اخرین سختی
پا ت ۳۱:
دوییدی سمت در و اروم وارد شدی . به سمت پیشخوان رفتی .میونگ مثل همیشه پشت پیشخوان بود . اصلا حواسش به تو نبود که اونجا وایستادی. نزدیک پیشخوان شدیو و نفس عمیقی کشیدی.
ا.ت: سلام .(لبخند)
میونگ انگار که برق گرفته باشتش سرشو بلند کرد و تو چشمات زل زد . از پشتتم یوری اومد بیرون و با هم نگاهش میکردین .
میونگ: ت.....تو....تو اینجا چیکار میکنی(بحت زده)
به سرعت از پشت پیشخوان اومد اینور و پرید تو بغلتون .
میونگ:واییی سلام سلام سلاممممم . دلم براتون تنگ شده بوددد(بغض)
ا.ت:منم دلم برات تنگ شده بود میونگ.(لبخند)
از بغلتون اومد بیرون .
میونگ :خوبین ؟
یوری :ما که خوبیم . بالاخره همو دیدیم( لبخند و اشک)
ا.ت:یا الان وقت گریه کردن نیستتت . باااخره همدیگرو بعد سال ها دیدیم . الان وقت خوش گذروندنه ها .
میونگ اروم به بازوت زد .
میونگ: چقدر خوشگل شدی توله سگگ(خنده)
ا.ت:الان از این تعریفت بخندم یا خوشحال باشم (خنده)
دوباره پرید بغلت .
میونگ:هرکار میخوای کن اصلاا .
یوری : مامانبزرگت نیست ؟؟
میونگ:اون خونس ولی احتمالا نیم ساعت دیگه میاد . رفته از خونه مواد غذایی بیاره .
یوری:باشه پسس .
میونگ:چی میخورین؟
ا.ت:همون همیشگیا .
یوری: لالاااااا
میونگ:مرض(خنده)دودقیقه دیگه اومدم .
میونگ چند دقیقه بعد با خوراکی ها اومد و نشست پیشتون .
میونگ:خب چخبرا؟؟
ا.ت:خبر که زیاده . نمیدونم از کجا شروع کنم .
میونگ:از اونجایی که لیرا باهاتون نیست احتمالن به لیرا هم مربوط میشخه.
یوری :باید حواستو جمع کنیو و کامل گوش کنی تا متوجه بشی .
جریانو کامل برای میونگ تعریف کردی.
میونگ:پس بگو چرا باهاتون نیست(متعجب)
یوری:من میگم همونجوری که به هیونجین فرصت داده باید به لیرا هم بده .
میونگ:ببین درسته ولی اینجا یه فرقی هست . ا.ت و لیرا همو از بچگی میشناسن . ماها باهم بزرگ شدیم . همو خوب میشناسیم . چجوری لیرا بدون اینکه از ا.ت چیزی بپرسه یا یذره فکر کنه توی اولین فرصت ا.ت رو ول کرده .
یوری:اره اینم هست .
میونگ:از طرفی جریان هیونجین فرق میکنه . معلومه که ا.ت و هیونجین همو خیلی دوست دارن .
یوری:اوهوم راست میگی .
ا.ت:وای بیخیال بیاین فعلا لذت این کنار هم بودنو ببریم .
میونگ:میشه شب بیای و یذره برامون بخونی؟ یوری هم که گیتار میزنه .
ا.ت:اره چرا که نه . میخوای با هم بریم شب بیایم .
میونگ:نه من خیلی کار دارم مامانبزرگ تنهایی نمیتونه از پسش بر بیاد . من لو نمیدم شب بیاید سوپرایز بشه .
ا.ت:باشه پس . ما رفتیم .
میونگ:مراقب خودتون باشین .
از رستوران زدین بیرون و به سمت ماشین رفتین.
یوری:میشه بریم لباسفروشی میخوام یه لباس واسه امشب بگیرم .
ا.ت:اتفاقا خودمم میخواستم بهت بگم . اره بریم .
به سمت که مرکز خرید رفتین . حدودا ۲ ساعت داشتین میچرخیدین . هرید هاتونو کردید و از مرکز خرید اومدین بیرون و سوار ماشین شدین . توی راه کلی اهنگ خوندین و گوش کردین . وقتی به کمپانی رسیدین خرید هارو برداشتین . به سمت اتاق تو رفتین .
ا.ت:خب پس من این کراپ سفیدرو میپوشم با این دامن پلیسه ایه و این کته روش خوبه دیگه .
یوری:اره عالیه منم راپمو با شلوارک میپوشم .
حدودا ساعت ۷ شب بود . اماده شدین . یه میکاپ ملایم کردین .
ا.ت:من میرم سوار ماشین بشم تو هم بیا .
یوری :اوکیه .
داشتی میرفتی سمت ماشین که توی راهرو به هیونجین برخوردی.
هیونجین:به به خوشگل کردی . کجا میری خانمی؟
ا.ت:هیونجین دیرم میشه دارم با یوری میرم یه رستوران .
هیونجین:وای میشه ما هم بیایم .
ا.ت:اره بیاین مشکلی نیست . اعضا هم میان؟
هیونجین:اره میان.
ا.ت:اوکیه پس.
رفتی سوار ماشین شدی و چند دقیقه بعد یوری اومد سوار شدین .
یوری :هیونجین اینا میان اره ؟
ا.ت:اره.
به سمت رستوران راه افتادین ..
بفرمایید❤️❤️
دوییدی سمت در و اروم وارد شدی . به سمت پیشخوان رفتی .میونگ مثل همیشه پشت پیشخوان بود . اصلا حواسش به تو نبود که اونجا وایستادی. نزدیک پیشخوان شدیو و نفس عمیقی کشیدی.
ا.ت: سلام .(لبخند)
میونگ انگار که برق گرفته باشتش سرشو بلند کرد و تو چشمات زل زد . از پشتتم یوری اومد بیرون و با هم نگاهش میکردین .
میونگ: ت.....تو....تو اینجا چیکار میکنی(بحت زده)
به سرعت از پشت پیشخوان اومد اینور و پرید تو بغلتون .
میونگ:واییی سلام سلام سلاممممم . دلم براتون تنگ شده بوددد(بغض)
ا.ت:منم دلم برات تنگ شده بود میونگ.(لبخند)
از بغلتون اومد بیرون .
میونگ :خوبین ؟
یوری :ما که خوبیم . بالاخره همو دیدیم( لبخند و اشک)
ا.ت:یا الان وقت گریه کردن نیستتت . باااخره همدیگرو بعد سال ها دیدیم . الان وقت خوش گذروندنه ها .
میونگ اروم به بازوت زد .
میونگ: چقدر خوشگل شدی توله سگگ(خنده)
ا.ت:الان از این تعریفت بخندم یا خوشحال باشم (خنده)
دوباره پرید بغلت .
میونگ:هرکار میخوای کن اصلاا .
یوری : مامانبزرگت نیست ؟؟
میونگ:اون خونس ولی احتمالا نیم ساعت دیگه میاد . رفته از خونه مواد غذایی بیاره .
یوری:باشه پسس .
میونگ:چی میخورین؟
ا.ت:همون همیشگیا .
یوری: لالاااااا
میونگ:مرض(خنده)دودقیقه دیگه اومدم .
میونگ چند دقیقه بعد با خوراکی ها اومد و نشست پیشتون .
میونگ:خب چخبرا؟؟
ا.ت:خبر که زیاده . نمیدونم از کجا شروع کنم .
میونگ:از اونجایی که لیرا باهاتون نیست احتمالن به لیرا هم مربوط میشخه.
یوری :باید حواستو جمع کنیو و کامل گوش کنی تا متوجه بشی .
جریانو کامل برای میونگ تعریف کردی.
میونگ:پس بگو چرا باهاتون نیست(متعجب)
یوری:من میگم همونجوری که به هیونجین فرصت داده باید به لیرا هم بده .
میونگ:ببین درسته ولی اینجا یه فرقی هست . ا.ت و لیرا همو از بچگی میشناسن . ماها باهم بزرگ شدیم . همو خوب میشناسیم . چجوری لیرا بدون اینکه از ا.ت چیزی بپرسه یا یذره فکر کنه توی اولین فرصت ا.ت رو ول کرده .
یوری:اره اینم هست .
میونگ:از طرفی جریان هیونجین فرق میکنه . معلومه که ا.ت و هیونجین همو خیلی دوست دارن .
یوری:اوهوم راست میگی .
ا.ت:وای بیخیال بیاین فعلا لذت این کنار هم بودنو ببریم .
میونگ:میشه شب بیای و یذره برامون بخونی؟ یوری هم که گیتار میزنه .
ا.ت:اره چرا که نه . میخوای با هم بریم شب بیایم .
میونگ:نه من خیلی کار دارم مامانبزرگ تنهایی نمیتونه از پسش بر بیاد . من لو نمیدم شب بیاید سوپرایز بشه .
ا.ت:باشه پس . ما رفتیم .
میونگ:مراقب خودتون باشین .
از رستوران زدین بیرون و به سمت ماشین رفتین.
یوری:میشه بریم لباسفروشی میخوام یه لباس واسه امشب بگیرم .
ا.ت:اتفاقا خودمم میخواستم بهت بگم . اره بریم .
به سمت که مرکز خرید رفتین . حدودا ۲ ساعت داشتین میچرخیدین . هرید هاتونو کردید و از مرکز خرید اومدین بیرون و سوار ماشین شدین . توی راه کلی اهنگ خوندین و گوش کردین . وقتی به کمپانی رسیدین خرید هارو برداشتین . به سمت اتاق تو رفتین .
ا.ت:خب پس من این کراپ سفیدرو میپوشم با این دامن پلیسه ایه و این کته روش خوبه دیگه .
یوری:اره عالیه منم راپمو با شلوارک میپوشم .
حدودا ساعت ۷ شب بود . اماده شدین . یه میکاپ ملایم کردین .
ا.ت:من میرم سوار ماشین بشم تو هم بیا .
یوری :اوکیه .
داشتی میرفتی سمت ماشین که توی راهرو به هیونجین برخوردی.
هیونجین:به به خوشگل کردی . کجا میری خانمی؟
ا.ت:هیونجین دیرم میشه دارم با یوری میرم یه رستوران .
هیونجین:وای میشه ما هم بیایم .
ا.ت:اره بیاین مشکلی نیست . اعضا هم میان؟
هیونجین:اره میان.
ا.ت:اوکیه پس.
رفتی سوار ماشین شدی و چند دقیقه بعد یوری اومد سوار شدین .
یوری :هیونجین اینا میان اره ؟
ا.ت:اره.
به سمت رستوران راه افتادین ..
بفرمایید❤️❤️
- ۱۶.۴k
- ۲۳ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط