پارت سوم: قفسِ آهنی
پارت سوم: قفسِ آهنی
کلاس هنوز آروم بود که یهو صدایِ باز شدنِ در، سکوت رو شکست. سرمو بلند کردم و همون لحظه… قلبم ایستاد! خودش بود؛ لیان! با اون قیافهی طلبکارش و پشت سرش خواهرش «لیا» و دارودستهاش واردِ کلاس شدن.
همونطور که سعی میکردم زیرِ میز قایم بشم، زیرِ لب گفتم:
وای… تموم شد. بدبخت شدم. من رسماً کارم ساختهست!
سوآ که اولش اونهمه ادعایِ «نینجا بودن» داشت، حالا با تعجب و ترس نگام میکرد:
میا… این اینجا چیکار میکنه؟!
سوالِ خوبیه! ولی مهم اینه که قراره بمیرم!
خب… خب حالا چیکار کنیم؟
با کلافگی نگاش کردم:
جدی؟ تا چند دقیقه پیش که نینجا بودی و داد میزدی! الان چیشد؟
سوآ یه نیشخندِ ضایع زد و گفت:
غلط کردم! الان دیدم حریفِ اینا نمیشم، استراتژیم عوض شد!
لیان همینطور که داشت میاومد سمتِ ما، نگاهش فقط رویِ من بود. منم که عملاً داشتم زیرِ میز غیب میشدم!سوآ که دید وضعیت خیلی خیطه، یهو گفت:
میا، تا آخرِ سال که نمیتونی زیرِ میز بشینی! یه فکری کن.
اها… راست میگی… خب چیکار کنم؟
به داداشات بگو! همهچیزو بهشون بگو!
توی دلم خالی شد. با عصبانیت و کلافگی گفتم:
سوآ! اگه به اونا بگم که اونا دعوا میکنن، لیان رو بدتر عصبی میکنن… اصلاً نمیخوام اونا بخاطرِ من دردسر بکشن!
سوآ چشم غرهای بهم رفت:
وای میا! یعنی خودِ خری! نه اینکه «مثلِ» خری، واقعاً خودِ خری!
همون لحظه رسید بالایِ سرِ ما. با همون نیشخندِ چندشآور و ترسناکش، صندلیِ کنارِ منو کشید عقب و نشست. نفس کشیدن برام سخت شده بود.
فکر نمیکردم به این زودی ببینمت بیبی… دلت برام تنگ شده بود؟
با لرزشِ صدام گفتم:
لیان… لطفاً… برو. تا کی میخوای این مسخرهبازیهات رو ادامه بدی؟
لیان با آرامشی که از هر فریادی ترسناکتر بود، گفت:تا وقتی که بفهمی مالِ منی. تا وقتی که تسلیم بشی.
من مالِ کسی نیستم! من دوست ندارم با تو باشم!
لیان خندید، ولی نه یه خندهی واقعی؛ یه خندهی سرد.
دستِ خودت نیست میا… تو باید مالِ من باشی.
سوآ که دید دارم کم میارم، پرید وسط و گفت:
هی! لیان، بهتره بری! میا خودش دوستپسرداره، مزاحمش نشو!
لیان یه لحظه سکوت کرد. نگاش کرد به سوآ، بعد دوباره برگشت سمتِ من. انگار داشت روحمو میخوند.
عجب… دوستپسر؟
سوآ محکم گفت:
بله! مگه نه میا؟
آب دهنمو قورت دادم. زبونم بند اومده بود. لیان با اون چشمایِ سیاهش زل زد تو چشمام:
عزیزم… من که میدونم تو نمیتونی چیزی رو ازم قایم کنی. تو نمیتونی دروغ بگی… پس لازم نیست نقش بازی کنی، مگه نه؟
درست میگفت. من اصلاً بلد نبودم دروغ بگم.
یه نگاه به دور و بر انداختم. دوست داشتم همین الان دادبزنم و از برادرام کمک بخوام… ولی یه چیزی مانعم میشد. لیان دوستِ صمیمیِ برادرهام بود. سالها بود که با هم بودن. اونا قطعاً به لیان بیشتر از من اعتماد داشتن… و این، دردناکترین بخشِ ماجرا بود.
[پایان پارت سوم]
کلاس هنوز آروم بود که یهو صدایِ باز شدنِ در، سکوت رو شکست. سرمو بلند کردم و همون لحظه… قلبم ایستاد! خودش بود؛ لیان! با اون قیافهی طلبکارش و پشت سرش خواهرش «لیا» و دارودستهاش واردِ کلاس شدن.
همونطور که سعی میکردم زیرِ میز قایم بشم، زیرِ لب گفتم:
وای… تموم شد. بدبخت شدم. من رسماً کارم ساختهست!
سوآ که اولش اونهمه ادعایِ «نینجا بودن» داشت، حالا با تعجب و ترس نگام میکرد:
میا… این اینجا چیکار میکنه؟!
سوالِ خوبیه! ولی مهم اینه که قراره بمیرم!
خب… خب حالا چیکار کنیم؟
با کلافگی نگاش کردم:
جدی؟ تا چند دقیقه پیش که نینجا بودی و داد میزدی! الان چیشد؟
سوآ یه نیشخندِ ضایع زد و گفت:
غلط کردم! الان دیدم حریفِ اینا نمیشم، استراتژیم عوض شد!
لیان همینطور که داشت میاومد سمتِ ما، نگاهش فقط رویِ من بود. منم که عملاً داشتم زیرِ میز غیب میشدم!سوآ که دید وضعیت خیلی خیطه، یهو گفت:
میا، تا آخرِ سال که نمیتونی زیرِ میز بشینی! یه فکری کن.
اها… راست میگی… خب چیکار کنم؟
به داداشات بگو! همهچیزو بهشون بگو!
توی دلم خالی شد. با عصبانیت و کلافگی گفتم:
سوآ! اگه به اونا بگم که اونا دعوا میکنن، لیان رو بدتر عصبی میکنن… اصلاً نمیخوام اونا بخاطرِ من دردسر بکشن!
سوآ چشم غرهای بهم رفت:
وای میا! یعنی خودِ خری! نه اینکه «مثلِ» خری، واقعاً خودِ خری!
همون لحظه رسید بالایِ سرِ ما. با همون نیشخندِ چندشآور و ترسناکش، صندلیِ کنارِ منو کشید عقب و نشست. نفس کشیدن برام سخت شده بود.
فکر نمیکردم به این زودی ببینمت بیبی… دلت برام تنگ شده بود؟
با لرزشِ صدام گفتم:
لیان… لطفاً… برو. تا کی میخوای این مسخرهبازیهات رو ادامه بدی؟
لیان با آرامشی که از هر فریادی ترسناکتر بود، گفت:تا وقتی که بفهمی مالِ منی. تا وقتی که تسلیم بشی.
من مالِ کسی نیستم! من دوست ندارم با تو باشم!
لیان خندید، ولی نه یه خندهی واقعی؛ یه خندهی سرد.
دستِ خودت نیست میا… تو باید مالِ من باشی.
سوآ که دید دارم کم میارم، پرید وسط و گفت:
هی! لیان، بهتره بری! میا خودش دوستپسرداره، مزاحمش نشو!
لیان یه لحظه سکوت کرد. نگاش کرد به سوآ، بعد دوباره برگشت سمتِ من. انگار داشت روحمو میخوند.
عجب… دوستپسر؟
سوآ محکم گفت:
بله! مگه نه میا؟
آب دهنمو قورت دادم. زبونم بند اومده بود. لیان با اون چشمایِ سیاهش زل زد تو چشمام:
عزیزم… من که میدونم تو نمیتونی چیزی رو ازم قایم کنی. تو نمیتونی دروغ بگی… پس لازم نیست نقش بازی کنی، مگه نه؟
درست میگفت. من اصلاً بلد نبودم دروغ بگم.
یه نگاه به دور و بر انداختم. دوست داشتم همین الان دادبزنم و از برادرام کمک بخوام… ولی یه چیزی مانعم میشد. لیان دوستِ صمیمیِ برادرهام بود. سالها بود که با هم بودن. اونا قطعاً به لیان بیشتر از من اعتماد داشتن… و این، دردناکترین بخشِ ماجرا بود.
[پایان پارت سوم]
- ۳۲۰
- ۱۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط