
ناگهان سنگینی ای حس کردم. انگار کسی منو از پشت بغل کرده باشد.
آکیرا: *توی سرش* خفه شو... من مثل تو نیس_
آیزاوا: منتظر چی هستید شروع کنید دیگه.
*از زبان سوم شخص*
میدوریا بسمت آکیرا دوید در حالی که آکیرا سر جایش خشکش زده بود. دستانش بشدت میلرزید انگار داشت در برابر میل به بالا آوردنشان مقاومت میکرد.
همه بچه ها داشتن با هیجان نگاه میکردند. شینسو و کیریشیما نگران بودند و آیزاوا منتظر.
ناگهان، میدوریا لرزید. چیزی رو دید که بقیه ندیدنش. همون چیزی رو حس کرد که نباید حس میکرد. سرعتش کم شد، ولی متوقف نشد.
آکیرا پس از کای مقابله با میل درونیش، با دیدن چهره متعجب و وحشت زده کیدوریا آنگاه که افسارش را از دست داد و دستش بالا اومد، درست جلو صورت میدوریا. در کسری از ثانیه، میدوریا پرت شد و با یک درخت که گوشه زمین کاشته شده بود اصابت کرد. برای اولین بار میشد ترس را توی چشم های آکیرا دید. ترسی که در یک صدم ثانیه با همان چهره بی حوصله همیشگی پوشیده شد.
همه بچه ها دهانشان باز مانده بود. شینسو و کیریشیما متعجب آیزاوا مشکوک.
آکیرا سریع از وسط زمین فاصله گرفت و باند هایش را از روی زمین برداشت و با گوشه زمین تمرین رفت. به درختی تکیه داد و با دستان لرزان شروع به باند پیچی کردن دست هایش کرد.
؟: هی! *داد*
آکیرا سرش را بالا آورد و با باکوگویی مواجه شد که داشت با عصبانیت، شاید هم مشکوک بودن با دستانش داخل جیبش بسمتش میومد.
باکوگو: *یقه آکیرا را گرفت و اونو از زمین بلند کرد (الان روی نوک پاش وایساده)* اونجا چه غلطی کردی!؟ اون چی بود؟ زود باش بنال! (داد)
آکیرا هیچ جوابی نداد
باکوگو: *صداش رو آورد پایین تا فقط آکیرا بتونی بشنوه* من نمیدونم اینجا چخبره، ولی میدونم توی نفله داری یچیزی رو قایم میکنی. به نفعته به هرچی زودتر لو بدی.
شینسو و کیریشیما که از دور متوجه تنش بین اون دو شده بودند بسمتشان رفتند.
کیریشیما: *در حالی که داشت بسمتشان میدوید* هی باکوگو، داری چیکار میکنی؟
شینسو: *کمی عقب تر از کیریشیما بود.*
باکوگو تچی زیر لب گفت و آکیرا را با شتاب رها کرد طوری که پشتش به تنه درخت برخورد کرد. با دستانش داخل جیبش از اونجا دور شد.
شینسو: هی حالت خوبه؟
کیریشیما: بدجور داشتی اونجا میلرزیدی. از تو یکی بعیده. (داشت به زور جلوی خودش را میگرفت که از توانایی آکیرا تعریف نکنه)
آکیرا: *سر تکون دادن. ولی سرش را بالا نیاورد و به باند پیچی کردن دستانش ادامه داد*
به نزدیک ترین درخت کنار درختی که آکیرا تکیه داده بود تکیه داد.
شینسو: اون کوسه...
■□■□■□■□■□■□■□■□■□
#وارث #مدرسه_قهرمانانه_من #سناریو #داستان #رمان #انیمه #باکوگو #میدوریا #فن_فیک #آیزاوا #شیگاراکی
*از دید آکیرا*
روبرو میدوریا ایستاده بودم. منتظر علامت آیزاوا بودیم که یهو صدایی توی سرم اکو شد.
؟: فرزندم... بالاخره... زمانش فرا رسیده.
ناگهان سنگینی ای حس کردم. انگار کسی منو از پشت بغل کرده باشد.
آکیرا: *توی سرش* خفه شو... من مثل تو نیس_
آیزاوا: منتظر چی هستید شروع کنید دیگه.
*از زبان سوم شخص*
میدوریا بسمت آکیرا دوید در حالی که آکیرا سر جایش خشکش زده بود. دستانش بشدت میلرزید انگار داشت در برابر میل به بالا آوردنشان مقاومت میکرد.
همه بچه ها داشتن با هیجان نگاه میکردند. شینسو و کیریشیما نگران بودند و آیزاوا منتظر.
ناگهان، میدوریا لرزید. چیزی رو دید که بقیه ندیدنش. همون چیزی رو حس کرد که نباید حس میکرد. سرعتش کم شد، ولی متوقف نشد.
آکیرا پس از کای مقابله با میل درونیش، با دیدن چهره متعجب و وحشت زده کیدوریا آنگاه که افسارش را از دست داد و دستش بالا اومد، درست جلو صورت میدوریا. در کسری از ثانیه، میدوریا پرت شد و با یک درخت که گوشه زمین کاشته شده بود اصابت کرد. برای اولین بار میشد ترس را توی چشم های آکیرا دید. ترسی که در یک صدم ثانیه با همان چهره بی حوصله همیشگی پوشیده شد.
همه بچه ها دهانشان باز مانده بود. شینسو و کیریشیما متعجب آیزاوا مشکوک.
آکیرا سریع از وسط زمین فاصله گرفت و باند هایش را از روی زمین برداشت و با گوشه زمین تمرین رفت. به درختی تکیه داد و با دستان لرزان شروع به باند پیچی کردن دست هایش کرد.
؟: هی! *داد*
آکیرا سرش را بالا آورد و با باکوگویی مواجه شد که داشت با عصبانیت، شاید هم مشکوک بودن با دستانش داخل جیبش بسمتش میومد.
باکوگو: *یقه آکیرا را گرفت و اونو از زمین بلند کرد (الان روی نوک پاش وایساده)* اونجا چه غلطی کردی!؟ اون چی بود؟ زود باش بنال! (داد)
آکیرا هیچ جوابی نداد
باکوگو: *صداش رو آورد پایین تا فقط آکیرا بتونی بشنوه* من نمیدونم اینجا چخبره، ولی میدونم توی نفله داری یچیزی رو قایم میکنی. به نفعته به هرچی زودتر لو بدی.
شینسو و کیریشیما که از دور متوجه تنش بین اون دو شده بودند بسمتشان رفتند.
کیریشیما: *در حالی که داشت بسمتشان میدوید* هی باکوگو، داری چیکار میکنی؟
شینسو: *کمی عقب تر از کیریشیما بود.*
باکوگو تچی زیر لب گفت و آکیرا را با شتاب رها کرد طوری که پشتش به تنه درخت برخورد کرد. با دستانش داخل جیبش از اونجا دور شد.
شینسو: هی حالت خوبه؟
کیریشیما: بدجور داشتی اونجا میلرزیدی. از تو یکی بعیده. (داشت به زور جلوی خودش را میگرفت که از توانایی آکیرا تعریف نکنه)
آکیرا: *سر تکون دادن. ولی سرش را بالا نیاورد و به باند پیچی کردن دستانش ادامه داد*
به نزدیک ترین درخت کنار درختی که آکیرا تکیه داده بود تکیه داد.
شینسو: اون کوسه...
■□■□■□■□■□■□■□■□■□
#وارث #مدرسه_قهرمانانه_من #سناریو #داستان #رمان #انیمه #باکوگو #میدوریا #فن_فیک #آیزاوا #شیگاراکی
- ۱.۳k
- ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط