سفیر کبیر Grand Ambassador
پارت ۱۱۲
بُکشش ... قدرتش رو بگیر ،
دوباره همان صدا با تردید نگاهی به او انداختم .
ـ تحقیرش کن ... تو قدرتمندترینی .
خشایار را دیدم که دستش را روی رشتههایی که مهراد را درون خود به دام انداخته بودند ، گذاشت و بلافاصله احساس کردم که روند جذب قدرت معکوس شد .
می خواستم مقاومت کنم اما نیرویی که در حد و توان من نبود مانع از این کارم می شد ، من هیچ دوست نداشتم که قدرتم را از دست دهم به همین دلیل ارتباطم را با مهراد قطع کردم .
رشتهها با سرعت و پیچ و تاب فراوان به سمت من آمدند و در یک لحظه جذب بدنم شدند .
ـ بی احترامی ... اون بهت بی احترامی کرد ... این نباید بی پاسخ بمونه .
با خشم به پیرمرد سفید پوش نگاه می کردم ، گویی دیگر روی اعضای بدنم مسلط نبود .
ـ به خودت مسلط باش .
صدای خشایار همانند پتکی که بر سرم کوبیده باشند ، صدای درون سرم به درون تاریکیای که درون وجودم ایجاد شده بود ، خزید. گویی که او از پیرمرد می ترسید ؟
با اشاره او سه عصایی که در کنار من قرار داشتند بهم پوستند و دوباره یکی شدند . از دیدن این اتفاق غافلگیر شدم ، نمی توانستم قدرت او را درک کنم .
ـ آلفرد ! تو چکار می کنی !؟
به سمت راست خودم نگاه کردم ، پدربزرگ داشت به من نگاه میکرد.
ناخداگاه گفتم :
- اونها داشتند من رو مسخره می کردند ، باید تنبیه بشن ... اونها موقعی که کمک می خواستم کجا بودن ؟
اگه زودتر به من کمک می کردن ، الان جناب سامارو ...
ناخودآگاه بغض گلویم را گرفت. اما من نباید دوباره توسط آنها مسخره می شدم .
ـ مرلین و جناب سامارون زنده بودن ... اگه زودتر اومده بودن ، اون زالوها باعث مرگ اونها نمی شدند !
دوباره صدا را اینبار از پس تاریکی درونم شنیدم که گفت:
- کارشون رو یکسره کن ،
دوباره خشمگین شده بودم ، دستم را به سمت عصایم که روی زمین افتاده بود ، گرفتم و همزمان با ظاهر شدن آن در دستم به این فکر کردم که من می خواهم مهراد را نابود کنم .
به محض اینکه عصا در دستم قرار گرفت ، دو مار به هم پیچیده ، زنده شدن و کریستال آبی رنگ از میان سر آنها جدا شد و اندکی بالاتر رفت ، دستم را به سمت کریستال بردم .
ـ آره ، همه رو بکش ... بکش ... بکش .
ـ بخش دست نزن !
این صدای تحکم آمیز خشایار بود ، صدایش طوری درون سرم می پیچید که صدایی را که تا چند لحظه پیش من را تشویق به این کار می کرد را به طور کامل از بین برد .
پژواک صدایش درون سرم مرا شوکه کرده بود . قدرتی درون صدایش قرار داشت که من را روی زمین پرتاب کرد ، درحالیکه روی زمین می غلتیدم برای لحظه ای چهره مرلین و سامارون را دیدم که کنار پدربزرگم قرار داشتند و با وحشت به من نگاه می کردند .
همزمان با برخوردم با یکی از درختان ، دنیا برایم تیره و تار شد و دیگر هیچ نفهمیدم
✷✷✷✷
ـ چطور جرأت کردید از دستورات من سر پیچی کنید؟
ـ اما ما فقط می خواستیم کمی باهاش شوخی کنیم.
ـ مگه من تاکید نکرده بودم ، تحت هیچ شرایطی نباید عصبانیش کنید .
ـ حالا مگه چه اتفاقی افتاد ؟
ـ از شما انتظار این کار رو نداشتم ! مِنس تو که بزرگشون به حساب میای چرا این کار رو کردی !؟
ـ مهراد ، نکنه فکر کردی که حالا که من مردم می تونی بلایی سر نوهام بیاری ، چطوری می تونی بعد از مرگ او روی خواهرت نگاه کنی ، از الان بهت هشدار میدم اگه یه بار دیگه کاری به کار این بچه داشته باشی ؛ قسم می خورم که عهدم رو با خواهرت بشکنم و اون موقع این مقام سفیری هم به دادت نمیرسه .
ـ تو ، چی خیال کردی ... فکر کردی از تهدیدات می ترسم ، یا هنوز فکر کردی من همون مهراد سابقم
آقایون ... آقایون ، چرا مثل بچه ها رفتار می کنید .
ـ آلفرد تو هم بیش از حد داری شلوغش می کنی
بُکشش ... قدرتش رو بگیر ،
دوباره همان صدا با تردید نگاهی به او انداختم .
ـ تحقیرش کن ... تو قدرتمندترینی .
خشایار را دیدم که دستش را روی رشتههایی که مهراد را درون خود به دام انداخته بودند ، گذاشت و بلافاصله احساس کردم که روند جذب قدرت معکوس شد .
می خواستم مقاومت کنم اما نیرویی که در حد و توان من نبود مانع از این کارم می شد ، من هیچ دوست نداشتم که قدرتم را از دست دهم به همین دلیل ارتباطم را با مهراد قطع کردم .
رشتهها با سرعت و پیچ و تاب فراوان به سمت من آمدند و در یک لحظه جذب بدنم شدند .
ـ بی احترامی ... اون بهت بی احترامی کرد ... این نباید بی پاسخ بمونه .
با خشم به پیرمرد سفید پوش نگاه می کردم ، گویی دیگر روی اعضای بدنم مسلط نبود .
ـ به خودت مسلط باش .
صدای خشایار همانند پتکی که بر سرم کوبیده باشند ، صدای درون سرم به درون تاریکیای که درون وجودم ایجاد شده بود ، خزید. گویی که او از پیرمرد می ترسید ؟
با اشاره او سه عصایی که در کنار من قرار داشتند بهم پوستند و دوباره یکی شدند . از دیدن این اتفاق غافلگیر شدم ، نمی توانستم قدرت او را درک کنم .
ـ آلفرد ! تو چکار می کنی !؟
به سمت راست خودم نگاه کردم ، پدربزرگ داشت به من نگاه میکرد.
ناخداگاه گفتم :
- اونها داشتند من رو مسخره می کردند ، باید تنبیه بشن ... اونها موقعی که کمک می خواستم کجا بودن ؟
اگه زودتر به من کمک می کردن ، الان جناب سامارو ...
ناخودآگاه بغض گلویم را گرفت. اما من نباید دوباره توسط آنها مسخره می شدم .
ـ مرلین و جناب سامارون زنده بودن ... اگه زودتر اومده بودن ، اون زالوها باعث مرگ اونها نمی شدند !
دوباره صدا را اینبار از پس تاریکی درونم شنیدم که گفت:
- کارشون رو یکسره کن ،
دوباره خشمگین شده بودم ، دستم را به سمت عصایم که روی زمین افتاده بود ، گرفتم و همزمان با ظاهر شدن آن در دستم به این فکر کردم که من می خواهم مهراد را نابود کنم .
به محض اینکه عصا در دستم قرار گرفت ، دو مار به هم پیچیده ، زنده شدن و کریستال آبی رنگ از میان سر آنها جدا شد و اندکی بالاتر رفت ، دستم را به سمت کریستال بردم .
ـ آره ، همه رو بکش ... بکش ... بکش .
ـ بخش دست نزن !
این صدای تحکم آمیز خشایار بود ، صدایش طوری درون سرم می پیچید که صدایی را که تا چند لحظه پیش من را تشویق به این کار می کرد را به طور کامل از بین برد .
پژواک صدایش درون سرم مرا شوکه کرده بود . قدرتی درون صدایش قرار داشت که من را روی زمین پرتاب کرد ، درحالیکه روی زمین می غلتیدم برای لحظه ای چهره مرلین و سامارون را دیدم که کنار پدربزرگم قرار داشتند و با وحشت به من نگاه می کردند .
همزمان با برخوردم با یکی از درختان ، دنیا برایم تیره و تار شد و دیگر هیچ نفهمیدم
✷✷✷✷
ـ چطور جرأت کردید از دستورات من سر پیچی کنید؟
ـ اما ما فقط می خواستیم کمی باهاش شوخی کنیم.
ـ مگه من تاکید نکرده بودم ، تحت هیچ شرایطی نباید عصبانیش کنید .
ـ حالا مگه چه اتفاقی افتاد ؟
ـ از شما انتظار این کار رو نداشتم ! مِنس تو که بزرگشون به حساب میای چرا این کار رو کردی !؟
ـ مهراد ، نکنه فکر کردی که حالا که من مردم می تونی بلایی سر نوهام بیاری ، چطوری می تونی بعد از مرگ او روی خواهرت نگاه کنی ، از الان بهت هشدار میدم اگه یه بار دیگه کاری به کار این بچه داشته باشی ؛ قسم می خورم که عهدم رو با خواهرت بشکنم و اون موقع این مقام سفیری هم به دادت نمیرسه .
ـ تو ، چی خیال کردی ... فکر کردی از تهدیدات می ترسم ، یا هنوز فکر کردی من همون مهراد سابقم
آقایون ... آقایون ، چرا مثل بچه ها رفتار می کنید .
ـ آلفرد تو هم بیش از حد داری شلوغش می کنی
- ۱.۷k
- ۰۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط