عشق بی رحم
فصل دو
پارت سه
آتسوشی خشکش زد و فئودور لبخندی زد و گفت: چیشد خواهرزاده گلم؟
و بعد بشکنی زد و آتسوشی خودش را داخل یک اتاق دید که مدیر یتیم خونه جلویش ایستاده!
آتسوشی با تعجب گفت: بابا اینجا چخبره؟ تو اینجا چیکار میکنی؟
مدیر کمی فکر کرد و گفت: نکنه فئودور بالاخره کارش رو کرد!
آتسوشی با تعجب بیشتر گفت: چی چرا همه میدونن بجز من؟
مدیر نفس عمیقی کشید و یک کلاه را به آتسوشی نشان داد و گفت: خب فکر کنم وقتشه حقیقت مامانت و فئودور رو بدونی!
و این کلاه رو بابای واقعیت با موهبتش ساخته بود تا تو حقیقت رو راحت بدونی !
و بعد کلاه را به آتسوشی داد!
آتسوشی کلاه را بر سرش گذاشت و بعد ذهنش به گذشته رفت!
فلش بک...
همیشه باید دختری از خاندان دایسافکی با پسری از خاندان اوسامو نامزد میکرد ولی این وسط یک استثنا وجود داشت!
دایسافکی اوسوشی دختر بزرگ خانواده دایسافکی!
اون قرار نبود با کسی نامزد کند ولی در عوض خواهر کوچکش یعنی فئودور دایسافکی نامزدی از پیش تعین شده داشت!
آن دو خواهر هایی بودند که ۱۰ سال فاصله سنی داشتند!
اوسوشی یک موهبت داشت! نامش هیولای زیر نور ماه بود!
موهبتی که به او اجازه میداد تبدیل به یک ببر سفید شود!
خیلی ها اوسوشی رو تحسین میکردند چون او دختری زیبا،باوقار و باهوش بود!
ولی فئودور در جهت مخالف اوسوشی بود!
او دختری بازیگوش و باهوش بود ولی کسی به او توجه نمیکرد!
فئودور بعضی وقت ها به اوسوشی حسودی میکرد و آرزو میکرد او هم موهبت داشته باشه ولی با اینکه فئودور به اوسوشی حسودی میکرد واقعا اوسوشی رو دوست داشت و تحسینش میکرد!
فئودور فقط به قدرت ببر سفید حسودی نمیکرد، او به قدرت کتاب اوسوشی هم حسودی میکرد!
اوسوشی با اینکه توانا بود هرگز از قدرت کتاب استفاده نمیکرد!
مدت ها گذشت و فئودور هشت ساله شد!
آن شب فئودور کابوس دید و رفت پیش پدر و مادرش!
پدر و مادر آنها افرادی بی رحم بودند و فئودور و اوسوشی از پدر و مادرشان بدشان می آمد!
ولی آنشب فئودور رفت پیش پدر و مادرش و آنها را بغل کرد بی خبر از اینکه موهبت فئودور فعال شده بود!
موهبت فئودور این بود که به هرکسی که دست میزد آن فرد میمرد!
پس وقتی فئودور والدینش را بغل کرد یک دفعه آنها دیگر نفس نکشیدند و بدن گرمشان سرد شد!
همانلحظه فئودور متوجه مرگ والدینش شد و فریاد زد و گریه کرد!
اوسوشی با صدای گریه های فئودور بیدار شد و به پیشش رفت و با منظره ناخوشایند روبه رو شد!
فردا صبح که شد همه برای بازرسی آمدند و اوسوشی به دروغ گفت: وقتی صبح پاشدیم دیدیم اونا مردن و بعد گریه کرد!
هیچ کس شک نکرد!
پشت صحنه:
تسویا: چقدر داستان این دو خواهر غمنگیز بود؟
و نظرتون پارت بعد چی میشه؟
پارت سه
آتسوشی خشکش زد و فئودور لبخندی زد و گفت: چیشد خواهرزاده گلم؟
و بعد بشکنی زد و آتسوشی خودش را داخل یک اتاق دید که مدیر یتیم خونه جلویش ایستاده!
آتسوشی با تعجب گفت: بابا اینجا چخبره؟ تو اینجا چیکار میکنی؟
مدیر کمی فکر کرد و گفت: نکنه فئودور بالاخره کارش رو کرد!
آتسوشی با تعجب بیشتر گفت: چی چرا همه میدونن بجز من؟
مدیر نفس عمیقی کشید و یک کلاه را به آتسوشی نشان داد و گفت: خب فکر کنم وقتشه حقیقت مامانت و فئودور رو بدونی!
و این کلاه رو بابای واقعیت با موهبتش ساخته بود تا تو حقیقت رو راحت بدونی !
و بعد کلاه را به آتسوشی داد!
آتسوشی کلاه را بر سرش گذاشت و بعد ذهنش به گذشته رفت!
فلش بک...
همیشه باید دختری از خاندان دایسافکی با پسری از خاندان اوسامو نامزد میکرد ولی این وسط یک استثنا وجود داشت!
دایسافکی اوسوشی دختر بزرگ خانواده دایسافکی!
اون قرار نبود با کسی نامزد کند ولی در عوض خواهر کوچکش یعنی فئودور دایسافکی نامزدی از پیش تعین شده داشت!
آن دو خواهر هایی بودند که ۱۰ سال فاصله سنی داشتند!
اوسوشی یک موهبت داشت! نامش هیولای زیر نور ماه بود!
موهبتی که به او اجازه میداد تبدیل به یک ببر سفید شود!
خیلی ها اوسوشی رو تحسین میکردند چون او دختری زیبا،باوقار و باهوش بود!
ولی فئودور در جهت مخالف اوسوشی بود!
او دختری بازیگوش و باهوش بود ولی کسی به او توجه نمیکرد!
فئودور بعضی وقت ها به اوسوشی حسودی میکرد و آرزو میکرد او هم موهبت داشته باشه ولی با اینکه فئودور به اوسوشی حسودی میکرد واقعا اوسوشی رو دوست داشت و تحسینش میکرد!
فئودور فقط به قدرت ببر سفید حسودی نمیکرد، او به قدرت کتاب اوسوشی هم حسودی میکرد!
اوسوشی با اینکه توانا بود هرگز از قدرت کتاب استفاده نمیکرد!
مدت ها گذشت و فئودور هشت ساله شد!
آن شب فئودور کابوس دید و رفت پیش پدر و مادرش!
پدر و مادر آنها افرادی بی رحم بودند و فئودور و اوسوشی از پدر و مادرشان بدشان می آمد!
ولی آنشب فئودور رفت پیش پدر و مادرش و آنها را بغل کرد بی خبر از اینکه موهبت فئودور فعال شده بود!
موهبت فئودور این بود که به هرکسی که دست میزد آن فرد میمرد!
پس وقتی فئودور والدینش را بغل کرد یک دفعه آنها دیگر نفس نکشیدند و بدن گرمشان سرد شد!
همانلحظه فئودور متوجه مرگ والدینش شد و فریاد زد و گریه کرد!
اوسوشی با صدای گریه های فئودور بیدار شد و به پیشش رفت و با منظره ناخوشایند روبه رو شد!
فردا صبح که شد همه برای بازرسی آمدند و اوسوشی به دروغ گفت: وقتی صبح پاشدیم دیدیم اونا مردن و بعد گریه کرد!
هیچ کس شک نکرد!
پشت صحنه:
تسویا: چقدر داستان این دو خواهر غمنگیز بود؟
و نظرتون پارت بعد چی میشه؟
- ۸.۲k
- ۱۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط