{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گفتم بمان ، نماند و هوا را بهانه کرد

گفتم بمان ، نماند و هوا را بهانه کرد

بادی نمی وزید و بلا را بهانه کرد



می خواستم که سیر نگاهش کنم ولی

ابرو به هم کشید و حیا را بهانه کرد



آماده بود از سر خود وا کند مرا

قامت نبسته دست ِ دعا را بهانه کرد



من صاف و ساده حرف دلم را به او زدم

اما به دل گرفت و ریا را بهانه کرد



اما ، اگر ، نداشت دلش را نداد و رفت

مختار بود و دست قضا را بهانه کرد



گفتم دمی بخند که زیبا شود جهان . . .

پیراهن سیاه عزا را بهانه کرد



می خواستم که سجده کنم در برابرش . . .

سجاده پهن کرد و خدا را بهانه کرد



می رفت سمت مغرب و اوهام دور دست

صبح سپید و باد صبا را بهانه کرد



او بی ملاحظه کمرم را خودش شکست . . .

حال مرا گرفت و عصا را بهانه کرد



بی جرم و بی گناه مرا راند از خودش

قابیل بود و روز جزا را بهانه کرد
دیدگاه ها (۱)

روایتی عجیب در مورد آخرالزمان

حمایت نمیشه زیاد متاسفانه. پارت چهار

### پارت ۱۰: گلوله‌یِ سوم«من انتخابم رو کردم، تهیونگ!»فریادِ...

پارت۸(کاتسوکی با حرص از روی تخت بلند شد و چند بار طولِ اتاقش...

شاهکاری به نام دروغ

پارت ۴۱ تهیونگ چند دقیقه بود از دور به لینا نگاه می‌کرد.هر ب...

‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌« برائ او. » ‌ دلم برایت تنگ ...

P : 4

🔴 امام زمانی بودن سخت نیست فقط جگر میخواد .اگر مردش هستی بسم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط