{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گفتم بمان ، نماند و هوا را بهانه کرد

گفتم بمان ، نماند و هوا را بهانه کرد

بادی نمی وزید و بلا را بهانه کرد



می خواستم که سیر نگاهش کنم ولی

ابرو به هم کشید و حیا را بهانه کرد



آماده بود از سر خود وا کند مرا

قامت نبسته دست ِ دعا را بهانه کرد



من صاف و ساده حرف دلم را به او زدم

اما به دل گرفت و ریا را بهانه کرد



اما ، اگر ، نداشت دلش را نداد و رفت

مختار بود و دست قضا را بهانه کرد



گفتم دمی بخند که زیبا شود جهان . . .

پیراهن سیاه عزا را بهانه کرد



می خواستم که سجده کنم در برابرش . . .

سجاده پهن کرد و خدا را بهانه کرد



می رفت سمت مغرب و اوهام دور دست

صبح سپید و باد صبا را بهانه کرد



او بی ملاحظه کمرم را خودش شکست . . .

حال مرا گرفت و عصا را بهانه کرد



بی جرم و بی گناه مرا راند از خودش

قابیل بود و روز جزا را بهانه کرد
دیدگاه ها (۱)

جاش در موزه لوور استنباید شستششاهکاری که لبتبا لب فنجان کرده...

همیشه مقدار ثابتی “یاد تو ” در من هست ….زمانی به شکل رودگاهی...

جز خاطره هرکه رفت باز نیامد...

همه شب سجده برآرم که بیایی تو به خوابمو درآن خواب بمیرم که ت...

سفیر کبیر Grand Ambassador

سفیر کبیر Grand Ambassador

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط