{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان عشق بی مقدمه

رمان عشق بی مقدمه
حق نداری یه کلمه دیگه دختر بودنمو مسخره کنی ....
یهو گوشیم زنگ خورد
-مهتاب کجایید پس؟
-داریم میایم دیگه
-گوشیو بده آرتین
گوشیو گرفتم سمت آرتینو گفتم بیا بگیر سحره ارتین چپ چپ ...نگام کردو گوشیو گرفت ...
علو بله سحر جان
....سحر جانننن؟؟؟
چه زود پسر خاله دختر خاله شدن....نکنه خبراییه
-ما از اون راه اومدیم ...دودقیقه دیگه اونجاییم
-اوکی ..خدافظ
گوشیو گرفت جلوم...بدون هیچ درنگی قاپیدمش..
آرتین گفت
-برام خیلی جالبه...همه دخترا واسه من غشو ضعف میکننو میخوان خودشو بچسبونن بهم..
بعد تو ..تو روی من ....وایمیسی و جواب میدی
-هه فک کردی کی هسی ...اون دخترایی که واسه تو غشو ضعف میرن ...احمقن احمق..
والا واسه منم خیلی جالبه که اعتماد به سقفت ....
یهو جوری دمه فرودگاره ترمز گرفت..که من دو متر پریدم جلو....خوبه چیزیم نشد.
صدای تایرا ماشینو لرزوندن
...والا دیوونس این بشر...
اصن چرا این ماشینو دادن دسته این روانی..
من بدونه هیچ درنگی پیاده شدم ...
از دور سحرو میدیدم..
دست تکون دادم واسشو ..تند تند ...خودمو رسوندم بهش..به بقیه بچه ها هم سلام کردم..
سلینو بهارو بغل کردم که..وقتی بهارو بغل کردم
..بهار نشکونی از تو دستم آروم گرفت که ..جیغه ریزی زدم و همراهش گفت
-چه خوشگل شدی توله...آرتین بخورتت
...اه اههه منو واسه کیم پیشکش کرده بود..
آخه بهار جان اگه واسه گربه های دمه کوچه بود بهتر بودا...
زدم تو سره بهارو گفتم
-تو آدم بشو نیسی
خندیدیم که یهو آرتین رسید..
به همه سلام کردو دست داد...
سلین خیلی خاص نگاهش میکرد....
دوستای من چه مرگشون بود...
خیلی دوس داشتم بدونه شغل آرتین چیه..
یادم باشه بعدا از سحری ..یکی بپرسم
همه عاشقه این تهوه بودن ..بجز من..
من موتدم این چی داره...
از فکر اومدم بیرون..شماره ی پروازمونو اعلام کردن...
زود رفتیم سمت جایگاه پرواز...
مهماندار به همه ی ما سلام و خسته نباشید گفت و کارتامونو گرفت و شماره ی صندلی هارو گفت
-خانوم های سلین رجایی و سحر رضایی صندلی های شماره ی۲۲و۲۱
خانوم و آقای بهار عظیمی و آراد سهرابی صندلی های شماره ۲۳و۲۴....
خانوم و آقای ..آرتین عاشوری و مهتاب براتی
در صندلی های شماره ۲۶و۲۷و آقای سامیار نصیری هم در شماره صندلی تکیه..۲۵
وای نههه....من نمیخوام پیش این بابالنگ دراز بشینم...
رفتم سمت خانومه مهماندار
-کارتمو دوباره دادم و گفتم...خانوم آقای سامیار با ما هسن میشه من برم جای اون .اون بیاد جای من؟
-نه عزیزم امکان نداره...همه شماره صندلی ها و افراد برنامه ریزی شدس ما نمیتونیم صندلیارو عوض کنیم
...ای خدا حالا باید کناره این بشینم...
آرنین خیلی خونسرد رفت نشست ...
من میخواستم طرف ..پتجره بشینم
-میشه من پیشه پنجره بشینم
ارتین گفت
-باشه
اومد بیرونو من رفتم تو...خیلی خونسرد نشستم...
هواپیما داشت بلند میشد ..یه حسه خاصی به آدم تلقین میشد...
من خوابم برد که یهو آرتین آروم صدام زد
‌-مهتاب مهتاب
چشمانو باز کردم...
-جانم
انگار تعجب کرد...منم هواسم نبود اصن چون من هرکس صدام کنه عادت دارممم ..بگم جانم
حالا واسه خودش خیال میبافه..
-۵دقیقه دیگه میرسیم ببین هوراکی هایی هم که آوردن اینجاس...اگه میخوای بردار بزار تو کیفت...
-آهان باشه
سحر از چنتا صندلی عقب تر...یه چشمکی به من میزدو آروم میگف(چه خبره)؟؟
...منم خندم میگرفت
-بشین سره جات الان هواپیما میخواد بشینه ممکنه آسیب ببینی
-به تو مربوط نیس...خودم آسیب میبینم نه تو ...
-من به بابات گفتم مثه داداش هواتو دارم پس...مثه آدم بشین سره جات...
دیگه داشتم میترسیدم...نشستم ..
یه نیشخندی به من زد...
مرتیکه پرو
هواپیما وایساد همه پیاده شدن ...بهار اومد دمه گوشم گفت
-چی گفتید شیطون
-چیز خاصی نبود...هیچی والا
آراد بهارو کشید گفت
-بیا بریم چنتا عکس بندازیم
اونا رفتن منم آروم همراه با بچه ها داشتم میرفتم...همه سواره تاکسی شدیم...
ارتین هتلی سراغ داشت که..میگفت ..صاحبش دوسته باباشه...رفتیم داخل هتل
ارتین به سمت قسمت رزرو کردن اتاق رفت
با آقایی حرف زد که ...یهو آرتینو تحویل گرفت باهاش دست داد ...
آرتین اومد کارت ملی و کارتامونو گرفت
رفت اینارو داد ...
با لبخند اومد سمتمون ...
خب اسمامونو تو سیستم وارد کرد چهار روز دیگه شب ساعت ۱۰اتاق و سوییتارو باید خالی کنیم...همین چنتا اتاقم نبود به زور خالی کردن و پیداش کردم
یه کارت به من دادو شمارشم روش نوشته بود...
من خیلی خال نداشتم زود رفتم سمت اتاق ..در باز شد...وای چقدر شیک و قشنگ ...چقدر تمیز ...کف کردم..
چشمم افتاد به تختا ..چرا دوتا؟
من که یه نفرم...آهان شاید سلین یا سحری کسی میخواد بیاد پیشم
خودمو پرت کرد رو تخت..شالمم افتاده بود..
یهو در باز شد ..منم هول شدم..که یهو چشمم به آرتین خورد...
-توووو؟؟
-تو؟؟
-خودت اینجارو دادی به
دیدگاه ها (۲۱)

عشق بی مقدمه آرتین ادامه دادوای ینی هم اتاقیم تویی؟؟-چرا سلی...

شخصیت سحر در رمان

رمان عشق بی مقدمه👇 از یه نظرم میترسیدم بابا بفهمه که....اینا...

رمانمو بخونید دیگههه نظر بدید

محو زیبایی او پارت ۲۹ویو رزا که یهو خیلی بهم نزدیک شد بین لب...

☆عشق اجباری من✧P4ویو جونگ کوکداشتم با سورا حرف میزدم نمیدونم...

رمان :«پسر عموی جذابم»part:6ویو «علی»رفتم سر کلاس اولین چیزی...

رمان تهیونگ

𝐓𝐡𝐞 𝐋𝐚𝐬𝐭 𝐒𝐞𝐚𝐭 | صندلی آخر𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟐صبح روز بعد، دوباره سوار اتو...

رمان:آغوش ممنوعه🚫🫂🌌#part6دستمو گرفت و به سمت نه صندلی نه دیو...

My_idol

پارت ۴۴ویو کوکرسیدیم خونه آروم ات رو بلند کردم و داخل خونه ر...

محو زیبایی او پارت ۱۷ ویو تهیونگداشتم با جونگ کوک مسابقه مید...

part 3به بزرگترین مرکز خرید سئول رسیدیم و از ماشین خارج شدیم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط