راز گمشده قسمت دوم
قسمت دوم: سایهی پشت سر
رضا با دستانی لرزان، کتاب کهنه را برداشت و آن را در کولهپشتیاش گذاشت. قلبش تندتر از همیشه میتپید؛ نه از ترس، بلکه از هیجان کشف یک راز. او به عنوان یک باستانشناس، همیشه به دنبال شواهدی بود که فراتر از کتابهای درسی قرار داشتند، اما هرگز انتظار نداشت که این شواهد، چنین حسی مرموز و وهمآلود داشته باشند.
از کتابخانه بیرون زد و در خیابانهای شلوغ شهر قدم برداشت. هرچه دورتر میشد، احساس سنگینی عجیبی روی شانههایش حس میکرد. انگار که سایهای، قدم به قدم او را تعقیب میکند. هر بار که به پشت سرش نگاه میکرد، چیزی نمیدید، اما حس سوزان نگاهی غریبه بر پشت گردنش، او را رها نمیکرد. سعی کرد منطقی فکر کند. «این فقط تلقینه. خستهای، رضا!»
بالاخره به خانهاش رسید. در را قفل کرد و کولهپشتی را روی میز گذاشت. با احتیاط، کتاب را بیرون آورد و زیر نور چراغ مطالعه بررسیاش کرد. صفحات کتاب خالی به نظر میرسیدند، اما در گوشهی یکی از آنها، نمادی حکاکی شده بود که در کتابخانه به آن دقت نکرده بود. نمادی از یک ستارهی هشتپر که در میان آن، کلمهای به خطی بسیار قدیمی نوشته شده بود. رضا کلمه را شناخت؛ کلمهای باستانی که در متون دینی کهن، به معنای "پیمان" بود.
رضا با ناباوری به نماد خیره شد. این کتاب تنها یک شیء تاریخی نبود، بلکه به یک راز فراموششدهی مذهبی اشاره داشت؛ رازی که حالا او هم بخشی از آن بود.
رضا با دستانی لرزان، کتاب کهنه را برداشت و آن را در کولهپشتیاش گذاشت. قلبش تندتر از همیشه میتپید؛ نه از ترس، بلکه از هیجان کشف یک راز. او به عنوان یک باستانشناس، همیشه به دنبال شواهدی بود که فراتر از کتابهای درسی قرار داشتند، اما هرگز انتظار نداشت که این شواهد، چنین حسی مرموز و وهمآلود داشته باشند.
از کتابخانه بیرون زد و در خیابانهای شلوغ شهر قدم برداشت. هرچه دورتر میشد، احساس سنگینی عجیبی روی شانههایش حس میکرد. انگار که سایهای، قدم به قدم او را تعقیب میکند. هر بار که به پشت سرش نگاه میکرد، چیزی نمیدید، اما حس سوزان نگاهی غریبه بر پشت گردنش، او را رها نمیکرد. سعی کرد منطقی فکر کند. «این فقط تلقینه. خستهای، رضا!»
بالاخره به خانهاش رسید. در را قفل کرد و کولهپشتی را روی میز گذاشت. با احتیاط، کتاب را بیرون آورد و زیر نور چراغ مطالعه بررسیاش کرد. صفحات کتاب خالی به نظر میرسیدند، اما در گوشهی یکی از آنها، نمادی حکاکی شده بود که در کتابخانه به آن دقت نکرده بود. نمادی از یک ستارهی هشتپر که در میان آن، کلمهای به خطی بسیار قدیمی نوشته شده بود. رضا کلمه را شناخت؛ کلمهای باستانی که در متون دینی کهن، به معنای "پیمان" بود.
رضا با ناباوری به نماد خیره شد. این کتاب تنها یک شیء تاریخی نبود، بلکه به یک راز فراموششدهی مذهبی اشاره داشت؛ رازی که حالا او هم بخشی از آن بود.
- ۷۱۹
- ۱۶ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط