دروغی که واقعی شد

#دروغی_که_واقعی_شد 🕊پارت 14

ساعت 6 غروب خوابگاه دختران👇🏼👇🏼

بکی:آنیا
آنیا:بله؟
بکی:میگم تو بخاطر چی اینهمه تلاش میکنی که خوب بشی؟
آنیا:برای...اینکه دانش آموز ممتاز بشم
بکی:آنیا ناراحت نشیا...اما تو یه آدم عادی هستی،اوه نه ببخشید آدم عادی بودی🗿🗿
لیلی اندر در ذهن:من بین یه صحبت جدی بین خاله و مامان گی افتادم...
بکی:حالا هر چی...چرا میخواستن مامان و لوید عزیزم تورو به این مدرسه بفرستن؟
آنیا:خب...نمیدونم🥲
بکی:میخواستی کسی رو خوشحال کنی؟
آنیا:اوهوم...برای...بابا انجام میدم.
بکی:آهان...چرا؟
آنیا:😐
لیلی:مامان اینکه چرا نداره...
بکی: ...
لیلی:چیشد؟
بکی:به من گفتی ماماننننننننننننن
آنیا:این عجیبه آخههههه سکتمون دادییییییی😭
بکی:خیل خب باشهههه حالا بگو چرا من با اوین اگبورگ زشت مزخرف اسگل...
لیلی:ددددحهههه بستههههه بابای من خیلی هم خوبههههههه
بکی:ازش طلاق میگیرم تازه ازش بچه هم دارمممم؟؟؟
لیلی:آره.یه پسر.خیلی هم پسر خفن و خوبیه
بکی:پس...تو چی هستی...؟
لیلی:شما دوتا منو به فرزندی قبول کردین وسط راه پیدام کردین من رو با املت برنج دستپخت خاله آنیا آشنا کردین🗿👍🏼
آنیا:آنیا املت برنج درست میکنه؟😐
لیلی:بله.و مامانبزرگ یور هم آشپزیش عالیه بد نیست دیگه جوری نیست که آدم دو روز تمام دل درد بگیره
آنیا:سه روز.
بکی:چراااا مگه دستپخت خانم فورجر اینقدر بدهههه؟؟
لیلی:آر...
بکی:اگه لوید عزیزم هم میخوره...
آنیا:بابایی دو روز و نیم دل درد میگیره.
بکی:لوید عزیزم چطور زندسسسسسس؟؟؟
آنیا:باند سه روز دل درد میگیره
«من دو روز و نیم دلدرد میگیرم؟»
این صدای ذهن لوید بود.لوید میخواست ببینه آنیا چند شده.
آنیا:هههععععااا؟؟؟
«نکنه متوجه حضورم شده؟»
لیلی:آنیا...خودمونیما...میدونستس دامیان تورو خیلی دوست دارهه؟؟🥹تو آینده تو رو دوست داره.
آنیا:واقعا؟🥹ماموریت انجام شددددد
بکی:میدونستم هی ماموریت ماموریت میکردی منظورت این بود که دامیان هم عاشقت بشه آنیا 🥹🥹
آنیا:نههههههههههههه
لیلی:مامان خودم استح...مامان اون از دامیان متنفره
«مامان؟»
آنیا:من میرم تو تنهایی بدون ذهن...تو دستشویی.
بکی:نه چون من هم میخوام برم.
آنیا: ...
لیلی:دستشویی هاتونو نگه دارید بیاین درس بخونیم بعدش کلی قر بدیم
آنیا:فکر خوبیهععععع
ذهن لوید:خدا رحم کنه...بهتره برم خوابگاه دامیان رو دید بزنم واقعا عاشقش نشده باشه.
آنیا در ذهن:ذهن همه زیادی درگیره🥹
دیدگاه ها (۰)

P23از زبان نویسندهانیا رفت تو دست شویی و شروع به گریه کردن ک...

زمرد های صورتی پارت ¹²دامیان اومد بالا و اونا رو تو اون وضعی...

عشقی حقیقی

P17F2بعد از چند ساعت رسیدن به ادنامیل:بکی پاشو رسیدیمبکی:پاش...

عشق حقیقیپارت:۳انیا و بکی داشتن میرفتن که دامیان و نوچه هاش ...

عشقی حقیقی

گل لیلیوم پارت ۱آنیا! آنیاااااااا! پاشو دیرت شده آنیا:آخ آخ ...

طلسم چشای بانمکت/p22/فصل۲

✨ **عشق سلطنتی ✨ پارت ۵****آنچه گذشت؛**ایلا با نقش کشیدن خود...

عشقی حقیقی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط