{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

//سلطنت راز آلود//

//سلطنت راز آلود//
پارت 95

اسلاید ها به ترتیب لباس الویز

دامن لباس نارنجی رنگش را با دستانش گرفت تا مانع راه رفتنش نشود
وارد سالن شرقی شد و به سمته میز غذا خوری قدم برداشت
تنها ملکه بیانکا و شاه دوخت الیسا بر روی میز نسشته بودن که با اعلام حضور ملکه جوان سرش را بلند کردن ... الویز کمی روی زانوهایش خم شد و بر روی صندلی اش نشست ‌
آلیسا : ملکه حالتون چطوره من شنیدم که مریض شدین
لحنش نگران بود و الویز به خوبی از متوجه اینکه ضرری از جانب او بهش نمی‌رسد بود به این خاطر به لبخندی نرمی جوابش را داد
الویز : نگران نباشید حالم کاملا خوبه پادشاه حسابی مراقب بودن
الیسا لبخند زد و با هیجانی فراوان گفت
الیسا : واقعا برای بردارم خوشحالم که همسری به خوبی شما داره عشق شما زبان زده همه افراد قصر و مردم..
ملکه بیانکا که تمام مدت با اخم به آن ها نگاه می‌کرد با لحنی که سعی در مخفی نگهداشت خشم‌ اش بود گفت
م/بیانکا : عشق برای پادشاه و ملکه فقد سم که اون ها رو نابود میکنه
الویز : شما اشتباه میکنید ملکه عشق ما همه دشمنان رو نابود خواهد کرد
ملکه بیانکا پوزخندی صدا داری شد و سرش‌ را بلند کرد
م/بیانکا : این عشق یکی از شما رو نابود خواهد کرد ... چون یک پادشاه هست وقت حق عاشق شدن نداره و من اومیدوار اونی که نابود میشه تو باشی نه پسرم ...
الویز تعجب از حرفا او بهش نگاه میکرد که با اعلام حضور پادشاه دیگر حرفی زده نشد
الویز میدانست که از یک تهدید غیر مستقیم از جانب ملکه بیانکا بود ولی ترجیح داد سکوت کنه
جیمین بر روی صندلی اش نشست و دستش را روی دست الویز گذاشت
جیمین : گفته بودم شام رو بیارن توی اتاقت برای چی از تخت بلند شدی
الویز که تمام مدت فکرش درگیر حرفا ها ملکه و پدرش بود لبخند نرمی زد تا آشفتگی اش را پنهان کند
الویز : خوبم نگران نباش فقد به ضعف ساده بود
جیمین : از این به بعد بیشتر به وعده های غذایی‌ات توجه میکنی ..خودم سعی میکنم بیشتر وقت ها کنارت باشم
ملکه بیانکا که توی ده سال گذشته هیچ وقت ندیده بود پسرش‌با همچین لحنی حرف‌بزند بیشتر از عشقی که یین آن ها شکل گرفته بود عصبانی میشد‌و میخواست هرچه زودتر حرف آن ها قطع بشود ... درحال که نگاهش رو به بشقابش بود خطاب به جیمین گفت
م/بیانکا : نمی‌خواهید جشن برداشت محصول برگذار کنید الان خیلی از وقتش گذاشته
جیمین با همان لحن خشک و جدی همیشگی اش گفت
جیمین : در این مورد باید به ملکه صحبت کنید ،
دیدگاه ها (۲)

پارت ۱۶

『 #Dark Fantasy Romance 』The Scarlet Cure━━━━━━⊱ ⚔ ⊰━━━━━━پا...

Part:1💫کانوسا با دقت عکس نقاشی شده ی فرمانده قلبش را میدید.....

𝐒𝐖𝐄𝐄𝐓 𝐌𝐎𝐑𝐍𝐈𝐍𝐆𝑶𝑵𝑬_𝑺𝑯𝑨𝑻صبح ، آفتاب از بین پرده های نازک آشپزخو...

𝓢𝓽𝓾𝓫𝓫𝓸𝓻𝓷 𝓝𝓾𝓻𝓼𝓮𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟑𝟐روز رفتن مانیا بالاخره رسید.چمدونش کنار...

#تاج_و_طوفانپارت ۲۱۴: پایان تاجپادشاه با عصبانیت جلو آمد._ ج...

𓆩 پارت ۳۹ 𓆪 🖤🥀ات با عجله وارد خانه شد و کیفش را روی مبل اندا...

𝑻𝒉𝒆 𝑲𝒊𝒏𝒈’𝒔 𝑨𝒓𝒕𝒊𝒔𝒕𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏𝟑نه ماه بعد...ارتش به پایتخت بازگشت.ی...

نه پارت ۹ | کارمند موردعلاقه؟! 😂ساعت ده و نیم صبح بود.تهیونگ...

جنگل نفرین شده پارت ۱۴

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط