part 2: owned by the psycho chef
(خوشگلای خاله مریض بودم نتونستم بنویسم مرسی از اینکه لایک میکنید و بهم انرژی دوباره میدید🎀)
فقط یک نگاه خنثی که یه معنای واقعی توش نوشته بود:
«خب؟»
«بله.»
صدایش عمیقتر از چیزی بود که فلیکس عادت داشت از نزدیک بشنود.
«شما باید…؟»
فلیکس کارت شناساییاش را بالا آورد، کمی شاید با اعتمادبهنفسِ بیشتر از حد لازم:
«بازرس بهداشت، لی فلیکس. برای بازرسی دورهای اومدم.»
یک لحظه سکوت افتاد.
هیونجین نگاه کوتاهی به کارت کرد، بعد دوباره چشمش را برگرداند سمت چاقوی روی تخته.
انگار داشت تصمیم میگرفت ادامهی این مکالمه ارزشش را دارد یا نه.
«هفتهی پیش یه تیم دیگهای اومد.»
این را آرام گفت، در حالی که دوباره خیار را با دقت میلیمتری برش میزد.
«اینبار چی تغییر کرده؟»
فلیکس لبخند ریزی زد.
«اینبار من تغییر کردم.»
هیونجین برای اولین بار واقعاً نگاهش کرد.
نگاهی که انگار داشت فلیکس را از سر تا پا اسکن میکرد؛
از موهای کمی بههمریختهاش، تا دفترچهاش که پر از برچسبهای رنگی بود، تا خط فک کوچک اما سرسختش.
«اعتمادبهنفسِ زیادی برای کسی که تازه وارد آشپزخونهی من شده.»
لحنش خشک بود، اما تهش رگهی خیلی خیلی ظریفی از سرگرم شدن داشت.
فلیکس شانه بالا انداخت:
«من با باکتریها مذاکره نمیکنم، هیونجین-شی. یا هستن، یا نیستن.»
چند تا از کمکآشپزها بیاختیار خندیدند.
هیونجین اما نخندید. فقط گوشهی لبش برای یک ثانیه خیلی کوتاه تکان خورد، طوری که اگر کسی مثل فلیکس بیشازحد دقیق نبود، اصلاً نمیدید.
فلیکس شروع کرد به کارش:
ترمومتر داخل سسها، چک کردن دمای یخچال، بررسی تاریخ مواد اولیه.
هرچقدر دقیقتر نگاه میکرد، بیشتر حرصش میگرفت که چرا همهچی اینقدر تمیز و منظم است.
«بهداشت… تقریباً بینقص.» زیر لب نوشت.
بعد آرام اضافه کرد:
«خُب، حداقل روی کاغذ.»
حس میکرد یه چیزی این وسط زیادی صافه؛
یه تمیزی که طبیعی نیست، یه نظم که انگار برای این چیده شده که چیزی رو بپوشونه.
بلاخره ایستاد درست جلوی هیونجین، دفترچه را بست و گفت:
«آشپزخونهتون خوبه.»
«فقط خوب؟»
هیونجین بدون اینکه بهش نگاه کنه پرسید.
«بهداشتیه.»
فلیکس شانه بالا انداخت.
«اما… کمی زیادی بینقصه. مردم معمولاً وقتی چیزی رو زیادی تمیز نگه میدارن، یعنی نمیخوان بقیه ببینن پشتش چیه.»
اینبار هیونجین کاملاً ایستاد، دستها را به سطح استیلِ جلویش تکیه داد و سرش را کمی پایین آورد، تا همسطحِ صورت فلیکس شود.
«و شما عادت دارین پشتِ چیزها رو ببینین، بازرس لی؟»
فلیکس لبهایش را روی هم فشار داد، قلبش داشت ریتم عجیبی میزد.
این همون لحظهای بود که از قبل میدونست دیر یا زود پیش میاد؛
لحظهای که کراشِ بیصداش، میشه یک مواجههی واقعی.
«کارمه.»
صاف توی چشمهای هیونجین نگاه کرد.
«و… یه جورایی، عادت بدِ شخصیتیم.»
یک مکث.
هوای بینشان کمی سردتر و سنگینتر شد.
هیونجین خیلی آرام لبخند زد؛
اون مدل لبخندی که همهی آدمهای قبل از فلیکس رو کشونده بود سمت خودش، قبل از اینکه بعداً پشیمون بشن.
____________________________________
#فنفیکشن #بیال #هیونلیکس #استریکیدز
فقط یک نگاه خنثی که یه معنای واقعی توش نوشته بود:
«خب؟»
«بله.»
صدایش عمیقتر از چیزی بود که فلیکس عادت داشت از نزدیک بشنود.
«شما باید…؟»
فلیکس کارت شناساییاش را بالا آورد، کمی شاید با اعتمادبهنفسِ بیشتر از حد لازم:
«بازرس بهداشت، لی فلیکس. برای بازرسی دورهای اومدم.»
یک لحظه سکوت افتاد.
هیونجین نگاه کوتاهی به کارت کرد، بعد دوباره چشمش را برگرداند سمت چاقوی روی تخته.
انگار داشت تصمیم میگرفت ادامهی این مکالمه ارزشش را دارد یا نه.
«هفتهی پیش یه تیم دیگهای اومد.»
این را آرام گفت، در حالی که دوباره خیار را با دقت میلیمتری برش میزد.
«اینبار چی تغییر کرده؟»
فلیکس لبخند ریزی زد.
«اینبار من تغییر کردم.»
هیونجین برای اولین بار واقعاً نگاهش کرد.
نگاهی که انگار داشت فلیکس را از سر تا پا اسکن میکرد؛
از موهای کمی بههمریختهاش، تا دفترچهاش که پر از برچسبهای رنگی بود، تا خط فک کوچک اما سرسختش.
«اعتمادبهنفسِ زیادی برای کسی که تازه وارد آشپزخونهی من شده.»
لحنش خشک بود، اما تهش رگهی خیلی خیلی ظریفی از سرگرم شدن داشت.
فلیکس شانه بالا انداخت:
«من با باکتریها مذاکره نمیکنم، هیونجین-شی. یا هستن، یا نیستن.»
چند تا از کمکآشپزها بیاختیار خندیدند.
هیونجین اما نخندید. فقط گوشهی لبش برای یک ثانیه خیلی کوتاه تکان خورد، طوری که اگر کسی مثل فلیکس بیشازحد دقیق نبود، اصلاً نمیدید.
فلیکس شروع کرد به کارش:
ترمومتر داخل سسها، چک کردن دمای یخچال، بررسی تاریخ مواد اولیه.
هرچقدر دقیقتر نگاه میکرد، بیشتر حرصش میگرفت که چرا همهچی اینقدر تمیز و منظم است.
«بهداشت… تقریباً بینقص.» زیر لب نوشت.
بعد آرام اضافه کرد:
«خُب، حداقل روی کاغذ.»
حس میکرد یه چیزی این وسط زیادی صافه؛
یه تمیزی که طبیعی نیست، یه نظم که انگار برای این چیده شده که چیزی رو بپوشونه.
بلاخره ایستاد درست جلوی هیونجین، دفترچه را بست و گفت:
«آشپزخونهتون خوبه.»
«فقط خوب؟»
هیونجین بدون اینکه بهش نگاه کنه پرسید.
«بهداشتیه.»
فلیکس شانه بالا انداخت.
«اما… کمی زیادی بینقصه. مردم معمولاً وقتی چیزی رو زیادی تمیز نگه میدارن، یعنی نمیخوان بقیه ببینن پشتش چیه.»
اینبار هیونجین کاملاً ایستاد، دستها را به سطح استیلِ جلویش تکیه داد و سرش را کمی پایین آورد، تا همسطحِ صورت فلیکس شود.
«و شما عادت دارین پشتِ چیزها رو ببینین، بازرس لی؟»
فلیکس لبهایش را روی هم فشار داد، قلبش داشت ریتم عجیبی میزد.
این همون لحظهای بود که از قبل میدونست دیر یا زود پیش میاد؛
لحظهای که کراشِ بیصداش، میشه یک مواجههی واقعی.
«کارمه.»
صاف توی چشمهای هیونجین نگاه کرد.
«و… یه جورایی، عادت بدِ شخصیتیم.»
یک مکث.
هوای بینشان کمی سردتر و سنگینتر شد.
هیونجین خیلی آرام لبخند زد؛
اون مدل لبخندی که همهی آدمهای قبل از فلیکس رو کشونده بود سمت خودش، قبل از اینکه بعداً پشیمون بشن.
____________________________________
#فنفیکشن #بیال #هیونلیکس #استریکیدز
- ۴۸۸
- ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط