⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹
⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹
p84
چند لحظه بعد، صدای برخورد دو شمشیر توی تمام حیاط پیچید.
ضربهها سریع بودن
دقیق...
و اونقدر محکم که شنهای کف زمین با هر حرکت بلند میشدند.
نینا ناخودآگاه یک قدم جلو رفت.
تا اون روز، فقط جیمینی رو دیده بود که در راهروها قدم میزد یا با اون بحث میکرد.
اما این...
روی دیگه ای از اون بود.
چهره متمرکز، حرکاتی بینقص و قدرتی که باعث شده بود حتی فرماندهی تمرین هم عقبنشینی کنه
تمرین که تمام شد، سکوت کوتاهی حیاط رو فرا گرفت.
جیمین شمشیر رو به جای خودش برگردوند
همون لحظه، نگاهش بیاختیار به سمت ستون سنگی پشت پنجره افتاد افتاد.
نینا سریع خودش رو عقب کشید.
اما دیر شده بود.
جیمین اون رو دیده بود.
با این حال...
هیچ نگفت.
فقط خیلی کوتاه، سرش رو به نشونه سلام تکون داد و از حیاط خارج شد.
نینا پشت ستون موند
دستش رو روی سینهش گذاشت.
قلبش تندتر از قبل میزد.
نه از ترس...
بلکه از اینکه برای اولین بار، فهمیده بود مردی که همیشه سعی میکند آروم باشه...
اگر لازم بشه، چقدر میتونه قدرتمند باشه.
حالا خودش رو در حال تماشای اون پیدا کرده بود
نینا پایین سمت منطقه مبارزه سرباز ها رفت
شنهای حیاط هنوز از رد قدمهای سربازها بههم ریخته بود.
صدای تمرین کمکم خاموش شد و نگهبانها یکییکی محوطه رو ترک کردن
نگاهش روی شمشیرهای آویزون از دیوار چرخید.
هرکدوم شکل و اندازهی متفاوتی داشتن ، بعضی باریک و بلند، بعضی پهن و سنگین، بعضی هم با نقشهای عجیب روی تیغه.
دستش رو جلو برد...
اما قبل از اینکه انگشتش به دستهی یکی از شمشیرها برسه، صدای یونجی از پشت سرش اومد
«اگه بخوای اون رو بلند کنی، احتمالاً اول خودت میافتی.»
نینا با خنده برگشت.
یونجی یک سبد پارچهای توی بغلش داشت؛ داخلش چند شاخه اسطوخودوس و گیاههای خشک بود.
«از کجا پیدات شد؟»
یونجی شونه بالا انداخت.
«این قلعه پر از راههای مخفیه. دیر یا زود خودتم پیداشون میکنی.»
نینا با تعجب دوروبرش رو نگاه کرد.
«جدی؟»
یونجی فقط لبخند زد و راه افتاد.
نینا هم دنبالش رفت.
پشت ساختمان اصلی، باغ کوچیکتری قرار داشت؛ جایی که کمتر کسی رفتوآمد میکرد.
درخت های میوه، ردیفبهردیف کاشته شده بودن و بوی نعناع و رزماری از باغچههای سنگی بلند میشد.
یونجی خم شد و چند برگ تازه چید.
«آشپزخونه هر روز از اینجا سبزی میبره.»
نینا آروم بین باغ قدم میزد.
p84
چند لحظه بعد، صدای برخورد دو شمشیر توی تمام حیاط پیچید.
ضربهها سریع بودن
دقیق...
و اونقدر محکم که شنهای کف زمین با هر حرکت بلند میشدند.
نینا ناخودآگاه یک قدم جلو رفت.
تا اون روز، فقط جیمینی رو دیده بود که در راهروها قدم میزد یا با اون بحث میکرد.
اما این...
روی دیگه ای از اون بود.
چهره متمرکز، حرکاتی بینقص و قدرتی که باعث شده بود حتی فرماندهی تمرین هم عقبنشینی کنه
تمرین که تمام شد، سکوت کوتاهی حیاط رو فرا گرفت.
جیمین شمشیر رو به جای خودش برگردوند
همون لحظه، نگاهش بیاختیار به سمت ستون سنگی پشت پنجره افتاد افتاد.
نینا سریع خودش رو عقب کشید.
اما دیر شده بود.
جیمین اون رو دیده بود.
با این حال...
هیچ نگفت.
فقط خیلی کوتاه، سرش رو به نشونه سلام تکون داد و از حیاط خارج شد.
نینا پشت ستون موند
دستش رو روی سینهش گذاشت.
قلبش تندتر از قبل میزد.
نه از ترس...
بلکه از اینکه برای اولین بار، فهمیده بود مردی که همیشه سعی میکند آروم باشه...
اگر لازم بشه، چقدر میتونه قدرتمند باشه.
حالا خودش رو در حال تماشای اون پیدا کرده بود
نینا پایین سمت منطقه مبارزه سرباز ها رفت
شنهای حیاط هنوز از رد قدمهای سربازها بههم ریخته بود.
صدای تمرین کمکم خاموش شد و نگهبانها یکییکی محوطه رو ترک کردن
نگاهش روی شمشیرهای آویزون از دیوار چرخید.
هرکدوم شکل و اندازهی متفاوتی داشتن ، بعضی باریک و بلند، بعضی پهن و سنگین، بعضی هم با نقشهای عجیب روی تیغه.
دستش رو جلو برد...
اما قبل از اینکه انگشتش به دستهی یکی از شمشیرها برسه، صدای یونجی از پشت سرش اومد
«اگه بخوای اون رو بلند کنی، احتمالاً اول خودت میافتی.»
نینا با خنده برگشت.
یونجی یک سبد پارچهای توی بغلش داشت؛ داخلش چند شاخه اسطوخودوس و گیاههای خشک بود.
«از کجا پیدات شد؟»
یونجی شونه بالا انداخت.
«این قلعه پر از راههای مخفیه. دیر یا زود خودتم پیداشون میکنی.»
نینا با تعجب دوروبرش رو نگاه کرد.
«جدی؟»
یونجی فقط لبخند زد و راه افتاد.
نینا هم دنبالش رفت.
پشت ساختمان اصلی، باغ کوچیکتری قرار داشت؛ جایی که کمتر کسی رفتوآمد میکرد.
درخت های میوه، ردیفبهردیف کاشته شده بودن و بوی نعناع و رزماری از باغچههای سنگی بلند میشد.
یونجی خم شد و چند برگ تازه چید.
«آشپزخونه هر روز از اینجا سبزی میبره.»
نینا آروم بین باغ قدم میزد.
- ۱.۱k
- ۰۶ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط