پادشاهی دریک شب سردزمستانی درکاخ به یکی ازنگهبانان خودبرخ
پادشاهی دریک شب سردزمستانی درکاخ به یکی ازنگهبانان خودبرخورد. گفت سردت نیست نگهبان گفت:عادت دارم.شاه گفت:میگم برات لباس گرم بیارن. شاه فراموش کردصبح جنازه نگهبان راپیداکردندکه روی دیوارقصرنوشته بودمن به سرماعادت داشتم وعده لباس گرم مراازپای درآورد .
- ۱.۱k
- ۰۸ تیر ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط