گفتم بمان ، نماند و هوا را بهانه کرد ...

گفتم بمان ، نماند و هوا را بهانه کرد ...
بادی نمی وزید و ، بلاء را بهانه کرد ...

می خواستم که سیر نگاهش کنم ولی ...
ابرو به هم کشید و ، حیاء را بهانه کرد ...

آماده بود ، از سر خود وا کند مرا ...
قامت نبسته ، دست دعا را بهانه کرد ...

من صاف و ساده حرف دلم را به او زدم ...
اما به دل گرفت و ، ریا را بهانه کرد ...

اما ، اگر ، نداشت ، دلش را نداد و رفت ...
مختار بود و ، دست قضاء را بهانه کرد ...

می خواستم که سجده کنم در برابرش ...
سجاده پهن کرد و ، خدا را بهانه کرد ...

بی جرم و بی گناه ، مرا راند از خودش ...
قابیل بود و ، روز جزا را بهانه کرد ...
دیدگاه ها (۱)

گفتم بمان , نماند و هوا را بهانه کردبادی نمی وزید و بلا را ب...

گفتم بمان ، نماند و هوا را بهانه کردبادی نمی وزید و بلا را ب...

گفتم بمان ، نماند و هوا را بهانه کردبادی نمی وزید و بلا را ب...

گفتم بمان ، نماند و هوا را بهانه کردبادی نمی وزید و بلا را ب...

گفتم بمان ، نماند و هوا را بهانه کردبادی نمی وزید و بلا را ب...

گفتم بمان ، نماند و هوا را بهانه کردبادی نمی وزید و بلا را ب...

عاشقانه

گفتم بمان.. نماند و هوا را بهانه کردبادی نمی وزید... بلا را ...

*گفتم بمان نماند و هوارا بهانه کرد بادی نمی ...

*گفتم بمان نماند و هوارا بهانه کرد بادی نمی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط