آوای شب
آوای شب
پارت ۳۲
ویو نویسنده
بعد داستانی که در جنگل اتفاق افتاد دو هفته میگذرد و انیا به دامیان کمی نزدیک تر شده است
اما یک قضیه مشکوکی وجود دارد که...
موقعیت : در قصر
ساعت : ۱:۰۰ ظهر
دامیان در حال انجام کارش بود که یکی در زد
دامیان : بفرما داخل
جیوز بود ، جیوز آرام به سمت میز اربابش آمد و به اربابش گفت :
جیوز: ارباب ما تحقیقه زیادی انجام دادیم و فهمیدیم که ( توی پارت ۲۸ )
کسی که به سمت بانو شمشیر پرتاپ کرده جناب الکس نبوده
دامیان : کی بوده ؟
جیوز: نمیدانم ارباب ولی هرکی که هست میخواهد بانو انیا را از بین ببرد
دامیان پوزخندی زد گفت : من نمیزارم
دامیان ادامه داد : الان انیا کجاست؟
جیوز : بانو الان پیش بانو بکی هستند
دامیان : چند ساعت اونجاست ؟
جیوز : ام...از ساعت ۱۰ رفتن و الانم هم اونجا هستن
دامیان : برو دنبالش بیارش
جیوز : چشم
ویو نویسنده ( سمت انیا )
بکی : وای چقدر قشنگه شده ...میشه بدیش به من ببینم
انیا : آره بیا
انیا و بکی درحال ساختن دستبند دوستی بودند و خوشحال که ناگهان دمتریوس با صدای بمی داشت با کسی صحبت میکرد بکی رفت ببینه چه خبره ؟ که دید دمتریوس داره با پدرش جروبحث میکنه
یواشکی گوش داد
دمتریوس : بابا من نمیتونم کسی که برام ارزش نداره ازدواج کنم تازه اگه اگر من اونو از دست بدم تورو مقصرش میدونم
داناوان : باشه ولی یادت باشه تو داری جانشین من میشی منم دارم پیر میشم پس جانشین خوبی باش ( سرد )
دمتریوس:باشه
دمتریوس در ذهن : ای گندش بزنن این پدر منو کِشت
ویو نویسنده ( پیش انیای تنها )
انیا داشت دستبند میساخت که جیوز سر رسید ....
ادامه دفعهی بعدی که مُردم🤣🤣
هوراااا ۱۴۰ تایی شدیمممم مبالکه💕💕
پارت ۳۲
ویو نویسنده
بعد داستانی که در جنگل اتفاق افتاد دو هفته میگذرد و انیا به دامیان کمی نزدیک تر شده است
اما یک قضیه مشکوکی وجود دارد که...
موقعیت : در قصر
ساعت : ۱:۰۰ ظهر
دامیان در حال انجام کارش بود که یکی در زد
دامیان : بفرما داخل
جیوز بود ، جیوز آرام به سمت میز اربابش آمد و به اربابش گفت :
جیوز: ارباب ما تحقیقه زیادی انجام دادیم و فهمیدیم که ( توی پارت ۲۸ )
کسی که به سمت بانو شمشیر پرتاپ کرده جناب الکس نبوده
دامیان : کی بوده ؟
جیوز: نمیدانم ارباب ولی هرکی که هست میخواهد بانو انیا را از بین ببرد
دامیان پوزخندی زد گفت : من نمیزارم
دامیان ادامه داد : الان انیا کجاست؟
جیوز : بانو الان پیش بانو بکی هستند
دامیان : چند ساعت اونجاست ؟
جیوز : ام...از ساعت ۱۰ رفتن و الانم هم اونجا هستن
دامیان : برو دنبالش بیارش
جیوز : چشم
ویو نویسنده ( سمت انیا )
بکی : وای چقدر قشنگه شده ...میشه بدیش به من ببینم
انیا : آره بیا
انیا و بکی درحال ساختن دستبند دوستی بودند و خوشحال که ناگهان دمتریوس با صدای بمی داشت با کسی صحبت میکرد بکی رفت ببینه چه خبره ؟ که دید دمتریوس داره با پدرش جروبحث میکنه
یواشکی گوش داد
دمتریوس : بابا من نمیتونم کسی که برام ارزش نداره ازدواج کنم تازه اگه اگر من اونو از دست بدم تورو مقصرش میدونم
داناوان : باشه ولی یادت باشه تو داری جانشین من میشی منم دارم پیر میشم پس جانشین خوبی باش ( سرد )
دمتریوس:باشه
دمتریوس در ذهن : ای گندش بزنن این پدر منو کِشت
ویو نویسنده ( پیش انیای تنها )
انیا داشت دستبند میساخت که جیوز سر رسید ....
ادامه دفعهی بعدی که مُردم🤣🤣
هوراااا ۱۴۰ تایی شدیمممم مبالکه💕💕
- ۱۲۸
- ۰۱ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط