{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

{محکوم به لمس }

{محکوم به لمس }
part ۲۴ 杂交种


دامن آرو در باد تکان می‌خورد درحالیکه با لباس صورتی و سفید با طرح شکوفه های گیلاس با یقه دلبر که در تنش خود نمایی میکرد کنار دریاچه بزرگ قصر همراه می ایستاده بود
طرز پوشش ماله بزرگ سال ها نبود بلکه ماله نوجوان های زیبا بود
صحنه زخمی شدن دست جیمین همش جلوی چشم هایش تکرار می‌شد و ناخودآگاه قلبش درد می‌گرفت نمی‌دونست چرا تا این حد براش مهم شده بود تحت قلبش ناراحت بود : حتا براش نبستمش...مکث کرد و دوباره حرصی ادامه داد : نه حقش بود چرا باهم اینطور رفتار کرد
می دختر مهربان با ایستادن در جلویش گفت : دارین با خودتون حرف میزنید اگه ناراحت هستین با من حرف بزنید بانوی من
آرو لبخند کوتاهی بهش زد و مرموز گفت : فقط یه نفر کفریم کرده بود اما تو می‌تونی خوبم کنی می شیوری
شیوری متعجب پلک زد : چیکار میتونم بکنم ؟
آرو چشم هایش را ریز کرد بد نبود یکم اهالی قصر رو بشناسه با لبخند مرموزی لب زد : بریم پیش یه نفر ‌‌...
حال که ملافه به دست رسیده بود همه کاملا مطمئن شده بودن که آنها باهم رابطه داشتند و آرو یک دختر پاک دامن بود

ورود آرو را پیش بانوی اول اعلام کردند
آرو همراه شیوری همون ندیمه اش وارده اتاق شد سرزنده و شاداب آرو هنوزم طرز و فرم بچگانه ای داشت و بود همه چیو فراموش میکرد،
تعظیم کرد و جلوی بانوی اول نشست: روزتون خوش بانو
هیوگا رو دید که آنجاست بازم تعظیم نکرد و گفت : شما رو ندیدم
هیوگا با اینکه عصبی شده بود بازم لبخند زد و چیزی نگفت
بانو گوان جدی و محترم سر تکان داد و خودش موضوع را باز کرد : ملافه ها به دستم رسیدن اما چرا دیر رسیدن؟
آرو با همان لحن تیز و برنده اش لب باز کرد : روز اول حسابی خسته بودم بخاطر‌ همین امروز تحویل دادم پس دیگه حرفی نباشه
خندید و چهره شوکه گوان رو به خود دید
با بلند شدند تعظیم کرد و همراه شیوری بیرون رفت
هیوگا با لحن طعنه آمیز گفت : دیدی چطور گستاخ حرف میزد من همین روزا برای رنتو همسر انتخاب میکنم ؟
بانو گوان زیر چشمی خونسرد نگاهش کرد : بانو هیوگا هروقت تونستی پسرا تو جمع کنی براشون همسر انتخاب کن
هیوگا لحن طعنه اش را به خوبی فهمید : من یه دو رگه نمیارم بانوی من
دیدگاه ها (۸)

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺پارت ۱۶ چند روز از اعتراف چانگبین و جونگین ...

𝓣𝓱𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓷𝓬𝓮’𝓼 𝓒𝓱𝓸𝓲𝓬𝓮Part 12ویولت آن شب تا مدت‌ها خوابش نبرد.ح...

👑 پارت پنجم | شام در قصرغروب همان روز، کالسکه‌ی خانواده‌ی کی...

𓆩 پارت ۵۲ 𓆪 🖤ات با لبخند از جیمین فاصله گرفت و گفت:— برو باب...

୨୧ ─────────────── ୨୧𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟒 ☕🌷𓂃 ࣪˖ ִֶָ «این یکی با قبلیا فر...

.....پارت پنجم.....

╭─────────────── 🌷 ───────────────╮✦ پارت ۸ | حسی که نمی‌شد ...

#تاج_و_طوفانپارت ۲۲۷: شب اول، بدون تاج و تختخونه‌ی ساحلی کوچ...

......//برده ی زیبا//.......

پارت ۸چند روزی از شروع پروژه گذشته بود.اون روز بعد از کلاس، ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط