نقاب دار مشکی
𝙗𝙡𝙖𝙘𝙠 𝙢𝙖𝙨𝙠𝙚𝙙
(𝙋𝙖𝙧𝙩 47)
لیسا: ای احمقاااا......( عربده)
لیسا: وای به حالتون اگه بهوش بیاد تیکه تیکه میکنم همتونو ریدین تو نقشه...... مگه من نگفتم با تفنگ بزنیدش هااااااا؟!!!!!!..... واسه من نقشه عوض میکنید؟!!!....... نشونتون میدم عوضیاااااا.....
( شلاق برداشت و 2 تا مرد که بودن رو انداخت زمین و بت شلاق کلی کتک زدتشون که اخر سر نفس کم اورد و بیخیال شد)
لیسا: ( با نفس نفس)....... اگه..... ی... یبار دیگه..... ا.... از..... دستور من......س... سر پیچی..... ک.... کنید ک.... کلیه هاتونو در..... م.... میارم..... فهمیدید؟!!!! ( عربده)
2 پسره: ب.... بله..... ( لرز و ترس)
لیسا: حالا از جلو چشمم گمشید.....
رزی: این چه کاری بود کردی؟!....
لیسا: به تو چه؟!....
جیسو: لیسا دیگه این کارا زیادیه.....
جنی: راست میگه چرا انقد اذیتش میکنی مگه اون به تو چیکار کرده؟!!.....
لیسا: به شما ها ربطی ندارهههه( داد)
جیسو: تمومش کن دیگه لیسا اگه به این کارات ادامه بدی دیگه من و رزی ای وجود نداره.....
لیسا: ( نیشخند).....هههه..... راه باز جاده دراززززز...... ( داد)
رزی: پشیمون میشی..... ( قطره های اشکش ریختن)
( رزی و جیسو از اتاق لیسا که عمارتش بود رفتن بیرون و کلا از عمارت رفتن)
جنی: لیسا...... تو واقعا اونارو فرستادی برن؟!..... رفیقایی که 8 ساله باهاشون دوستیم؟!!!!......
لیسا: به تو ربطی نداره من هر کار دلم بخواد میکنم...... توعم اگه دوست داری برو به کونمم نیستید.....
جنی: متاسفم برات..... دیگه کسی جز اون پدر عوضیت و پدر و مادر بیشعور ات طرفتو نمیگیرن...... دیگه منی وجود نداره لیسا....من فکر میکردم دوسم داری ولی اشتباه میکردم خدافظ برای همیشه خواهر ناتنی..... ( از اتاق خارج شد و رفت اتاق خودش چون خواهر ناتنی بودن تو یه عمارت همین پدرشون زندگی میکردن جنی رفت اتاق خودش و وسایل هاشو جمع کرد و از عمارت رفتش و به سمت بیمارستان رفت و ادرس میدونست چون اخبار پخش کرده بود و جنی میدونست اونا اعضا بی تی اس هستن......از کارایی که در حق ات و بقیه انجام داده بود پشیمون بود......همراه یک دسته گل به سمت بیمارستان رفت......بعد چند مین رسید و عینکشو زد و وارد بیمارستان شد)
جنی: سلام ببخشید بخش خانم جانگ ات کجاست؟!.....
پرستار: بخش 2 اتاق 4......
جنی: اها خیلی ممنون.....
( جنی به سمت بخش 2 رفت و دید که هر 6 تا از اعضا جز یونگی نشسته اند رو صندلی روبه روی اتاق ات و با گوشیشون ور میرن...... جنی یه نفس عمیق کشید و رفت به سمتشون کفشاشم پاشنه بلند بود صدا میداد......)
جنی: اوممم سلام.....
ادامه اش تو کامنتا....
(𝙋𝙖𝙧𝙩 47)
لیسا: ای احمقاااا......( عربده)
لیسا: وای به حالتون اگه بهوش بیاد تیکه تیکه میکنم همتونو ریدین تو نقشه...... مگه من نگفتم با تفنگ بزنیدش هااااااا؟!!!!!!..... واسه من نقشه عوض میکنید؟!!!....... نشونتون میدم عوضیاااااا.....
( شلاق برداشت و 2 تا مرد که بودن رو انداخت زمین و بت شلاق کلی کتک زدتشون که اخر سر نفس کم اورد و بیخیال شد)
لیسا: ( با نفس نفس)....... اگه..... ی... یبار دیگه..... ا.... از..... دستور من......س... سر پیچی..... ک.... کنید ک.... کلیه هاتونو در..... م.... میارم..... فهمیدید؟!!!! ( عربده)
2 پسره: ب.... بله..... ( لرز و ترس)
لیسا: حالا از جلو چشمم گمشید.....
رزی: این چه کاری بود کردی؟!....
لیسا: به تو چه؟!....
جیسو: لیسا دیگه این کارا زیادیه.....
جنی: راست میگه چرا انقد اذیتش میکنی مگه اون به تو چیکار کرده؟!!.....
لیسا: به شما ها ربطی ندارهههه( داد)
جیسو: تمومش کن دیگه لیسا اگه به این کارات ادامه بدی دیگه من و رزی ای وجود نداره.....
لیسا: ( نیشخند).....هههه..... راه باز جاده دراززززز...... ( داد)
رزی: پشیمون میشی..... ( قطره های اشکش ریختن)
( رزی و جیسو از اتاق لیسا که عمارتش بود رفتن بیرون و کلا از عمارت رفتن)
جنی: لیسا...... تو واقعا اونارو فرستادی برن؟!..... رفیقایی که 8 ساله باهاشون دوستیم؟!!!!......
لیسا: به تو ربطی نداره من هر کار دلم بخواد میکنم...... توعم اگه دوست داری برو به کونمم نیستید.....
جنی: متاسفم برات..... دیگه کسی جز اون پدر عوضیت و پدر و مادر بیشعور ات طرفتو نمیگیرن...... دیگه منی وجود نداره لیسا....من فکر میکردم دوسم داری ولی اشتباه میکردم خدافظ برای همیشه خواهر ناتنی..... ( از اتاق خارج شد و رفت اتاق خودش چون خواهر ناتنی بودن تو یه عمارت همین پدرشون زندگی میکردن جنی رفت اتاق خودش و وسایل هاشو جمع کرد و از عمارت رفتش و به سمت بیمارستان رفت و ادرس میدونست چون اخبار پخش کرده بود و جنی میدونست اونا اعضا بی تی اس هستن......از کارایی که در حق ات و بقیه انجام داده بود پشیمون بود......همراه یک دسته گل به سمت بیمارستان رفت......بعد چند مین رسید و عینکشو زد و وارد بیمارستان شد)
جنی: سلام ببخشید بخش خانم جانگ ات کجاست؟!.....
پرستار: بخش 2 اتاق 4......
جنی: اها خیلی ممنون.....
( جنی به سمت بخش 2 رفت و دید که هر 6 تا از اعضا جز یونگی نشسته اند رو صندلی روبه روی اتاق ات و با گوشیشون ور میرن...... جنی یه نفس عمیق کشید و رفت به سمتشون کفشاشم پاشنه بلند بود صدا میداد......)
جنی: اوممم سلام.....
ادامه اش تو کامنتا....
- ۱۶.۸k
- ۱۵ خرداد ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط