دلبر کوچولو

دلبر کوچولو
#PART_10

پوکر نگاهم کرد.
_چقدر تو خنگی، همین الان جواب خودت رو دادیا؟
گیج بهش خیره شدم، یهو با یادآوری حرفم چشم‌هام گرد شد.
با تته‌پته گفتم:
_ی...یعنی...!
پرید وسط حرفم و گفت:
_آره، حالا به عنوان یه ارباب بهت دستور میدم فکت رو ببند، سرم رو خوردی!
با چشم‌های گرد و دهانی باز بهش زل زدم.
یعنی من یک روز کامل رو با ارباب سر کردم؟
شوکه سرجام ایستاده بودم به رفتن امیر روز نگاه می‌کردم.
امیر روز؟ فکر نکنم دیگه اجازه داشته باشم اینجوری باهاش صمیمی رفتار کنم!
اون همینجور داشت برای خودش می‌رفت و من شوکه به این فکر می‌کردم که دیگه حق ندارم بهش بگم امیر روز.
غم بدی رو دلم سنگینی می‌کرد، منو چه به ارباب آخه، دیانا این فکرهای چرت رو از سرت بیرون کن دختر.
_بیا دیگه چرا خشکت زده؟
به سختی به خودم تکونی دادم و رفتم سمتش و باهاش هم‌گام شدم.
تقریبا یک ساعتی بود که داشتیم راه می‌رفتیم، دیگه نایی برام نمونده بود.
با نفس نفس نشستم رو زمین که توجه ارباب بهم جلب شد.
_چرا نشستی دوباره، چقدر تنبلی دختر تا الان هزار بار هی استراحت کردی، اینجوری باشه تا شب هم راه رو پیدا نمی‌کنیم.
دست به سینه نشستم و درمونده گفتم:
_خسته شدم خب، یه کوچولو استراحت کنم فقط بعد دیگه قول میدم...!
پرید وسط حرفم و با چشم غره گفت:
_آره از همون قول‌هایی که قبلاً هم دادی!
ریز خندیدم و شونه‌ای بالا انداختم.
نفس عمیقی کشید و اونم نشست کنارم و به درخت تکیه داد.
با صورتی سرخ شده یکم ازش فاصله گرفتم.
که برگشت سمتم و گفت:
دیدگاه ها (۰)

#عشق در نگاه او part 8%هعی چرا نگاش می کنین برین سر کارتون +...

پارت ۶: فاجعه‌ی بالاتنه لخت!آروم دسته‌ی چمدونم رو کشیدم و یو...

رمان :تا وقتی که عاشقت شدم

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب¹⁰³بعد دستاشو روی پهلوهام گذاشت و منو ب...

کپشننن فرشته هایی نازنینم🙃💘عروسک من😈🔞پارت شصت و نُهبه ارومی ...

رمان اسیر خان پارت پانزدهم ۱۵

سقوط درخشان یک دیوانهپارت ۱۸ *سانیار*تا دیدم داره به لپ های ...

پارت ۱۱

آوای شب پارت ۳۱ویو نویسنده (انیا روش پشت دامیان بود)انیا تا ...

فیک تهیونگ مافیایی اص*مات

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط