پارت ۱۶۵
وقتی رسیدن، اول از همه لباسهایی که خریده بودن رو نشون آقایون دادن. تهیونگ با لبخند سری تکون داد و گفت:
– «خوبه، همهچی بهموقع آمادهست.»
بعد از اون، خانوما رفتن تا آماده بشن.
در این مدت، شوهر جونگهی مشغول استراحت بود. ات و جونگکوک تو یه اتاق بودن، جونگسو و تهیونگ تو یه اتاق دیگه، و جونگهی با شوهرش.
جونگکوک زودتر از ات رفت حموم. وقتی برگشت، ات جلوی آینه نشسته بود، آرایشش تموم شده بود و با دقت داشت موهاشو مرتب میکرد. صدای سشوار و عطر ملایمی که فضا رو پر کرده بود، اتاق رو پر از حس آرامش کرده بود.
جونگکوک با حوله از در بیرون اومد، موهاش هنوز خیس بود. ات لبخند کمرنگی زد، از روی صندلی بلند شد و گفت:
– «بشین، موهات هنوز خیسه.»
جونگکوک نشست روی صندلی، و ات با دقت موهاش رو خشک کرد. چند لحظه سکوت بینشون برقرار بود، فقط صدای ملایم سشوار شنیده میشد.
وقتی کارش تموم شد، جونگکوک بلند شد تا لباس بپوشه. ات هم دوباره نشست جلوی آینه و مشغول درست کردن آخرین بخش موهاش شد.
جونگکوک وقتی کراواتش رو بست، برگشت تا نگاهی به ات بندازه. چشمش که به لباسش افتاد، چند ثانیه مکث کرد. ات ایستاد تا لباسش رو مرتب کنه.
جونگکوک آرام جلو رفت، انگشتهاش لبهی لباس ات رو گرفت و کمی بالا کشید تا درستتر روی تنش بشینه. نگاهش کمی مهربون و بیکلام بود. ات هم فقط با صدای آروم گفت:
– «مرسی.»
جونگکوک فقط سرش رو تکون داد، بعد هر دو از اتاق بیرون رفتن و به سمت حال رفتن، جایی که بقیه منتظر بودن.
– «خوبه، همهچی بهموقع آمادهست.»
بعد از اون، خانوما رفتن تا آماده بشن.
در این مدت، شوهر جونگهی مشغول استراحت بود. ات و جونگکوک تو یه اتاق بودن، جونگسو و تهیونگ تو یه اتاق دیگه، و جونگهی با شوهرش.
جونگکوک زودتر از ات رفت حموم. وقتی برگشت، ات جلوی آینه نشسته بود، آرایشش تموم شده بود و با دقت داشت موهاشو مرتب میکرد. صدای سشوار و عطر ملایمی که فضا رو پر کرده بود، اتاق رو پر از حس آرامش کرده بود.
جونگکوک با حوله از در بیرون اومد، موهاش هنوز خیس بود. ات لبخند کمرنگی زد، از روی صندلی بلند شد و گفت:
– «بشین، موهات هنوز خیسه.»
جونگکوک نشست روی صندلی، و ات با دقت موهاش رو خشک کرد. چند لحظه سکوت بینشون برقرار بود، فقط صدای ملایم سشوار شنیده میشد.
وقتی کارش تموم شد، جونگکوک بلند شد تا لباس بپوشه. ات هم دوباره نشست جلوی آینه و مشغول درست کردن آخرین بخش موهاش شد.
جونگکوک وقتی کراواتش رو بست، برگشت تا نگاهی به ات بندازه. چشمش که به لباسش افتاد، چند ثانیه مکث کرد. ات ایستاد تا لباسش رو مرتب کنه.
جونگکوک آرام جلو رفت، انگشتهاش لبهی لباس ات رو گرفت و کمی بالا کشید تا درستتر روی تنش بشینه. نگاهش کمی مهربون و بیکلام بود. ات هم فقط با صدای آروم گفت:
– «مرسی.»
جونگکوک فقط سرش رو تکون داد، بعد هر دو از اتاق بیرون رفتن و به سمت حال رفتن، جایی که بقیه منتظر بودن.
- ۵۱.۳k
- ۲۱ آبان ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط