تکاپو پارت 23 = خشم بیدار شده و تیغ خیانت
درمانگاه در میانهی دود و صدای شلیکهای الکتریکی، به میدانی برای جنگ تبدیل شده بود. دامیان، با بازویی که از درد میسوخت و بدنی که از خستگی در رفته بود، آخرین سنگرِ آنیا و بکی بود.
او میدانست که اگر بخواهد با آنها فرار کند، هیچکدام زنده نخواهند ماند. دامیان به پشت سر نگاه کرد؛ آنیا با چشمانی پر از اشک و بکی که از ترس میلرزید، در آستانهی در ایستاده بودند.
«آنیا! بکی! فقط بدوید!» دامیان فریاد زد. او با تمام قدرت، یک کپسولِ گازِ اشکِ سنگین را در مرکز اتاق ترکاند و خودش را به سمتِ یکی از مهاجمان پرتاب کرد تا راه را برای فرار آنها باز کند.
«دامیان! نه!!!» جیغِ آنیا در میانهی انفجارِ دود پیچید. او دید که دامیان در حالی که سعی میکرد راه را سد کند، زیر فشارِ چندین مهاجم قرار گرفت و با ضربهی یک اسلحه الکتریکیِ سنگین، به زمین افتاد.
در آن لحظه، چیزی در درون آنیا شکست.
آنیا همیشه سعی میکرد قدرتهای ذهنیاش را کنترل کند؛ او میترسید که اگر بیش از حد از آنها استفاده کند، هویتِ خودش را از دست بدهد. اما وقتی دید دامیان روی زمین افتاده و بیحرکت است، تمام ترسها و لرزشهایش دود شد و رفت.
او ایستاد. نه مثل یک دخترِ زخمی، بلکه مثل یک طوفان.
آنیا چشمانش را بست و تمام تمرکزِ خود را به سمتِ مرکزِ مغزش برد. او دیگر فقط “فکرها” را نمیشنید؛ او “انرژی” را حس میکرد. ناگهان، یک موجِ نامرئی و بسیار قدرتمند از بدن او به بیرون پرتاب شد.
بوم!
تمام مهاجمانی که در آن نزدیکی بودند، ناگهان در جای خود خشک شدند. آنها نه تنها فکر نکردند، بلکه حتی نمیتوانستند پلک بزنند. مغز آنها توسط قدرتِ آنیا، در یک حلقهی بیپایان از آشوب و تصویرهای درهمریخته، قفل شده بود. آنها مثل مجسمههای سنگی، در میانهی دود، بیحرکت ماندند.
آنیا با نفسنفس زدن و در حالی که خون از بینیاش جاری شده بود، به سمتِ دامیان دوید. او دامیان را روی زمین پیدا کرد؛ او زنده بود، اما بیهوش شده بود.
«دامیان… دامیان بلند شو… خواهش میکنم…» آنیا با صدای لرزان، دامیان را به آغوش کشید.
بکی که از دیدنِ این قدرتِ وحشتناک و ترسناکِ آنیا شوکه شده بود، با لکنت گفت: «آنیا… باید بریم… باید از اینجا بریم قبل از اینکه بقیه بیان!»آنیا، با تمامِ توانِ باقیمانده، سعی کرد دامیان را بلند کند. اما درست در لحظهای که میخواستند از درِ پشتی و تاریکِ انبار به سمتِ راهروی اصلی فرار کنند، سایهای از گوشهی دیوار روی دیوار افتاد.
«خیلی خوب بود، آنیا. واقعاً خیرهکننده بود.»آنیا و بکی خشکشان زد. این صدا این لحن
آنها به سمتِ منبع صدا چرخیدند
او میدانست که اگر بخواهد با آنها فرار کند، هیچکدام زنده نخواهند ماند. دامیان به پشت سر نگاه کرد؛ آنیا با چشمانی پر از اشک و بکی که از ترس میلرزید، در آستانهی در ایستاده بودند.
«آنیا! بکی! فقط بدوید!» دامیان فریاد زد. او با تمام قدرت، یک کپسولِ گازِ اشکِ سنگین را در مرکز اتاق ترکاند و خودش را به سمتِ یکی از مهاجمان پرتاب کرد تا راه را برای فرار آنها باز کند.
«دامیان! نه!!!» جیغِ آنیا در میانهی انفجارِ دود پیچید. او دید که دامیان در حالی که سعی میکرد راه را سد کند، زیر فشارِ چندین مهاجم قرار گرفت و با ضربهی یک اسلحه الکتریکیِ سنگین، به زمین افتاد.
در آن لحظه، چیزی در درون آنیا شکست.
آنیا همیشه سعی میکرد قدرتهای ذهنیاش را کنترل کند؛ او میترسید که اگر بیش از حد از آنها استفاده کند، هویتِ خودش را از دست بدهد. اما وقتی دید دامیان روی زمین افتاده و بیحرکت است، تمام ترسها و لرزشهایش دود شد و رفت.
او ایستاد. نه مثل یک دخترِ زخمی، بلکه مثل یک طوفان.
آنیا چشمانش را بست و تمام تمرکزِ خود را به سمتِ مرکزِ مغزش برد. او دیگر فقط “فکرها” را نمیشنید؛ او “انرژی” را حس میکرد. ناگهان، یک موجِ نامرئی و بسیار قدرتمند از بدن او به بیرون پرتاب شد.
بوم!
تمام مهاجمانی که در آن نزدیکی بودند، ناگهان در جای خود خشک شدند. آنها نه تنها فکر نکردند، بلکه حتی نمیتوانستند پلک بزنند. مغز آنها توسط قدرتِ آنیا، در یک حلقهی بیپایان از آشوب و تصویرهای درهمریخته، قفل شده بود. آنها مثل مجسمههای سنگی، در میانهی دود، بیحرکت ماندند.
آنیا با نفسنفس زدن و در حالی که خون از بینیاش جاری شده بود، به سمتِ دامیان دوید. او دامیان را روی زمین پیدا کرد؛ او زنده بود، اما بیهوش شده بود.
«دامیان… دامیان بلند شو… خواهش میکنم…» آنیا با صدای لرزان، دامیان را به آغوش کشید.
بکی که از دیدنِ این قدرتِ وحشتناک و ترسناکِ آنیا شوکه شده بود، با لکنت گفت: «آنیا… باید بریم… باید از اینجا بریم قبل از اینکه بقیه بیان!»آنیا، با تمامِ توانِ باقیمانده، سعی کرد دامیان را بلند کند. اما درست در لحظهای که میخواستند از درِ پشتی و تاریکِ انبار به سمتِ راهروی اصلی فرار کنند، سایهای از گوشهی دیوار روی دیوار افتاد.
«خیلی خوب بود، آنیا. واقعاً خیرهکننده بود.»آنیا و بکی خشکشان زد. این صدا این لحن
آنها به سمتِ منبع صدا چرخیدند
- ۴.۴k
- ۱۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط