معامله سیاه۲۶

رفتار شوگا از یک مالکیت ساده به یک استبداد مطلق تبدیل شده بود. او نه تنها حضور فیزیکی ا/ت در مدرسه را ممنوع کرد، بلکه با پاره کردن جزوه‌ها و بیرون انداختن دوستانش، عملاً جنگی تمام‌عیار را علیه هویت و آرزوهای او آغاز کرد. او می‌خواست ذهن ا/ت را هم مثل جسمش در حصار خود درآورد.

یک روز عصر، وقتی چند نفر از صمیمی‌ترین دوستان ا/ت با پنهان‌کاری خود را به پشت در عمارت رساندند تا جزوه‌های امتحانی را به او برسانند، شوگا شخصاً با آن‌ها روبرو شد. او بدون اینکه حتی به التماس‌های آن‌ها گوش دهد، بسته‌ی کاغذها را از دستشان قاپید.

او در مقابل چشمان گریان ا/ت که از بالای پله‌ها نگاه می‌کرد، جزوه‌ها را ورق‌ورق کرد و با خونسردیِ وحشتناکی آن‌ها را پاره کرد. سپس رو به بادیگاردهایش فریاد زد:
«این‌ها رو بندازید بیرون! و اگه یک بار دیگه دور و بر این عمارت دیده بشن، عواقبش پای خودشونه.»


ا/ت با دیدن تکه‌کاغذهایی که روی زمین پخش شده بود، با تمام وجود فریاد کشید و به سمت شوگا دوید، اما شوگا او را در میان راه گرفت.

ا/ت: «تو یه هیولایی! اونا فقط درس‌های من بودن! چرا داری زندگیمو نابود می‌کنی؟ من می‌خوام درس بخونم، می‌خوام کسی بشم!»
شوگا:با لحنی سنگی و بی‌تفاوت، او را به سمت اتاق هدایت کرد: «تو قرار نیست کسی بشی ا/ت. تو همین حالا هم همسر من هستی. این بالاترین مقامیه که می‌تونی داشته باشی. درس و کتاب فقط فکرت رو از وظایفت منحرف می‌کنه.»

شوگا برای اینکه خیالش راحت شود، دستور داد تمام کتابخانه‌ی کوچک اتاق ا/ت را تخلیه کنند. او حتی اجازه نداد ا/ت به روزنامه یا مجله دسترسی داشته باشد.

او در حالی که درِ اتاق را قفل می‌کرد، از پشت در گفت:
«از این به بعد، تنها چیزی که باید بهش فکر کنی، سلامتی خودت و اون بچه‌ست. هر چیزی که تو رو به یاد دنیای بیرون و اون مدرسه‌ی لعنتی بندازه، از اینجا حذف می‌شه. من معلم هم برات نمی‌گیرم، چون نمی‌خوام حتی یک غریبه باهات حرف بزنه. دنیای تو همین چهاردیواریه.»

ا/ت حالا در قفسی طلایی محبوس شده بود که حتی فکر کردن هم در آن جرم محسوب می‌شد. او به شکم برآمده‌اش نگاه کرد و احساس کرد این موجود کوچک، نه یک فرزند، بلکه نگهبان جدیدی است که شوگا برای نظارت بر او فرستاده است. سکوت سنگینی بر عمارت حاکم شد؛ سکوتی که بوی انتقام و فروپاشی می‌داد.
ودر اخر....
پایان نه‌ماه انتظار، به جای صدای گریه نوزاد، با سکوتی مرگبار در اتاق بیمارستان همراه شد. فشارهای عصبی، انزوای مطلق و افسردگی شدید ا/ت، بدن او را به بن‌بست رسانده بود و جنین، تاب تحمل این فضای مسموم را نداشت. سقط جنین، ضربه‌ی نهایی به پیوند سست میان آن دو بود.

شوگا که تمام قدرت و غرور خود را در آن وارث می‌دید، با شنیدن خبر مرگ نوزاد، دچار نوعی جنون خاموش شد. او که فکر می‌کرد با زور و اجبار می‌تواند همه چیز را کنترل کند، حالا با واقعیتی روبرو شده بود که پول و نفوذش در برابر آن ناتوان بود. او نه تنها فرزندش را از دست داده بود، بلکه می‌دید که چگونه روح ا/ت را هم در این مسیر نابود کرده است.

رابطه آن‌ها به سردترین حد ممکن رسید. شوگا دیگر حتی نمی‌توانست به چشمان ا/ت نگاه کند.
او هر شب بدون گفتن کلمه‌ای، سوییچ ماشین را برمی‌داشت و تا سپیده‌دم در خیابان‌ها پرسه می‌زد یا در بارهای خلوت، خشمش را با الکل خفه می‌کرد. بازگشت‌های صامت وقتی دم‌دمای صبح برمی‌گشت، بوی سیگار و تلخی می‌داد. او بدون اینکه سراغی از ا/ت بگیرد، در اتاق دیگری می‌خوابید.

ا/ت در تخت بزرگ و خالی‌اش، به سقف خیره می‌شد. او حالا نه مدرسه‌ای داشت، نه دوستی و نه حتی آن فرزندی که قرار بود زنجیرش باشد. او به نوعی به آزادیِ تلخی رسیده بود؛ آزادی در اوج ویرانی.

یک شب، وقتی شوگا در حال خروج از خانه بود، ا/ت در آستانه در اتاق ایستاد. نگاهشان برای لحظه‌ای با هم تلاقی کرد. شوگا مکث کرد، انگار می‌خواست چیزی بگوید، شاید یک عذرخواهی یا یک فریاد، اما فقط سرش را پایین انداخت و از خانه بیرون رفت.

عمارت بزرگ حالا شبیه به یک مقبره شده بود. شوگا با سکوتش، ا/ت را تنبیه می‌کرد و ا/ت با نگاه بی‌تفاوتش، شکستِ شوگا را به رخش می‌کشید. لجبازی‌های کودکانه جای خود را به یک نفرت عمیق و بزرگسالانه داده بود. هر دو می‌دانستند که دیگر چیزی برای پیوند دادن آن‌ها باقی نمانده است، اما هیچ‌کدام هم نمی‌دانستند چگونه از این ویرانه‌ای که ساخته‌اند، خارج شوند.
دیدگاه ها (۰)

🖤 عروس مافیا | پارت پنجمعمارت جونگ‌کوک | ساعت ۳ بعدازظهرا/ت ...

«قراردادِ سیاه» p1باران شدیدی روی عمارت قدیمی خانواده‌ی جون ...

℘ɑׁׅꭈׁׅtׁׅ 1 | صفحه‌ی اولسئول هیچ‌وقت واقعاً ساکت نمی‌شد.حتی...

𝕄𝕌𝕊𝕀ℂ🎶𝙿𝙰𝚁𝚃 𝟸 | هم‌کلاسیِ مزاحمسه روز از شروع دانشگاه گذشته ب...

فاصله یک لبخند تا جنون

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒بخش دوم | پارت ۴ — حالا ما چی هستیم؟باران کم‌کم آرا...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋𝟞: زیر آسمان سئولساعت نزدیک هشت شب بود.ا/ت ط...

💜 پارت دوم | حسادتموسیقی هنوز بلند بود و جمعشان دور همان میز...

بونتن — «آهنگی که برای مایکی خوانده شد»بار، طبق معمول، پر از...

یونگی ویوکانگ لی رفت بیرون معلوم بود ا/ت میخواد گریه کنه آخی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط