بخش دوم دوپارتی
بخش دوم دوپارتی
نبضش میزد ولی باید زود میبردمش بیمارستان پس.. زود براید استایل بغلم کردم و به سمت پارکینگ رفتم روی صندلی عقب گذاشتمش و با سوار شدنم به سمت بیمارستان شروع به روندن کردم
بعد از اینکه بعد به بیمارستان رسیدم زود از ماشین پیدا شدم و ا.ت و بغل کردم و وارد بیمارستان شدم
به محض وارد شدنم پرستارا یه برانکارد آوردن و ا.ت و باهاش بردن
اه چرا باید این کار و میکرد
دختره ی خنگ
کارای بیمارستان و انجام دادم و روی صندلی کنار اتاقی که ا.ت توش بود نشستم
یعنی بخاطر من بود ؟
بخاطر اون حرفام ؟
من...من درسته مست بودم ولی اون حرفام فقط برای این بود که ازم دور بشه
من .. نمیخوام بهش وابسته بشم
هه وابسته ؟ چه حرف عجیبی زدم من همین الانشم عاشقش شدم اون دختر منو عاشق خودش کرده بود
حالا که فکر میکنم واقعا احمقم
خنگ واقعی منم نه اون
بجای اینکه اعتراف کنم که دوسش دارم سعی کردم اون و از خودم دور کنم ولی نمیشه من خیلی خنگم خیلی
موهام و داخل دستام گرفتم و میکشیدم و به خودم سیلی میزدم
اگه بخاطر من چیزیش بشه چی
لعنت بهم
نباید بهش اون حرفا رو میزنم
وقتی میدونستم دوسم داره نباید اونجوری حرفا رو میزدم
لعنت بهم لعنت به اون زبونی که اون حرفا رو زد
دستام و روی چشمام گذاشتم و سعی کردم جلوی اشکام و بگیرم ولی نمیشد
تا اینکه بالاخره صدای باز شدن در اومد و دکتر از اتاق بیرون اومد
دکی : نیازی نیست نگران باشید بیمار حالشون خوبه فقط نباید چند هفتهی از دستاشون استفاده کنن
-:ممنو..نم میتو.. نم ببی..نمش
دکی : بله میتونید ببینید شون فقط شما حالتون خوبه چون همه ی صورتتون قرمز شده
-:خو...بم
دکتر با گفتن باشه ی از اونجا دور شد و منم آروم وارد اتاق شدم
و به جسم کوچیک ا.ت نگاه کردم
چشماش بسته بود و دستاشم باند پیچی شده
کنارش نشستم و آروم دستش و گرفتم
-: من واقعا معذرت میخوام من نمیخواستم اون حرفا رو بزنم اون حرفا فقط برای این بود که تو رو از خودم دور کنم ولی نمیتونم من..
میخواستم بغضم و قورت بدم و ادامهی حرفام و بگم ولی نتوستم و بغضم شکست
-: من... فقط... بر..ای ای..نکه نفه..می چه ح..سی به..ت دا..رم ا.ون حر..فا رو زد..م من... وا...قعا دو...ستت دارم و نمی...خوام بخا..طر من چ..یزیت ب.
شه
+: اش...کالی ند..اره گ..ریه ن..کن
صدای خودش بود به هوش اومده بود
سرم و همونجوری پایین انداخته بودم و سرم و بلند نمیکردم
با چه روی میخواستم بهش نگاه کنم وقتی باعث این حالش من بودم با چه پروری میخواستم باهاش حرف بزنم ولی همهی این اتفاقا تقصیر من بود
+:ب..هم نگا..ه ک..ن
اشکام و با استین لباسم پاک کردم و بو..سه ای به دستش زدم
-: م.نو میبخ...شی
+: من.. ه..میشه تو.. رو می..بخشم
-: من..
+: ه..یش میدون..م لط..فا د.یگه اون حرفا رو نر.ن
-: او..ن حرف..ا رو و..قتی دو...باره از من میش...نوی که م..رده باش..م
بوسهای به موهاش زدم و دستاش و آروم نوازش میکردم...
و این یه پایان خوش همراه با اشک و لبخند بود...
پایان
نبضش میزد ولی باید زود میبردمش بیمارستان پس.. زود براید استایل بغلم کردم و به سمت پارکینگ رفتم روی صندلی عقب گذاشتمش و با سوار شدنم به سمت بیمارستان شروع به روندن کردم
بعد از اینکه بعد به بیمارستان رسیدم زود از ماشین پیدا شدم و ا.ت و بغل کردم و وارد بیمارستان شدم
به محض وارد شدنم پرستارا یه برانکارد آوردن و ا.ت و باهاش بردن
اه چرا باید این کار و میکرد
دختره ی خنگ
کارای بیمارستان و انجام دادم و روی صندلی کنار اتاقی که ا.ت توش بود نشستم
یعنی بخاطر من بود ؟
بخاطر اون حرفام ؟
من...من درسته مست بودم ولی اون حرفام فقط برای این بود که ازم دور بشه
من .. نمیخوام بهش وابسته بشم
هه وابسته ؟ چه حرف عجیبی زدم من همین الانشم عاشقش شدم اون دختر منو عاشق خودش کرده بود
حالا که فکر میکنم واقعا احمقم
خنگ واقعی منم نه اون
بجای اینکه اعتراف کنم که دوسش دارم سعی کردم اون و از خودم دور کنم ولی نمیشه من خیلی خنگم خیلی
موهام و داخل دستام گرفتم و میکشیدم و به خودم سیلی میزدم
اگه بخاطر من چیزیش بشه چی
لعنت بهم
نباید بهش اون حرفا رو میزنم
وقتی میدونستم دوسم داره نباید اونجوری حرفا رو میزدم
لعنت بهم لعنت به اون زبونی که اون حرفا رو زد
دستام و روی چشمام گذاشتم و سعی کردم جلوی اشکام و بگیرم ولی نمیشد
تا اینکه بالاخره صدای باز شدن در اومد و دکتر از اتاق بیرون اومد
دکی : نیازی نیست نگران باشید بیمار حالشون خوبه فقط نباید چند هفتهی از دستاشون استفاده کنن
-:ممنو..نم میتو.. نم ببی..نمش
دکی : بله میتونید ببینید شون فقط شما حالتون خوبه چون همه ی صورتتون قرمز شده
-:خو...بم
دکتر با گفتن باشه ی از اونجا دور شد و منم آروم وارد اتاق شدم
و به جسم کوچیک ا.ت نگاه کردم
چشماش بسته بود و دستاشم باند پیچی شده
کنارش نشستم و آروم دستش و گرفتم
-: من واقعا معذرت میخوام من نمیخواستم اون حرفا رو بزنم اون حرفا فقط برای این بود که تو رو از خودم دور کنم ولی نمیتونم من..
میخواستم بغضم و قورت بدم و ادامهی حرفام و بگم ولی نتوستم و بغضم شکست
-: من... فقط... بر..ای ای..نکه نفه..می چه ح..سی به..ت دا..رم ا.ون حر..فا رو زد..م من... وا...قعا دو...ستت دارم و نمی...خوام بخا..طر من چ..یزیت ب.
شه
+: اش...کالی ند..اره گ..ریه ن..کن
صدای خودش بود به هوش اومده بود
سرم و همونجوری پایین انداخته بودم و سرم و بلند نمیکردم
با چه روی میخواستم بهش نگاه کنم وقتی باعث این حالش من بودم با چه پروری میخواستم باهاش حرف بزنم ولی همهی این اتفاقا تقصیر من بود
+:ب..هم نگا..ه ک..ن
اشکام و با استین لباسم پاک کردم و بو..سه ای به دستش زدم
-: م.نو میبخ...شی
+: من.. ه..میشه تو.. رو می..بخشم
-: من..
+: ه..یش میدون..م لط..فا د.یگه اون حرفا رو نر.ن
-: او..ن حرف..ا رو و..قتی دو...باره از من میش...نوی که م..رده باش..م
بوسهای به موهاش زدم و دستاش و آروم نوازش میکردم...
و این یه پایان خوش همراه با اشک و لبخند بود...
پایان
- ۳۲.۰k
- ۲۶ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط