رمان گناهکار قسمت هفتم (562 )

کتابخانه نودهشتیا
گناهکار
fereshteh27 کاربر انجمن نودهشتیا
رفتیم توی کلبه آرشام در رو بست. هر دو حسابی زیر بارون خیس شده بودیم به آرشام نگاه کردم که موهای خوش حالتش خیس روی پیشونیش ریخته بود.
رفت سمت شومینه ی چوبی گوشه ی کلبه و کمی از هیزمایی که کنارش بود رو برداشت ریخت توی شومینه و روشنش کرد. لباسش خیس شده بود ولی درش نیاورد روی تخت نشستم شده بودم عین موش آب کشیده و لباس به تنم چسبیده بود. هوای شمال رو دوست داشتم بارون که میبارید آب و هواش محشر می شد.
آرشام پشتش به من بود یکی یکی دکمه های مانتومو باز کردم و از تنم در آوردم زیرش به تاپ بندی سفید پوشیده بودم با اینکه هوا سرد بود ولی زورم می اومد لباس گرم بپوشم هیچ وقت عادت نداشتم پاچه های شلوارم تا زیر زانو خیس شده بود. لیشو تا زانو تا زدم و مثل شلوارک شد. از اینکه لباس خیس توی تنم باشه بدم میاد چاره نداشتم و گرنه همین رو هم در می آوردم شالمو که همون اول از سرم برداشته بودم و اگه میچلوندمش راحت به سطل آب ازش در می اومد موهامو با ملحفه ی روی تخت خشک کردم نمناک بود. هوا هم که سرده امشب سرما نخوریم خیلیه باز خوبه شومینه هست و به لحظه به این فکر کردم که امشب با آرشام اینجا تنهام و توی دلم به جوری شدا دستم روی ملحفه موند و از گوشه ی چشم نگاهش کردم هنوزم باورم نمیشه مال هم شدیم انگار که تمومش به خوابه ولی واقعیت داره و الان من زن مردی هستم که همه ی وجودش پر شده از غرور مردی که با تموم اخما و بداخلاقی هاش دنیای دلارامه
ملحفه رو انداختم روی تخت و موهامو با دست زدم پشتم دستامو گذاشتم روی تخت و خودمو به عقب مایل کردم با روی یا انداختم و
توی همون حالت شیش دونگ حواسمو دادم به آرشام که با چه دقتی سعی داشت شعله های آتیشو ثابت نگه داره.
از لای در و پنجره سوز بدی می اومد سردم شده بود ولی چیزی نداشتم بپوشم داشتم از پشت سر آرشامو دید می زدم. ناغافل برگشت و منو نگاه کرد تا نگاه مسخ شدش رو روی خودم دیدم و ضربان قلبم بالا رفت.
روی زانو نشسته بود و تو همون حالت که سرشو سمت من کج کرده بود. آروم آروم از جاش بلند شد با تردید دستامو از رو تخت برداشتم و سرمو چرخوندم که مثلا دارم تابلوها رو نگاه میکنم ولی حرکتم زیادی تابلو بود میگن کرم از خود درخته با یه بلوز بندی جلوش نشستم، خب توقع دارم چکار کنه؟ معلومه دیگه نمیخواستم باهاش چشم تو چشم بشم بار اولم نیست که جلوش این جوری لباس می پوشم ولی نمی دونم چرا امشب به کل رفتارم عوض شده گونه های ملتهیم سرخ شده بود و هی گوشه ی لیمو می گزیدم. دقیقا زمانی که به طرفم قدم برداشت کم مونده بود قلبم از حلقم بزنه بیرون رو به روم که ایستاد نگاهش کردم توی چشمام خیره شد و بعد از چند لحظه نگاهشو به شونه هام دوخت خم شد روی صورتم که همزمان چشمامو بستم گرمی حضورشو از فاصله ی نزدیک حس کردم و بعد از اون نرمی پتویی که رو شونه هام نشست
مات و مبهوت چشم باز کردم و نگاه نافذش توی چشمام بود توی اون لحظه قدرت هیچ حرکتی رو در خودم نمی دیدم لحنش گرم بود و آروم
هوا سرده می خوای سرما بخوری؟ کلیه که هنوز گرم نشده
قفسه ی سینم از زور هیجان می سوخت کی گرمای شومینه رو خواست؟
دیدگاه ها (۰)

پارت ۴

رمان :تا وقتی که عاشقت شدم

خاطرات _عشق _ما ...

◝ تیمــــآرم‌ کــن . . ◟- #ParT_4 "┄┄┄┄┄┅┅┄<<😈🔥>>┄┅┅┄┄┄┄رو ب...

اسم فیک = " محو اقیانوس نگاهت "پارت " 52 "" ویو پارک جیمین ...

p¹⁶(پنج سال بعد...)زمان، مثلِ جریانِ خونسردِ خون تویِ رگ‌ها،...

𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪖 ִֶָ ˖ ࣪𓂃 وقتی میخواد بره سربازی ...⛓️‍💥💚 ╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓...

مافیای من

#تکپارتی_تهکوک صدای عاشقانه امشب بارون بی وقفه به شیشه های...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب¹¹⁰کاش می‌شد همین چند دقیقه رو از همه‌ی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط