{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پادشاهی دریک شب سردزمستانی درکاخ به یکی ازنگهبانان خودبرخ

پادشاهی دریک شب سردزمستانی درکاخ به یکی ازنگهبانان خودبرخورد. گفت سردت نیست نگهبان گفت:عادت دارم.شاه گفت:میگم برات لباس گرم بیارن. شاه فراموش کردصبح جنازه نگهبان راپیداکردندکه روی دیوارقصرنوشته بودمن به سرماعادت داشتم وعده لباس گرم مراازپای درآورد .
دیدگاه ها (۴)

ﺍﺯ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺍﯼ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ : ﭼﻪ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯼ ؟ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺧﻨﺪ...

ﺑـــﺮﻭ ﺭﻭُ ﻏـﯿـﺮَﺗـِﺘـــ ﮐــﺎﺭ ﮐـــﻦ . . . ...ﻭﮔــﺮﻧــﻪ ﺳـﯿـ...

!!!

!!!"

رومان عشق مافیا پارت 32این پارتش خیلی زیاد خوب نیست اولش عرو...

معامله p7جونگ‌کوک چند ثانیه به تهیونگ نگاه کرد.بعد لبخند کوچ...

مـــرا بـه رنـــگ آبـی دربـیــاور ۸" در آغوش رویای آبی ات " ...

" پرواز قوها "" 𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒐𝒇 𝑺𝒘𝒂𝒏𝒔"پارت۴۴ویو راوی نورا چند ...

#نفرتی_عاشقانه 𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟗ده این ویلا بود نه بابا ویلا چیه خوده ع...

بچه ها پارت آخر این سناریو عه بلاخره از دستش، خلاص میشید 🤣🤣 ...

پارت دوازدهم من رفتم کنار ات دراز کشیده و به صورت زیبا اون ن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط