شرطا: ۱۴0 لایک 70 کامنت 40 بازنشر
#disguise
#دیسگایز
#Part_23
#Jeon_Jackson
#Jeon_Victor
#jeon_Rina
هنوز ردِ سردیِ صحنهیِ هولناکِ روی مانیتور در رگهای جاناتان میدوید که سکوتِ دفتر با صدایِ جیرجیرِ لولایِ در شکست. امیلی و بورا، غرق در بحثهای بیپایانِ دانشگاه و با کولهپشتیهایی که روی دوششان سنگینی میکرد، وارد شدند. اما با دیدنِ فضایِ یخزدهی دفتر و نگاههای خیره و بهتزدهی جاناتان و جونگکوک، جملاتشان در گلو خشک شد.
جونگکوک که انگار تمام این مدت در یک قفسِ نامرئی گیر افتاده بود، با دیدن بورا از جا پرید. صورتش از شدتِ فشارِ عصبی، رنگ پریده بود. «بورا! امیلی! همین الان... همین الان بیاید جلو. باید این لعنتیها رو ببینید. نباید حتی یه ثانیه دیگه هم تلف بشه!»
بورا با نگرانی کیفش را زمین انداخت و به سمت مانیتور دوید. امیلی هم پشت سرش، با قلبی که تندتند میزد، خودش را به آنها رساند. جونگکوک مانیتور را چرخاند؛ عکسهایِ تارِ دوربینهای مداربسته که مردانی با لباسهای کار را نشان میداد و جداولِ زمانیای که با خونسردیِ تمام کنار هم چیده شده بودند، مثل یک بمبِ ساعتی روی صفحه میدرخشیدند.
بورا با چشمانی ریزشده به صفحه خیره شد، نگاهش بینِ ردیفهای اعداد و آن تصویرِ نیمهتاریکِ آزمایشگاه میچرخید. «جونگکوک... اینا چیه؟ من فقط یه سری فایلِ اداری میبینم که انگار مربوط به جابهجاییِ کالاهایِ سنگینه. اینا که... اینا که اصلاً معنیِ خاصی ندارن. چی رو باید میفهمیدیم؟»
جونگکوک نفسی عمیق و لرزان کشید. دستانش را روی شانههایِ بورا گذاشت و با لحنی که از خشم و درماندگی میسوخت، شروع کرد به توضیح دادن: «نه بورا! نگاه کن! این عددِ ۴:۳۰ رو میبینی؟ دقیقاً ده دقیقه بعدش، تویِ لاگِ خروجیِ انبارِ بابل، یه محمولهیِ «ناشناس» ثبت شده. و همون ساعت... همون ساعت بود که اون مرد از لیستِ شهروندانِ فعال، غیب شد. اینا کالا نیستن! اینا دارن از این برنامههایِ اداری برایِ پوششِ انتقالِ آدمهایی استفاده میکنن که زندهزنده دارن قطعهقطعهشون میکنن!»
امیلی که کنارِ بورا ایستاده بود، با شنیدنِ کلمه «قطعهقطعه»، دستش را لرزان روی دهانش گذاشت. چشمانش از حدقه بیرون زده بود. جونگکوک ادامه داد: «اون آدم رویِ تخت... اون هنوز نفس میکشید! بدونِ بیهوشی... دارن اعضاش رو درمیارن، اونم وسطِ یه شرکتِ داروسازیِ بزرگ که همه فکر میکنن داره به مردم خدمت میکنه!»
سکوتِ وحشتناکی اتاق را در بر گرفت. امیلی، در حالی که انگار از شدتِ ترس بدنش یخ کرده بود، گوشیاش را با دستهایِ لرزان از جیبش بیرون کشید. «باید... باید از جیمین بپرسم. اون تویِ بخشِ برنامهریزیِ بابل هست. اون تنها کسیه که میتونه بگه این جدولها واقعیان یا نه.»
گوشی را روی بلندگو گذاشت. صدایِ بوقِ ممتد، هر لحظه بلندتر و کشندهتر میشد. بالاخره صدایِ جیمین از آن طرف خط پیچید، اما صدایِ همیشگیاش نبود؛ خسته و بهشدت مشکوک به نظر میرسید: «الو؟ امیلی؟ این موقع شب؟ چیزی شده؟»
امیلی صدایش را صاف کرد و سعی کرد نلرزد: «جیمین... گوش کن. من... من دارم رویِ یه سری گزارشهایِ داخلیِ بابل کار میکنم. اون برنامههایِ زمانیِ بخشِ داروسازی... ۴:۳۰ و ۶:۳۰... اینا واقعاً مربوط به محمولههایِ داروییان یا... یا پایِ چیزِ دیگهای وسطه؟»
جیمین مکث کرد. سکوتی طولانی که انگار قرار بود ابدی باشد. صدایش ناگهان پچپچوار و پر از ترس شد: «امیلی... داری چی میپرسی؟ اونجا... اونجا چی دیدی؟ این چیزها برایِ تو خطرناکه، اصلاً نباید...»
هنوز جمله تمام نشده بود که صدایی بم، سرد و بهشدت مقتدر از دور، اسمِ جیمین را با لحنی که بویِ دستورِ مستقیم میداد، صدا زد: «جیمین! بیا اینجا! کارِت دارم!»
جیمین با دستپاچگیِ عجیبی گفت: «باید برم... تهیونگه... امیلی، این گوشی رو خاموش کن! دیگه نه به من زنگ بزن، نه پیگیری کن! فعلاً نپرس!»
و تماس قطع شد. صدایِ بوقِ ممتدِ پایانِ تماس، مثل پتک تویِ سرِ همه کوبیده شد. جاناتان، جونگکوک، بورا و امیلی؛ همگی در سکوتی خفقانآور فرو رفتند. آهی از سرِ استیصال و ناامیدی فضایِ دفتر را پر کرد. انگار تنها ریسمانی که به حقیقت وصل بود، حالا پاره شده بود.
درست در همان لحظه که ناامیدی داشت مثلِ یک سم در رگهایشان میدوید، دستگیرهیِ فلزی و سنگینِ درِ دفتر، با صدایِ خشنی چرخید. در با ضربهای محکم به دیوار خورد و باز شد...
#دیسگایز
#Part_23
#Jeon_Jackson
#Jeon_Victor
#jeon_Rina
هنوز ردِ سردیِ صحنهیِ هولناکِ روی مانیتور در رگهای جاناتان میدوید که سکوتِ دفتر با صدایِ جیرجیرِ لولایِ در شکست. امیلی و بورا، غرق در بحثهای بیپایانِ دانشگاه و با کولهپشتیهایی که روی دوششان سنگینی میکرد، وارد شدند. اما با دیدنِ فضایِ یخزدهی دفتر و نگاههای خیره و بهتزدهی جاناتان و جونگکوک، جملاتشان در گلو خشک شد.
جونگکوک که انگار تمام این مدت در یک قفسِ نامرئی گیر افتاده بود، با دیدن بورا از جا پرید. صورتش از شدتِ فشارِ عصبی، رنگ پریده بود. «بورا! امیلی! همین الان... همین الان بیاید جلو. باید این لعنتیها رو ببینید. نباید حتی یه ثانیه دیگه هم تلف بشه!»
بورا با نگرانی کیفش را زمین انداخت و به سمت مانیتور دوید. امیلی هم پشت سرش، با قلبی که تندتند میزد، خودش را به آنها رساند. جونگکوک مانیتور را چرخاند؛ عکسهایِ تارِ دوربینهای مداربسته که مردانی با لباسهای کار را نشان میداد و جداولِ زمانیای که با خونسردیِ تمام کنار هم چیده شده بودند، مثل یک بمبِ ساعتی روی صفحه میدرخشیدند.
بورا با چشمانی ریزشده به صفحه خیره شد، نگاهش بینِ ردیفهای اعداد و آن تصویرِ نیمهتاریکِ آزمایشگاه میچرخید. «جونگکوک... اینا چیه؟ من فقط یه سری فایلِ اداری میبینم که انگار مربوط به جابهجاییِ کالاهایِ سنگینه. اینا که... اینا که اصلاً معنیِ خاصی ندارن. چی رو باید میفهمیدیم؟»
جونگکوک نفسی عمیق و لرزان کشید. دستانش را روی شانههایِ بورا گذاشت و با لحنی که از خشم و درماندگی میسوخت، شروع کرد به توضیح دادن: «نه بورا! نگاه کن! این عددِ ۴:۳۰ رو میبینی؟ دقیقاً ده دقیقه بعدش، تویِ لاگِ خروجیِ انبارِ بابل، یه محمولهیِ «ناشناس» ثبت شده. و همون ساعت... همون ساعت بود که اون مرد از لیستِ شهروندانِ فعال، غیب شد. اینا کالا نیستن! اینا دارن از این برنامههایِ اداری برایِ پوششِ انتقالِ آدمهایی استفاده میکنن که زندهزنده دارن قطعهقطعهشون میکنن!»
امیلی که کنارِ بورا ایستاده بود، با شنیدنِ کلمه «قطعهقطعه»، دستش را لرزان روی دهانش گذاشت. چشمانش از حدقه بیرون زده بود. جونگکوک ادامه داد: «اون آدم رویِ تخت... اون هنوز نفس میکشید! بدونِ بیهوشی... دارن اعضاش رو درمیارن، اونم وسطِ یه شرکتِ داروسازیِ بزرگ که همه فکر میکنن داره به مردم خدمت میکنه!»
سکوتِ وحشتناکی اتاق را در بر گرفت. امیلی، در حالی که انگار از شدتِ ترس بدنش یخ کرده بود، گوشیاش را با دستهایِ لرزان از جیبش بیرون کشید. «باید... باید از جیمین بپرسم. اون تویِ بخشِ برنامهریزیِ بابل هست. اون تنها کسیه که میتونه بگه این جدولها واقعیان یا نه.»
گوشی را روی بلندگو گذاشت. صدایِ بوقِ ممتد، هر لحظه بلندتر و کشندهتر میشد. بالاخره صدایِ جیمین از آن طرف خط پیچید، اما صدایِ همیشگیاش نبود؛ خسته و بهشدت مشکوک به نظر میرسید: «الو؟ امیلی؟ این موقع شب؟ چیزی شده؟»
امیلی صدایش را صاف کرد و سعی کرد نلرزد: «جیمین... گوش کن. من... من دارم رویِ یه سری گزارشهایِ داخلیِ بابل کار میکنم. اون برنامههایِ زمانیِ بخشِ داروسازی... ۴:۳۰ و ۶:۳۰... اینا واقعاً مربوط به محمولههایِ داروییان یا... یا پایِ چیزِ دیگهای وسطه؟»
جیمین مکث کرد. سکوتی طولانی که انگار قرار بود ابدی باشد. صدایش ناگهان پچپچوار و پر از ترس شد: «امیلی... داری چی میپرسی؟ اونجا... اونجا چی دیدی؟ این چیزها برایِ تو خطرناکه، اصلاً نباید...»
هنوز جمله تمام نشده بود که صدایی بم، سرد و بهشدت مقتدر از دور، اسمِ جیمین را با لحنی که بویِ دستورِ مستقیم میداد، صدا زد: «جیمین! بیا اینجا! کارِت دارم!»
جیمین با دستپاچگیِ عجیبی گفت: «باید برم... تهیونگه... امیلی، این گوشی رو خاموش کن! دیگه نه به من زنگ بزن، نه پیگیری کن! فعلاً نپرس!»
و تماس قطع شد. صدایِ بوقِ ممتدِ پایانِ تماس، مثل پتک تویِ سرِ همه کوبیده شد. جاناتان، جونگکوک، بورا و امیلی؛ همگی در سکوتی خفقانآور فرو رفتند. آهی از سرِ استیصال و ناامیدی فضایِ دفتر را پر کرد. انگار تنها ریسمانی که به حقیقت وصل بود، حالا پاره شده بود.
درست در همان لحظه که ناامیدی داشت مثلِ یک سم در رگهایشان میدوید، دستگیرهیِ فلزی و سنگینِ درِ دفتر، با صدایِ خشنی چرخید. در با ضربهای محکم به دیوار خورد و باز شد...
- ۱۰.۷k
- ۰۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط