{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنه

چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند .

بقیه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چقدر عمیق است به دو قور باغه دیگر گفتند که چاره ای نیست ، شما به زودی خواهید مرد .

دو قورباغه ، این حرف ها را نادیده
گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون بپرند .

اما قورباغه های دیگر دائما به آنها می گفتند که دست از تلاش بردارید شما خواهید مرد .

بالاخره یکی از دو قورباغه دست از تلاش برداشت و بی درنگ به داخل گودال پرتاب شد و مرد .

اما قورباغه دیگر با حداکثر توانش برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد .

بقیه قورباغه ها فریاد میزدند که دست از تلاش بردار اما او با توان بیشتری تلاش می کرد و بالاخره از گودال خارج شد .

وقتی از گودال بیرون آمد بقیه قور باغه ها از او پرسیدند : مگر تو حرف های ما را نشنیدی؟

معلوم شد که قورباغه ناشنواست . در واقع او تمام این مدت فکر می کرده که
دیگران او را تشویق می کنند !
دیدگاه ها (۸)

🖤 قفس سیاهپارت بیست‌وپنجم | پدرصدای قدم‌ها از بیرون نزدیک‌تر...

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟗ویو اِریامرد دستش رو داخل کت برد.اِریا...

.⭕️👆صحنه های واقعی آخرالزمانی‼️ببینید داعشی های وحشی و خون ر...

#عشق_یا_گلوله؟𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑻𝒘𝒐 : ²𝑷𝒂𝒓𝒕 : ³³ویو میکا_____چند ثانیه...

داستان عاشقانه جدید

لحظه ی دیدار با تو بعد از اینکه تهیونگ با اون حرکت رو از روی...

p12تهیونگ دوباره پرونده را باز کرد.نامی که گوشه‌ی آخرین صفحه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط