فیک یک اشک شیرین از ارن و لیوای
#یک_اشک_شیرین
پارت 1
لیندا:"داداشش! د....منم میخوام با رفیقام برم بیروننن!"
لیوای:"نه عمرا! میمونی توی خونه تا من بیام فهمیدی؟"
لیندا:"اهههه" و با عصبانیت رفت تو اتاقش.
لیوای از خونه خارج شد.
لیندا با گریه سمت گوشیش رفت.
گوشیشو ورداشت و نشستو رفت داخل اینیستا.
که یهو دید یه پسر بهش پیام داده.
•••پیام*
پسر:"سلام."
لیندا:"ببخشید شما؟"
پسر:"ایدیتون رو شانسی سرچ کردم. خواستم دوست بشیم"
*لیندا میخواست پسره رو بلاک کنه اما با خودش گفت؛ <ممکنه حداقل از دست داداشم راحت شم! شاید بیا دنبالم منو ببره بیرون!... شایدم واقعا عاشقش شدم...!>
لیندا:"اوکیه. اسمم لینداست. ۱۸ سالمه!..."
پسر:"خوشبختم لیندا خانم! منم ارن هستم ۲۱ سالمه"
لیندا:"اوو.....خب...کجایی هستی؟میتونیم قرار بزاریم؟"
ارن:"تو هرجا باشی من میام دنبالت! حتی اگه خارج از شهر هم باشی!"
لیندا:"....عح......واقعا؟....."
ارن:"آره واقعا! حالا کجایی هستی؟"
لیندا:"(فلان جا)"
ارن:"عح! چه سوتفاهمی! منم تقریبا نزدیکم!"
لیندا:"عحححح! بیا اینجا پس!"
ارن:"کسی نیست؟"
لیندا:"نه من فقط یدونه داداش دارم که الان رفته شرکت"
ارن:"اهان خوب"
.
.
.
.
*ارن اومد.
لیندا وایساده بود جلو در و منتظر ارن بود که یهو موقع چرخیدن ، یه پسر خیلی خیلی جذاب دید.
ارن:"لیندا؟"
لیندا یهو خوشحال شد و گفت:"بله بله!توهم باید....ارن باشی!"
ارن:"اوم!....اره!"
لیندا فقط داشت با ذوق نگاهش میکرد.
ارن:"واو....خوشگل تر از چیزی هستی که تو مجازی فکرشو میکردم!"
لیندا:"....م....ممنونم!"
.
.
.
.
.
*لیندا و ارن روی تخت درحال تماشای تلوزیون و خوراکی خوردن.
یهو لیوای در رو باز کرد و یهو با دیدن ارن عصبی شد.
لیوای با خشم و عصبانیت:"تو کی هستی؟ لیندا این کیه؟؟؟"
لیندا:"داداشش..... این جونمو نجات دادد:"
لیوای:" چه جونی؟"
لیندا:".....هقق....منو ببخش ولی....رفته بودم بیرون!...هقق.....ماشین داشت منو میزد که این آقا نجاتم داد....."
لیوای فقط برگشت و با خون سردی به ارن نگاه کرد.
لیندا:"اسمش ، ارنعه!"
لیوای ابرویی بالا برد و گفت:"....
پایان
ادامه دارد
BitaRrrr
پارت 1
لیندا:"داداشش! د....منم میخوام با رفیقام برم بیروننن!"
لیوای:"نه عمرا! میمونی توی خونه تا من بیام فهمیدی؟"
لیندا:"اهههه" و با عصبانیت رفت تو اتاقش.
لیوای از خونه خارج شد.
لیندا با گریه سمت گوشیش رفت.
گوشیشو ورداشت و نشستو رفت داخل اینیستا.
که یهو دید یه پسر بهش پیام داده.
•••پیام*
پسر:"سلام."
لیندا:"ببخشید شما؟"
پسر:"ایدیتون رو شانسی سرچ کردم. خواستم دوست بشیم"
*لیندا میخواست پسره رو بلاک کنه اما با خودش گفت؛ <ممکنه حداقل از دست داداشم راحت شم! شاید بیا دنبالم منو ببره بیرون!... شایدم واقعا عاشقش شدم...!>
لیندا:"اوکیه. اسمم لینداست. ۱۸ سالمه!..."
پسر:"خوشبختم لیندا خانم! منم ارن هستم ۲۱ سالمه"
لیندا:"اوو.....خب...کجایی هستی؟میتونیم قرار بزاریم؟"
ارن:"تو هرجا باشی من میام دنبالت! حتی اگه خارج از شهر هم باشی!"
لیندا:"....عح......واقعا؟....."
ارن:"آره واقعا! حالا کجایی هستی؟"
لیندا:"(فلان جا)"
ارن:"عح! چه سوتفاهمی! منم تقریبا نزدیکم!"
لیندا:"عحححح! بیا اینجا پس!"
ارن:"کسی نیست؟"
لیندا:"نه من فقط یدونه داداش دارم که الان رفته شرکت"
ارن:"اهان خوب"
.
.
.
.
*ارن اومد.
لیندا وایساده بود جلو در و منتظر ارن بود که یهو موقع چرخیدن ، یه پسر خیلی خیلی جذاب دید.
ارن:"لیندا؟"
لیندا یهو خوشحال شد و گفت:"بله بله!توهم باید....ارن باشی!"
ارن:"اوم!....اره!"
لیندا فقط داشت با ذوق نگاهش میکرد.
ارن:"واو....خوشگل تر از چیزی هستی که تو مجازی فکرشو میکردم!"
لیندا:"....م....ممنونم!"
.
.
.
.
.
*لیندا و ارن روی تخت درحال تماشای تلوزیون و خوراکی خوردن.
یهو لیوای در رو باز کرد و یهو با دیدن ارن عصبی شد.
لیوای با خشم و عصبانیت:"تو کی هستی؟ لیندا این کیه؟؟؟"
لیندا:"داداشش..... این جونمو نجات دادد:"
لیوای:" چه جونی؟"
لیندا:".....هقق....منو ببخش ولی....رفته بودم بیرون!...هقق.....ماشین داشت منو میزد که این آقا نجاتم داد....."
لیوای فقط برگشت و با خون سردی به ارن نگاه کرد.
لیندا:"اسمش ، ارنعه!"
لیوای ابرویی بالا برد و گفت:"....
پایان
ادامه دارد
BitaRrrr
- ۶.۳k
- ۲۹ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط