{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گفتم بمان نماند و هوا را بهانه کرد

گفتم بمان ، نماند و هوا را بهانه کرد
بادی نمی وزید و بلا را بهانه کرد

می خواستم که سیر نگاهش کنم ولی
ابرو به هم کشید و حیا را بهانه کرد

آماده بود از سر خود وا کند مرا
قامت نبسته دست ِ دعا را بهانه کرد

من صاف و ساده حرف دلم را به او زدم
اما به دل گرفت و ریا را بهانه کرد

اما ، اگر ، نداشت دلش را نداد و رفت
مختار بود و دست قضا را بهانه کرد

گفتم دمی بخند که زیبا شود جهان . . .
پیراهن سیاه عزا را بهانه کرد

می خواستم که سجده کنم در برابرش
سجاده پهن کرد و خدا را بهانه کرد

می رفت سمت مغرب و اوهام دور دست
صبح سپید و باد صبا را بهانه کرد

او بی ملاحظه کمرم را خودش شکست
حال مرا گرفت و عصا را بهانه کرد

بی جرم و بی گناه مرا راند از خودش
قابیل بود و روز جزا را بهانه کرد

سید مهدی نژادهاشمی
دیدگاه ها (۱)

چقدر خواب ببینم که مال من شده ایو شاه بیت غزل های لال من شده...

اصلا قرار نیست کـــه سرخم بیاورمحالا که سهم من نشدی کم بیاور...

شعر آوردم برایت با نگاهی عذرخواهباز آزردم تو را، می دانم ای ...

NHبغلت گریه ی خاموش چه حالی دارد.غزل بوسه و آغوش چه حالی دار...

پارت ۹احوال پرسی کردیم که دختر عمه فوضولم گفت اسم دختر عمه ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط