برای عباس حرف،حرفِ امام بود حتی اگر در موضوعی حجت را برای

برای عباس حرف،حرفِ امام بود حتی اگر در موضوعی حجت را برای خود تمام می دید ولی در مقابلش نظر امام چیز دیگری بود می گفت : حرف حرفِ امام است.
قبل از عملیات پر افتخار فتح المبین برای بچه های گردان سخنرانی می کرد و می گفت: وقتی امام گفت برو باید بروی! اگر مهمات رسید که رسید،اگر نه باید دست خالی بری و با کله بزنی به تانک.
در مراسم چهلم عباس یک پیر مرد سید آمد و خودش روی قبر انداخت و شروع به گریه کرد. می گفت : عباس اگر تو نبودی من چه می شدم؟! همسر عباس گفت : یک روز در خانه بودیم که عباس صدای آتش،آتش شنید دوید بیرون و دید خانه ی همسایه کناری آتش گرفته،به آنان کمک کرد و آتش را خاموش کرد.
#شهید_عباس_ورامینی
#قائم_مقام_لشکر27رسول_الله
دیدگاه ها (۱)

#حکایت_قدیمی در روزگاران قدیم دو همسایه بودند که مرتب با هم ...

خسف | قصه بیست و یکم: حضرت عباس (ع) (بخش اول)

#حکایت_قدیمی مردی هر شب به درگاه خدا دعا می‌کرد و می‌گفت:«خ...

خسف | قصه بیست و یکم: حضرت عباس (ع) (بخش پایانی)

بعضی خاطرهها را نمیشود فقط شنید.

خسف | قصه بیست و هشتم: امام صادق (ع) (بخش اول)

خسف | قصه سی و دوم: امام جواد (ع) (بخش پایانی)

قصه سی و ششم: نرجس خاتون بخش اول

داستان کودکانه «سنجاب کوچولو و گردویِ طلايي» به نویسندگی رزی...

𝓣𝓱𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓷𝒄𝒆’𝒔 𝑪𝒉𝒐𝒊𝒄𝒆Part 48چند روز از برگشتن لوکاس گذشته بود،...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط