پسر بد (11)

بعد چند دقیقه سکوت رو شکستم...
تهیونگ : خانم پارک میخواستی... چیزی بگی..
خانم پارک : خب.. ببین تهیونگ.. میدونم جونگ کوک خیلی برات مهمه و عزیزه ولی خب باید یه چیزی رو دربارش بهت بگم... خب.. اون..
تهیونگ : چیزی شده؟.. جونگ کوک.. خونواده میخوان اونو ببرن؟..
خانم پارک : نه این نیست... فقط بهم کمک کن باشه؟..
تهیونگ : باشه...
خانم پارک ماجرا رو تعریف کرد و ازم خواست به جونگ کوک آروم آروم بگم. اما من بیشتر مغزم درگیر این موضوع شد. آخه چرا باید اون... نمیتونستم ناراحتیمو قایم کنم حتی یک ثانیه. سه روز گذشت ذهنم هنوز آروم نبود. جونگ کوک دیگه تحملش سر رسیده بود اومد بالای پشت بوم جلوم وایستاد...
جونگ کوک : تهیونگ!..
تهیونگ : چیه...
جونگ کوک : میدونم یه چیزی رو داری ازم قایم میکنی...
تهیونگ : خب که چی..
جونگ کوک : بهم بگو من دیگه نمیتونم ببینم که همش تو فکری..!
تهیونگ : جونگ کوکا تو هنوز آماده نیستی بشنوی..
جونگ کوک : خیلیم امادم بگو...
تهیونگ : باشه... جونگ کوک.. تو قراره بری نیوزلند..
جونگ کوک : چی!.. برای چی باید برم اونجا..
تهیونگ : چون تو تومور مغزی داری!.. و برای درمان باید بری نیوزلند..
جونگ کوک :(چند دقیقه سکوت یهو میزنه زیر خنده و آروم میشه ) اصلا شوخی جالبی نبود راستشو بگو جدی ام..
تهیونگ : منم جدی ام..منم وقتی شنیدم باور نکردم ولی خب حقیقت بود..
جونگ کوک : یعنی من قراره.. بمیرم؟.. تهیونگ یه چیزی بگو (چشماش پر اشک میشه)
تهیونگ : نه تو خوب میشی.. تو نمیمیری..
جونگ کوک : دروغ گو!.. (گریه شدید تر میشه) منم آخر عاقبتم مثل بابام میمیرم....
تهیونگ : جونگ کوک..
جونگ کوک امون نداد حرف بزنم سریع دروید و رفت. دنبالش رفتم ولی اون اصلا بهم گوش نمی‌کرد و مسیر خودشو میرفت خانم پارک ازم خواست اگه چنین واکنشی از جونگ کوک دیدم اصرار نکنم که وایسته و آروم آروم جلو برم. دو ساعت گذشت اما هنوز خبری از برگشتن جونگ کوک نبود. نه غذا خورده بود نه برگشته بود به اتاقش. دیگه تحمل نکردم و رفتم دنبالش بگردم هر راه روی که رد میکردم جونگ کوک رو صدا میزدم اما جوابی دریافت نمیکردم. تا اینکه رسیدم بالای پشت بوم. صدا زدم بازم هیچی نشنیدم اما صدای خفیف گریه رو می‌شنیدم فهمیدم همین اطرافه جلو رفتم و نگاه میکردم تا جونگ کوک رو دیدم سرشو روی زانوهاش گذاشته بود و گریه میکرد رفتم و جلوش نشستم تا هم قدش بشم. دستمو گذاشتم روی شونش...
تهیونگ : جونگ کوک تو.. حالت خوبه؟
جونگ کوک : تهیونگ!.. (و بغلش میکنه)..
ازش توضیح نخواستم و چیزی نگفتم فقط گذاشتم خالی بشه. وقتی آروم شد دستشو گرفتم بردمش آشپز خونه تا یه چیزی بخوره. اما فقط به یه نقطه خیره بود..
تهیونگ : هی جونگ کوک.!.. کجایی؟!.. بخور..
جونگ کوک : اشتها ندارم..
تهیونگ : این برای سلامتیت خوبه بخور...
جونگ کوک : نمیخوام..
تهیونگ : میدونم الان تحت فشاری و توی شرایط خوبی نیستی... ولی خب... منم به اندازه تو ناراحتم.. اما اگه بخوایم همش به این فک کنیم که فردا قراره چی بشه هرچی زمان داریم رو از دست میدیم.. جونگ کوک.. بیا قبل اینکه تو بری از زمانمون استفاده کنیم.. بیا خوشحال باشیم و خاطره های خوب برای هم بسازیم.. پس لطفا بخور..
جونگ کوک : تهیونگ.. من از اینکه دارم میرم نیوزلند و تومور دارم ناراحت نیستم فقط از این میترسم که دیگه نتونم ببینمت نمیخوام از دستت بدم..
تهیونگ : (جونگ کوک رو بغل میکنه)من جایی نمیرم و تو هیچ وقت منو از دست نمیدی... پس دیگه ناراحت نباش..
بعد اون حرف جونگ کوک احساس کردم که دیگه واقعا نمیتونم جونگ کوک رو از خاطرم بیرون کنم. و جونگ کوک شده تیکه ای از وجودم روزا رو خیلی خوب میگذروندیم جوری که انگار آخرین روز زندگیمونه اما زمان خیلی سریع حرکت کرد انگار دنیا هم میخواست جونگ کوک زود تر بره نیوزلند یک روز تا رفتن جونگ کوک مونده بود. جونگ کوک درحال جمع کردن وسایلش بود تا برای فردا آماده بشه منم کمکش میکردم که جونگ کوک یه جعبه از توی کمدش در آورد....
دیدگاه ها (۷)

پارت ۲۶

پارت ۳۷

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟒صدای جونگ‌کوک از پشت سرشون بو...

شب تولدم پارت 13جونگ کوک: روت حساسم پرنسسم نباید با اون لباس...

𝐓𝐫𝐨𝐮𝐛𝐥𝐞 𝐋𝐨𝐯𝐞 | عشق دردسرساز𝐏𝐚𝐫𝐭 :𝟏هر روز صبح، وقتی می‌رسیدی ...

پارت ۱۱«اخیش بالاخره رسید....خیلی گشنم‌ بود»«منم همین طور کو...

ℳ𝒴 𝒹𝒶𝓇𝓀 ℎℯ𝒶𝓇𝓉 ... (:🖤Part : thirteenبه سرعت برق باد می‌دویدم...

اینم دومین پارتی که گفته بودم میزارم.ویو تهیونگ:از حرفش تعجب...

معاملهp24جونگ‌کوک چند لحظه ساکت ماند. هنوز بی‌جان روی دست‌ها...

پارت ۵ | ناهار اجباریساعت دوازده و نیم ظهر بود.تهیونگ بالاخر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط