#فراموشم_کن:)
#فراموشم_کن:)
سرمو بالا آوردم . دیدم همه نگاه هاشون عجیبه و پچ پچ هاشون شروع شد .
دلم خالی شد که نکنه اخراج بشم .
بغض کرده بودم و نگاهم به رئیس بود که گفت :
_با توجه به عملکرد عالیتون و مهارت هایی که نشون دادین و البته توضیحات شما من مشکلی نمیبینم . بابت تلاش و کاری که کردین ممنونم . ازتون می خوام همینجوری ادامه بدین و موجب افتخار ما باشین .
حاله ی اشکی که دور چشمام بود محو شد و لبخند گوشه لبهام نشست .
+ ممنونم...ممنونم رئیس . لطف کردین .
- میتونین به کارتون برسین .
+چشم حتما .
و با گفتن با اجازه از اونجا اومدم بیرون .
سرگیجه داشتم ...
انگار فشارم افتاده بود . موقع استرس همیشه همینجوری میشم.
از آشپزخونه یه آبمیوه گرفتم و شروع کردم به خوردن .
همین که پامو از دَر بیرون گذاشتم نور شدیدی به چشمام خورد .
اَه این چی بود ؟
وای یا خــُــــــدا ! چقد آدم :/ اینجا چیکار میکنن؟
ایششش خو لامصب اون دوربینتو بگیر اون ور کور شدم .
یهو هفت هشت نفر حمله کردن طرفم :
* آ/ت شی شما هستین؟
* میشه درباره اتفاق دیروز به ما توضیح بدین؟
* کِی و چرا این اتفاق افتاد؟
* چند نفر بودن؟ سلاح هم داشتن؟
*مصدوم داشتین؟
چقد سروصدا میکنن . بابا کر که نیستم آروم تر !
خبرنگاریم شد شغل ؟ این همه فک میزنن خسته نمیشن ؟ ( با عرض معذرت به علاقه مندای این رشته . شخصیت رمان اینجوریه . شما ببخشین)
چه زودم خبرا پخش میشه ! سرعتشون تو حلقم :|
+ عامممم یکم یواش تر ! الام توضیح میدم
و صحنه های دیروز رو براشون تعریف کردم و به سوالاشون جواب دادم .
----------
یه ساعت دَم در عل
افم کرده بودن .
پاهام دیگه جون نداشت.
جیغ زدم :
+ عـــــــه اونجا رو !!! یکی داره خفت گیری میکنـــــه !
همشون برگشتن همون سمت که من با آخرین سرعتم شروع کردم به فرار کردن .
اونام تا فهمیدن سرکاری بوده دوییدن دنبالم
خب ول کنین دیگه . ناموصن خسته نشدین؟ 😐
سرعتم زیاد بود و بعد پیچیدن تو یه کوچه فرعی گمم کردن .
آخیششش راحت شدم .
اَه اَه آبمیومم کوفتم کردن -_-
خسته بودم و برای همین یه تاکسی گرفتم و به سمت خونه راه افتادم ...
سرمو بالا آوردم . دیدم همه نگاه هاشون عجیبه و پچ پچ هاشون شروع شد .
دلم خالی شد که نکنه اخراج بشم .
بغض کرده بودم و نگاهم به رئیس بود که گفت :
_با توجه به عملکرد عالیتون و مهارت هایی که نشون دادین و البته توضیحات شما من مشکلی نمیبینم . بابت تلاش و کاری که کردین ممنونم . ازتون می خوام همینجوری ادامه بدین و موجب افتخار ما باشین .
حاله ی اشکی که دور چشمام بود محو شد و لبخند گوشه لبهام نشست .
+ ممنونم...ممنونم رئیس . لطف کردین .
- میتونین به کارتون برسین .
+چشم حتما .
و با گفتن با اجازه از اونجا اومدم بیرون .
سرگیجه داشتم ...
انگار فشارم افتاده بود . موقع استرس همیشه همینجوری میشم.
از آشپزخونه یه آبمیوه گرفتم و شروع کردم به خوردن .
همین که پامو از دَر بیرون گذاشتم نور شدیدی به چشمام خورد .
اَه این چی بود ؟
وای یا خــُــــــدا ! چقد آدم :/ اینجا چیکار میکنن؟
ایششش خو لامصب اون دوربینتو بگیر اون ور کور شدم .
یهو هفت هشت نفر حمله کردن طرفم :
* آ/ت شی شما هستین؟
* میشه درباره اتفاق دیروز به ما توضیح بدین؟
* کِی و چرا این اتفاق افتاد؟
* چند نفر بودن؟ سلاح هم داشتن؟
*مصدوم داشتین؟
چقد سروصدا میکنن . بابا کر که نیستم آروم تر !
خبرنگاریم شد شغل ؟ این همه فک میزنن خسته نمیشن ؟ ( با عرض معذرت به علاقه مندای این رشته . شخصیت رمان اینجوریه . شما ببخشین)
چه زودم خبرا پخش میشه ! سرعتشون تو حلقم :|
+ عامممم یکم یواش تر ! الام توضیح میدم
و صحنه های دیروز رو براشون تعریف کردم و به سوالاشون جواب دادم .
----------
یه ساعت دَم در عل
افم کرده بودن .
پاهام دیگه جون نداشت.
جیغ زدم :
+ عـــــــه اونجا رو !!! یکی داره خفت گیری میکنـــــه !
همشون برگشتن همون سمت که من با آخرین سرعتم شروع کردم به فرار کردن .
اونام تا فهمیدن سرکاری بوده دوییدن دنبالم
خب ول کنین دیگه . ناموصن خسته نشدین؟ 😐
سرعتم زیاد بود و بعد پیچیدن تو یه کوچه فرعی گمم کردن .
آخیششش راحت شدم .
اَه اَه آبمیومم کوفتم کردن -_-
خسته بودم و برای همین یه تاکسی گرفتم و به سمت خونه راه افتادم ...
- ۶.۴k
- ۳۰ مهر ۱۴۰۰
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط